a

السلام علیک یا ابا عبدالله


السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله


السلام علیک یا زینب الکبری س


حماسه سازان نهضت حسيني


تاريخ چون آئينه اي ، حوادث تلخ و شيريني را كه در آن رخ داده ، منعكس مي كند . در ميان حوادث تاريخ اسلام ، واقعه کربلا ، از ويژگي خاصي برخوردار است . حماسه امام حسين (ع) ، به عنوان نماد رويارويي حق و باطل و جانبازي در راه دين ، شناخته شده است . نهضت امام حسين (ع) نه تنها يک رويداد ، بلکه يک فرهنگ زنده و حركت آفرين است . فرهنگي برخاسته از متن اسلام که نقشي حياتي در پايداري و استمرار ارزشهاي متعالي دين ايفا کرد . اين رويداد در مسير زمان ، چون چشمه اي جوشان ، تشنگان حقيقت و عدالت را از آب زلال سيراب کرده و الهام بخش بسياري از نهضت هاي حق طلبانه شده است . صحنه هاي اين قيام ماندگار و نقش آفريني حماسه سازان آن، همواره الگويي جاودان براي انسانهاي با بصيرت و عدالتخواه بوده است .

اين حقيقت در سپاه امام حسين (ع) به خوبي مشهود بود که ياران امام ، آگاهانه به آن حضرت پيوسته بودند و با عشق و شور و ايمان پا به عرصه جانبازي مي گذاشتند . براي امام حسين (ع) و يارانش درد ناشي از جهل و ناداني مردم ، سخت تر از زخم شمشيرها بود . از اين رو ، زدودن پرده هاي جهل از افكار مردم ، جهادي مهم براي آنان محسوب مي شد . در تاريخ کربلا آمده است که اکثر ياران امام ، با جملاتي روشنگرانه و آگاهي بخش ، به ترسيم حقيقت مي پرداختند . ياران امام حسين (ع) در هنگام نبرد ، ابتدا در قالب اشعاري حماسي و سخناني پرشور ، امام و خاندان پيامبر را معرفي مي كردند و سپس به ميدان كارزار پا مي نهادند . اين نشان مي دهد که دشمن ، تبليغات گسترده و مستمري را براي تخريب چهره خاندان پيامبر آغاز كرده بود . اين مسئله ، ياران امام را بر آن مي داشت كه در هر فرصتي از سيره و راه و روش امام حسين دفاع كنند . امام حسين (ع) و يارانش الگوي پرهيزگاري و رشادت بودند . آنها به واسطه تعالي روح و انديشه پاك خود ، نمي توانستند دربرابر ظلم و تباهي و فساد سكوت كنند . انجام رسالت خطيري که بر دوش ياران حسين بن علي (ع) در کربلا نهاده شده بود ، جز از طريق آراسته شدن به فضائل انساني امکان پذير نبود . بدون شک ، مجموعه اي از ويژگي هاي برجسته انساني در جوانان و نوجوانان کربلا به چشم مي خورد كه آنان را به عنوان دلاورمردان تاريخ ، جاودانه ساخت . ياران حسين بن علي (ع) ، به کامل ترين مراحل ايمان دست يافته بودند و از خود گذشتگي ايشان ، از ايمان والاي آنها حكايت مي كرد .


برجسته ترين خصوصيت حماسه سازان کربلا ، وفاداري آنان به امام حسين (ع) و آرمانهاي آن حضرت بود . آنان در سخت ترين شرايط ، حاضر نشدند عهدي را که با امام خود بسته بودند ، نقض كنند . در ميان ياران و اصحاب امام حسين (ع) ، حضرت عباس (ع) از جايگاهي ممتاز برخوردار بود . نام ايشان هميشه با صفت رشادت و وفاداري ، قرين است . عباس پسر حضرت علي (ع) و برادر امام حسين (ع) بود و مادرش امّ البنين نام داشت . عباس جواني رشيد و دلاور بود . او از نظر فضائل روحي و اخلاقي و کمالات علمي در ميان جوانان و مردان خاندان امام حسين ، شاخص بود . حضرت عباس را به خاطر سيماي جذابش ، قمر بني هاشم يعني " ماه بني هاشم " لقب داده بودند . او از کودکي ارادتي خاص به امام حسين (ع) داشت و همواره مراتب ادب را نسبت به برادر به جاي مي آورد . در قيام کربلا ، فرماندهي سپاه به حضرت عباس واگذار شد . محافظت از امام حسين(ع) ، پاسداري از خيمه گاه زنان و کودکان و جانبازي براي رساندن آب به فرزندان امام حسين ، زيباترين و حماسي ترين جلوه هاي زندگي حضرت عباس در کربلا بود . در کربلا ، سپاه يزيد براي به زانو درآوردن امام حسين و يارانش ، آب را به روي آنها بست . هنگامي که تشنگي ، فرزندان حسين را بي تاب کرد ، عباس (ع) داوطلب شد که براي آنها آب بياورد . او با دلاوري كم نظيري ، محاصره دشمن را در هم شکست و خود را به رود فرات رساند . دستانش را در آب فرات فرو برد . آب زلال و گوارايي كه در رودخانه موج مي زد ، عباس را بر آن داشت تا از جرعه اي از آن را برگيرد و بنوشد ، زيرا كه جانش از شدت تشنگي مي سوخت . اما ناگهان به ياد فرزندان تشنه حسين افتاد ، آب را ننوشيد و رها كرد . مشک را پر کرد و سراسيمه به سمت خيمه ها حرکت نمود . در اين هنگام ، دشمن با تيري دست او را قطع کرد . او مشک را با دست ديگرش گرفت تا به خيمه امام حسين برساند . اين بار دست ديگرش نيز قطع شد . حضرت عباس (ع) درصدد بود که به هر طريق ، خود را به خيمه گاه و کودکان تشنه برساند . از اين رو مشک را به دهان گرفت . اما رگبار تيرهاي دشمن ، او را نشانه گرفتند و بر پيكر او فرود آمدند . به اين ترتيب ، عباس (ع) به شهادت رسيد .


سرزمين کربلا ، شاهد رشادتهاي بي نظيري از فرزندان و ياران حسين بن علي (ع) است . قهرمان ديگر اين عرصه ، علي اکبر فرزند امام حسين (ع) بود . او جواني رشيد و دلاور بود و از نظر سيما ، شباهت زيادي به جدش رسول خدا (ص) داشت . علي اکبر در فضيلت و سخنوري نيز جواني ممتاز بود . زماني که علي اكبر خواستار رفتن به صحنه کارزار شد ، امام حسين (ع) با تمام علاقه اي که به وي داشت ، به او اجازه نبرد داد . فرزند رشيد امام ، راهي ميدان جنگ شد . امام حسين (ع) در حالي که قامت فرزندش را مشاهده مي کرد ، به درگاه خدا چنين عرضه داشت : " خدايا ! شاهد باش جواني به مبارزه مي رود که اخلاق ، سيما و گفتارش از همه به رسول خدا شبيه تر است . ما هر وقت شوق ديدار پيامبر را داشتيم ، به او مي نگريستيم ." علي اکبر ، فرزند امام با شهامت جنگيد و تعدادي از دشمنان را از پاي درآورد . پس از آن ، سربازان يزيد ، به صورت ناجوانمردانه از پشت به او هجوم آوردند و علي اكبر را به شهادت رساندند .

در ميان ياران حسين بن علي (ع) ، افرادي کهنسال نيز ديده مي شد . برخي از آنان از صحابه رسول خدا (ص) بودند . در ميان آنان ، حبيب بن مظاهر ، چون ستاره اي مي درخشيد که بارها در کنار رسول خدا (ص) و امام علي (ع) به دفاع از آئين پاك اسلام پرداخته بود . حبيب بن مظاهر با وجود سن زياد ، دلاورانه در صحنه کارزار جوشيد و خروشيد ، سپس به شهادت رسيد . يار قديمي او " مُسلم بن عُوسَجه " به همراه حبيب بن مظاهر از کوفه به کاروان امام حسين (ع) پيوسته بودند . دقايقي بعد از حبيب ، مسلم بن عوسجه نيز به شهادت رسيد . مسلم بن عوسجه جمله اي معروف دارد که خطاب به امام حسين عرض كرد : " اگر هفتاد بار کشته شوم و باز زنده شوم ، دست از ياري تو بر نمي دارم ."


"وهب" از ديگر حماسه سازان کربلا بود . او جواني مسيحي از کوفه بود كه با شنيدن پيام امام حسين (ع) ، با همسر و مادرش به سوي کربلا حرکت کرد . وهب ، مجذوب ظلم ستيزي ، حق طلبي و شجاعت امام حسين (ع) شده بود . او امام حسين را نماد اسلام مي ديد و از شدت علاقه به آرمانهاي امام ، به اسلام گرويد . در روز عاشورا ، به توصيه مادرش و با اجازه امام حسين(ع) به ميدان رفت . نقل شده است که وهب 19 سوار از سپاه دشمن را از پاي درآورد . آنگاه از ناحيه دو دست مجروح شد و به شهادت رسيد . دشمن سر بريده وهب را به سوي لشگر امام حسين (ع) پرتاب کرد . مادر وهب ، سر فرزند را در آغوش کشيد و سپس به نشانه اعتراض به دشمن ، سر وهب را به سوي لشگرگاه آنان انداخت . وهب به هنگام شهادت 25 سال داشت .
داستان نوجواني شجاع و آزاده به نام قاسم پسر امام حسن (ع) همواره در جريان نقل رويدادهاي عاشورا ، شنيده مي شود . قاسم ، برادرزاده امام حسين (ع) و فرزند امام حسن (ع) بود . در شب عاشورا هنگامي كه امام حسين (ع) به اصحاب خود ، خبر شهادت در راه خدا داد ، حضرت قاسم پرسيد : عموجان آيا اين فيض بزرگ نصيب من هم مي شود ؟ امام که تحت تاثير سخنان قاسم قرار گرفته بود ، از او پرسيد : پسرم مرگ در کام تو چه طعمي دارد ؟ قاسم پاسخ داد : مرگ در راه حق ، برايم از عسل شيرين تر است . در روز عاشورا ، قاسم كه نوجواني 13 ساله بود ، با اصرار زياد از امام اجازه گرفت و به ميدان نبرد رفت . او پس از معرفي خود ، دلاورانه به سپاه دشمن تاخت و سرانجام به شهادت رسيد .

حُرّ بن يزيد رياحي از ديگر دلاورمردان صحنه کربلاست که داستاني شنيدني دارد . حر در ابتدا از ياران امام نبود و يکي از سپاه هاي دشمن را فرماندهي مي كرد . در واقع سپاه حر ، اولين گروهي بود که قبل از روز عاشورا ، با کاروان امام روبرو شد . برخورد ملاطفت آميز امام با لشگريان حر ، او را به شدت تحت تاثير قرار داد . امام ، سپاه حر و حتي اسبان آنها را كه بسيار تشنه بودند ، سيراب كرد . در روز عاشورا ، در هنگامه نبرد ميان حق و باطل ، در درون حر نيز غوغايي عظيم برپا شد . جبهه امام حسين (ع) ، نماد پاكي ، جوانمردي و تمام فضيلتهاي انساني بود ، ولي جبهه مقابل ، كانون ناجوانمردي ، دد منشي و رذالت بود . حر در تعبيري ، حالات دروني خود را مانند کسي توصيف مي كرد كه ميان جهنم و بهشت گرفتار آمده است . بالاخره ترديد حُر به يقين تبديل شد و او تصميم خود را گرفت . او با عزمي استوار ، از همراهي باطل سرپيچي كرد . لذا اردوگاه باطل را ترك كرد و به سوي امام حسين (ع) ، كه مظهر كمال انساني است ، شتافت . بخشش کريمانه امام(ع) ، در دل حر ، شور و شعفي وصف ناپذير افكند . حر که اينک از بندگي ستم و سياهي آزاد شده بود ، از امام اجازه خواست تا هرچه زودتر به ميدان نبرد برود و وظيفه خويش را به انجام رساند . امام به او اجازه داد . حر به ميدان نبرد شتافت و پس از جنگي دلاورانه به شهادت رسيد .

آنچه بيان کرديم ، گوشه اي از صحنه هاي عشق و دلدادگي دلاور مردان و حماسه سازان قيام کربلا بود . ستارگان درخشاني که هريک در نهضت امام حسين (ع) ، نقشي جاودان از خود برجاي گذاشتند . در وصف آنان به جمله اي از امام حسين (ع) اکتفا مي کنيم که فرمود :
" من ياراني بهتر و برتر از ياران خود نديده ام و خانداني پايبند تر به صله رحم و نيکوتر از اهل بيتم نمي شناسم . خدا شما را به خاطر ياري من ، پاداش نيکو عطا فرمايد . "





اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

السلام علیک یا ابا عبدالله


السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله


السلام علیک یا زینب الکبری س


حماسه سازان نهضت حسيني


تاريخ چون آئينه اي ، حوادث تلخ و شيريني را كه در آن رخ داده ، منعكس مي كند . در ميان حوادث تاريخ اسلام ، واقعه کربلا ، از ويژگي خاصي برخوردار است . حماسه امام حسين (ع) ، به عنوان نماد رويارويي حق و باطل و جانبازي در راه دين ، شناخته شده است . نهضت امام حسين (ع) نه تنها يک رويداد ، بلکه يک فرهنگ زنده و حركت آفرين است . فرهنگي برخاسته از متن اسلام که نقشي حياتي در پايداري و استمرار ارزشهاي متعالي دين ايفا کرد . اين رويداد در مسير زمان ، چون چشمه اي جوشان ، تشنگان حقيقت و عدالت را از آب زلال سيراب کرده و الهام بخش بسياري از نهضت هاي حق طلبانه شده است . صحنه هاي اين قيام ماندگار و نقش آفريني حماسه سازان آن، همواره الگويي جاودان براي انسانهاي با بصيرت و عدالتخواه بوده است .

اين حقيقت در سپاه امام حسين (ع) به خوبي مشهود بود که ياران امام ، آگاهانه به آن حضرت پيوسته بودند و با عشق و شور و ايمان پا به عرصه جانبازي مي گذاشتند . براي امام حسين (ع) و يارانش درد ناشي از جهل و ناداني مردم ، سخت تر از زخم شمشيرها بود . از اين رو ، زدودن پرده هاي جهل از افكار مردم ، جهادي مهم براي آنان محسوب مي شد . در تاريخ کربلا آمده است که اکثر ياران امام ، با جملاتي روشنگرانه و آگاهي بخش ، به ترسيم حقيقت مي پرداختند . ياران امام حسين (ع) در هنگام نبرد ، ابتدا در قالب اشعاري حماسي و سخناني پرشور ، امام و خاندان پيامبر را معرفي مي كردند و سپس به ميدان كارزار پا مي نهادند . اين نشان مي دهد که دشمن ، تبليغات گسترده و مستمري را براي تخريب چهره خاندان پيامبر آغاز كرده بود . اين مسئله ، ياران امام را بر آن مي داشت كه در هر فرصتي از سيره و راه و روش امام حسين دفاع كنند . امام حسين (ع) و يارانش الگوي پرهيزگاري و رشادت بودند . آنها به واسطه تعالي روح و انديشه پاك خود ، نمي توانستند دربرابر ظلم و تباهي و فساد سكوت كنند . انجام رسالت خطيري که بر دوش ياران حسين بن علي (ع) در کربلا نهاده شده بود ، جز از طريق آراسته شدن به فضائل انساني امکان پذير نبود . بدون شک ، مجموعه اي از ويژگي هاي برجسته انساني در جوانان و نوجوانان کربلا به چشم مي خورد كه آنان را به عنوان دلاورمردان تاريخ ، جاودانه ساخت . ياران حسين بن علي (ع) ، به کامل ترين مراحل ايمان دست يافته بودند و از خود گذشتگي ايشان ، از ايمان والاي آنها حكايت مي كرد .


برجسته ترين خصوصيت حماسه سازان کربلا ، وفاداري آنان به امام حسين (ع) و آرمانهاي آن حضرت بود . آنان در سخت ترين شرايط ، حاضر نشدند عهدي را که با امام خود بسته بودند ، نقض كنند . در ميان ياران و اصحاب امام حسين (ع) ، حضرت عباس (ع) از جايگاهي ممتاز برخوردار بود . نام ايشان هميشه با صفت رشادت و وفاداري ، قرين است . عباس پسر حضرت علي (ع) و برادر امام حسين (ع) بود و مادرش امّ البنين نام داشت . عباس جواني رشيد و دلاور بود . او از نظر فضائل روحي و اخلاقي و کمالات علمي در ميان جوانان و مردان خاندان امام حسين ، شاخص بود . حضرت عباس را به خاطر سيماي جذابش ، قمر بني هاشم يعني " ماه بني هاشم " لقب داده بودند . او از کودکي ارادتي خاص به امام حسين (ع) داشت و همواره مراتب ادب را نسبت به برادر به جاي مي آورد . در قيام کربلا ، فرماندهي سپاه به حضرت عباس واگذار شد . محافظت از امام حسين(ع) ، پاسداري از خيمه گاه زنان و کودکان و جانبازي براي رساندن آب به فرزندان امام حسين ، زيباترين و حماسي ترين جلوه هاي زندگي حضرت عباس در کربلا بود . در کربلا ، سپاه يزيد براي به زانو درآوردن امام حسين و يارانش ، آب را به روي آنها بست . هنگامي که تشنگي ، فرزندان حسين را بي تاب کرد ، عباس (ع) داوطلب شد که براي آنها آب بياورد . او با دلاوري كم نظيري ، محاصره دشمن را در هم شکست و خود را به رود فرات رساند . دستانش را در آب فرات فرو برد . آب زلال و گوارايي كه در رودخانه موج مي زد ، عباس را بر آن داشت تا از جرعه اي از آن را برگيرد و بنوشد ، زيرا كه جانش از شدت تشنگي مي سوخت . اما ناگهان به ياد فرزندان تشنه حسين افتاد ، آب را ننوشيد و رها كرد . مشک را پر کرد و سراسيمه به سمت خيمه ها حرکت نمود . در اين هنگام ، دشمن با تيري دست او را قطع کرد . او مشک را با دست ديگرش گرفت تا به خيمه امام حسين برساند . اين بار دست ديگرش نيز قطع شد . حضرت عباس (ع) درصدد بود که به هر طريق ، خود را به خيمه گاه و کودکان تشنه برساند . از اين رو مشک را به دهان گرفت . اما رگبار تيرهاي دشمن ، او را نشانه گرفتند و بر پيكر او فرود آمدند . به اين ترتيب ، عباس (ع) به شهادت رسيد .


سرزمين کربلا ، شاهد رشادتهاي بي نظيري از فرزندان و ياران حسين بن علي (ع) است . قهرمان ديگر اين عرصه ، علي اکبر فرزند امام حسين (ع) بود . او جواني رشيد و دلاور بود و از نظر سيما ، شباهت زيادي به جدش رسول خدا (ص) داشت . علي اکبر در فضيلت و سخنوري نيز جواني ممتاز بود . زماني که علي اكبر خواستار رفتن به صحنه کارزار شد ، امام حسين (ع) با تمام علاقه اي که به وي داشت ، به او اجازه نبرد داد . فرزند رشيد امام ، راهي ميدان جنگ شد . امام حسين (ع) در حالي که قامت فرزندش را مشاهده مي کرد ، به درگاه خدا چنين عرضه داشت : " خدايا ! شاهد باش جواني به مبارزه مي رود که اخلاق ، سيما و گفتارش از همه به رسول خدا شبيه تر است . ما هر وقت شوق ديدار پيامبر را داشتيم ، به او مي نگريستيم ." علي اکبر ، فرزند امام با شهامت جنگيد و تعدادي از دشمنان را از پاي درآورد . پس از آن ، سربازان يزيد ، به صورت ناجوانمردانه از پشت به او هجوم آوردند و علي اكبر را به شهادت رساندند .

در ميان ياران حسين بن علي (ع) ، افرادي کهنسال نيز ديده مي شد . برخي از آنان از صحابه رسول خدا (ص) بودند . در ميان آنان ، حبيب بن مظاهر ، چون ستاره اي مي درخشيد که بارها در کنار رسول خدا (ص) و امام علي (ع) به دفاع از آئين پاك اسلام پرداخته بود . حبيب بن مظاهر با وجود سن زياد ، دلاورانه در صحنه کارزار جوشيد و خروشيد ، سپس به شهادت رسيد . يار قديمي او " مُسلم بن عُوسَجه " به همراه حبيب بن مظاهر از کوفه به کاروان امام حسين (ع) پيوسته بودند . دقايقي بعد از حبيب ، مسلم بن عوسجه نيز به شهادت رسيد . مسلم بن عوسجه جمله اي معروف دارد که خطاب به امام حسين عرض كرد : " اگر هفتاد بار کشته شوم و باز زنده شوم ، دست از ياري تو بر نمي دارم ."


"وهب" از ديگر حماسه سازان کربلا بود . او جواني مسيحي از کوفه بود كه با شنيدن پيام امام حسين (ع) ، با همسر و مادرش به سوي کربلا حرکت کرد . وهب ، مجذوب ظلم ستيزي ، حق طلبي و شجاعت امام حسين (ع) شده بود . او امام حسين را نماد اسلام مي ديد و از شدت علاقه به آرمانهاي امام ، به اسلام گرويد . در روز عاشورا ، به توصيه مادرش و با اجازه امام حسين(ع) به ميدان رفت . نقل شده است که وهب 19 سوار از سپاه دشمن را از پاي درآورد . آنگاه از ناحيه دو دست مجروح شد و به شهادت رسيد . دشمن سر بريده وهب را به سوي لشگر امام حسين (ع) پرتاب کرد . مادر وهب ، سر فرزند را در آغوش کشيد و سپس به نشانه اعتراض به دشمن ، سر وهب را به سوي لشگرگاه آنان انداخت . وهب به هنگام شهادت 25 سال داشت .
داستان نوجواني شجاع و آزاده به نام قاسم پسر امام حسن (ع) همواره در جريان نقل رويدادهاي عاشورا ، شنيده مي شود . قاسم ، برادرزاده امام حسين (ع) و فرزند امام حسن (ع) بود . در شب عاشورا هنگامي كه امام حسين (ع) به اصحاب خود ، خبر شهادت در راه خدا داد ، حضرت قاسم پرسيد : عموجان آيا اين فيض بزرگ نصيب من هم مي شود ؟ امام که تحت تاثير سخنان قاسم قرار گرفته بود ، از او پرسيد : پسرم مرگ در کام تو چه طعمي دارد ؟ قاسم پاسخ داد : مرگ در راه حق ، برايم از عسل شيرين تر است . در روز عاشورا ، قاسم كه نوجواني 13 ساله بود ، با اصرار زياد از امام اجازه گرفت و به ميدان نبرد رفت . او پس از معرفي خود ، دلاورانه به سپاه دشمن تاخت و سرانجام به شهادت رسيد .

حُرّ بن يزيد رياحي از ديگر دلاورمردان صحنه کربلاست که داستاني شنيدني دارد . حر در ابتدا از ياران امام نبود و يکي از سپاه هاي دشمن را فرماندهي مي كرد . در واقع سپاه حر ، اولين گروهي بود که قبل از روز عاشورا ، با کاروان امام روبرو شد . برخورد ملاطفت آميز امام با لشگريان حر ، او را به شدت تحت تاثير قرار داد . امام ، سپاه حر و حتي اسبان آنها را كه بسيار تشنه بودند ، سيراب كرد . در روز عاشورا ، در هنگامه نبرد ميان حق و باطل ، در درون حر نيز غوغايي عظيم برپا شد . جبهه امام حسين (ع) ، نماد پاكي ، جوانمردي و تمام فضيلتهاي انساني بود ، ولي جبهه مقابل ، كانون ناجوانمردي ، دد منشي و رذالت بود . حر در تعبيري ، حالات دروني خود را مانند کسي توصيف مي كرد كه ميان جهنم و بهشت گرفتار آمده است . بالاخره ترديد حُر به يقين تبديل شد و او تصميم خود را گرفت . او با عزمي استوار ، از همراهي باطل سرپيچي كرد . لذا اردوگاه باطل را ترك كرد و به سوي امام حسين (ع) ، كه مظهر كمال انساني است ، شتافت . بخشش کريمانه امام(ع) ، در دل حر ، شور و شعفي وصف ناپذير افكند . حر که اينک از بندگي ستم و سياهي آزاد شده بود ، از امام اجازه خواست تا هرچه زودتر به ميدان نبرد برود و وظيفه خويش را به انجام رساند . امام به او اجازه داد . حر به ميدان نبرد شتافت و پس از جنگي دلاورانه به شهادت رسيد .

آنچه بيان کرديم ، گوشه اي از صحنه هاي عشق و دلدادگي دلاور مردان و حماسه سازان قيام کربلا بود . ستارگان درخشاني که هريک در نهضت امام حسين (ع) ، نقشي جاودان از خود برجاي گذاشتند . در وصف آنان به جمله اي از امام حسين (ع) اکتفا مي کنيم که فرمود :
" من ياراني بهتر و برتر از ياران خود نديده ام و خانداني پايبند تر به صله رحم و نيکوتر از اهل بيتم نمي شناسم . خدا شما را به خاطر ياري من ، پاداش نيکو عطا فرمايد . "

امام سجاد (ع) ، پيشواي هدايت و روشنگري

امام سجاد (ع) ، پيشواي هدايت و روشنگري چاپ ايميل

در سالروز شهادت حضرت علی بن الحسین ، امام سجاد (ع ) قرار داریم . شخصیت بزرگواري که درجریان قیام امام حسین (ع) در سرزمین کربلا حضور داشت ، اما بنا به مشیت الهی زنده ماند تا پس از پدرش ، پرچمدار آئين رهايي بخش اسلام باشد . با عرض تسلیت سالروز شهادت امام سجاد (ع) ، فرازهایی از زندگی آن حضرت را بیان می کنیم .
امام سجاد (ع) در سال 38 هجری قمری در شهر مدینه ، ديده به جهان گشود و در حادثه کربلا حدود 23 سال سن داشت . امام سجاد با آنكه در عاشورای سال 61 هجری قمری ، به همراه پدرش به كربلا آمد ، اما بيمار شد و از شدت بيماري ، در بستر افتاد . در تاریخ آمده است که امام سجاد (ع) در لحظه ای که صدای پدرش امام حسین را شنید که فرمود : " کیست مرا یاری کند ؟ " با وجود ضعفی که در بدن احساس مي كرد ، از جا برخاست تا خود را به میدان نبرد برساند . عمه اش ام کلثوم با توجه به جسم ضعيف و ناتوان آن حضرت ، مانع رفتن ایشان شد ، اما امام سجاد (ع) فرمود : " عمه جان بگذار بروم تا درکنار فرزند پیامبر ، جهاد کنم . " درعين حال ، بيماري آن حضرت ، مانع از حضور ایشان در صفوف درگيري شد . تقدیر چنین بود که امام سجاد (ع ) زنده بماند تا نهضت امام حسین (ع) و آرمانهاي مهم آن را تداوم بخشد .
سيره اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی امام سجاد (ع) ، از زوایای گوناگون قابل بررسی است . حادثه خونین کربلا در عصر روز دهم محرم سال 61 هجری قمری با شهادت امام حسین (ع) و یارانش ، پایان يافت . در شرايط دشوار و بحرانی بعد از شهادت امام حسين ، امام سجاد (ع) ، در وضعيت جديدي قرار گرفت . به عبارت ديگر ، مرحله ديگري از نهضت امام حسین یعنی دوران پیام رسانی و تثبیت ارزشها و آرمانهای آن فرا رسیده بود .
نقش و عملكرد امام سجاد (ع) در رساندن پیام نهضت حسین (ع) بی همتاست . درحقیقت امام سجاد (ع) و عمه اش حضرت زینب (س) بودند که در سخت ترین و حساس ترین شرایط و در حفقانی بی سابقه در تاریخ اسلام ، هوشمندانه این رسالت را بر دوش کشيدند . سخنان و سیره امام سجاد (ع) در فرصتهاي مختلف پس از حادثه عاشورا ، نشان از حکمت و دوراندیشی آن امام بزرگوار دارد .
درواقع خطبه ها ، سخنرانی ها و یادآوری مصائب ، همگی هدفمند و حکیمانه بود . امام سجاد (ع ) در زمانی که به همراه کاروان اسراي كربلا به شهر کوفه رسید ، سخنانی نافذ و تاثيرگذار بیان فرمود ، به طوریکه فضای حاکم بر کوفه را به کلی دگرگون ساخت . امام سجاد (ع) پس از اینکه فضائل خود و اهل بیت پیامبر و امام حسین (ع ) را تشريح كرد ، مردم کوفه را مورد خطاب قرار داد که :
" ای مردم ، شما را به خدا سوگند ، آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه ها نوشتید ، ولی با او نیرنگ کردید ؟ با او پیمان بستید و بیعت کردید ، اما با او جنگیدید ؟ ... با کدامین چشم در روز قیامت به رسول خدا می نگرید ، هنگامی که به شما بگوید اهل بیتم را کشتید و حرمتم را شکستید ؟ "
نقطه اوج سخنان امام سجاد (ع ) در شام و در حضور یزید ، حاكم ستمكار اموي بود . آن حضرت چنان از جنایات يزيد پرده برداشت و وي را رسوا ساخت که عرصه بر او تنگ شد . در این سخنان ، امام سجاد (ع ) به تبیین جایگاه اهل بیت پیامبر پرداخت و در معرفی خود چنین فرمود :
" ای مردم منم پسر فاطمه ، منم فرزند آنکه او را با لب تشنه شهید کردند . " امام پیوسته فضائل خود و خاندانش را بیان کرد تا آنجا که صدای گریه و شیون از میان مردم برخاست . یزید براي آنكه سخنان امام را قطع كند ، دستور داد اذان بگویند . خطبه ناتمام امام سجاد (ع) ، اوضاع را در شام بیشتر به هم ریخت ، بطوریکه امویان تصمیم گرفتند کاروان اسیران کربلا را به شهر مدینه باز گردانند . امام سجاد (ع) به اين ترتيب ، حتي در قلمرو فرمانروایی شام ، وجدانهای غفلت زده مردم را مخاطب قرار داد . پس از روشنگري هاي امام سجاد ، به تدريج انگیزه خونخواهی شهداي کربلا در مردم بيدار شد . لذا پس از حادثه كربلا ، قيامهاي متعددي چون جنبش توابین يا قیام مختار به وقوع پیوست .
امام سجاد (ع) با ورود به شهر مدینه ، هم به افشاگري عليه سردمداران ظلم و ستم ادامه داد و هم به تبيين معارف اصيل دين پرداخت . پس از قیام امام حسين (ع) ، جو رعب و اختناق شدید بر جامعه حاکم شده بود و حاکمان اموی ، آشکارا و جسورانه تر از گذشته به اشاعه فساد می پرداختند و ظلم و تعدی را همچنان در سرلوحه برنامه های خود داشتند . امام سجاد (ع) در آن شرایط بسيار سخت و نامساعد ، محور کار خود را تلاش برای ارتقای سطح فرهنگ و آگاهي و بصیرت مردم قرار داد . نقش امام سجاد (ع ) ، زدودن غبار جهل و تحریف از چهره تابناک اسلام بود . این درحالی بود که بنی امیه سعی داشتند مردم را به برخی مسایل ظاهری دین سرگرم سازند و از حقیقت آن دور کنند . درمقابل ، امام سجاد (ع) تلاش کرد كه مردم به معاني و مفاهيم حقیقی دین پی ببرند . این چنین بود که بسیاری از جويندگان علم و دانش ، درکنار ایشان گرد آمدند و از سرچشمه زلال علم امام سجاد بهره جستند .
یکی از خدمات معنوی و ارزشمند امام سجاد (ع) در سالهای پس از قیام کربلا ، بیان ادعیه ای غنی و پرمحتوا است . این دعاها هم اکنون در کتابی به نام " صحیفه سجادیه " گردآوری شده است . صحیفه هرچند سراسر دعا و نیایش است و تمام مطالب آن با زبان راز و نیاز انسان با پروردگار خود بیان شده ، ولی تامل در مفاهیم ژرف آن ، نشان می دهد که این دعاها فراتر از مناجات های معمولی است . امام سجاد (ع) با زبان نیایش ، اندیشه های غنی اسلام را درزمینه های اجتماعی ، اخلاقی و سیاسی براي مردم ، مطرح كرده است .
در زندگی امام سجاد (ع) آمده است که ایشان در هر فرصت مناسب ، خاطره کربلا را زنده می کرد ، گاه اشك مي ريخت و به بيان فجايعي مي پرداخت كه در روز عاشورا به وقوع پيوسته است . البته تاثر و اندوه امام ، موجب مي شد كه مردم به ابعاد جنايات امویان پي ببرند و آن را محكوم كنند ، حماسه کربلا نيز در اذهان زنده بماند .
امام سجاد (ع ) به سخاوت ، مهربانی و مردمداری شهرت داشت . عفو و گذشت و جوانمردی آن حضرت ، قلب های بسیاری را مجذوب ايشان كرده بود . مجبوبیت آن حضرت ، ناشی از كرامت اخلاقي ، ادب و رفتار شايسته و کمالات الهی بود ، تا آنجاکه حتی یکی از خلفای بنی امیه نیز به آن اعتراف کرد . ابن شهر آشوب مورخ اسلامی می گوید :
" روزی امام سجاد در مجلس عمر بن عبدالعریز ( حاكم اموي ) حضور داشت . وقتی آن حضرت مجلس را ترک کرد ، عمر بن عبدالعزیز به اطرافیانش گفت : شریف ترین و بهترین مردم نزد شما کیست ؟ همه گفتند : شما ای خلیفه / او گفت : نه ، هرگز ، بهترین و شریف ترین مردم کسی است که هم اكنون از مجلس ما خارج شد . او چنان قلب ها را به خود متمایل ساخته که همه دوست دارند مثل او باشند . "
امام سجاد (ع ) حدود 34 سال در مسند خطیر رهبری و امامت مسلمین قرار داشت . در طول این سالها ، امام سعي وافر داشت كه ابرهاي تيره جهل را از آسمان انديشه ها كنار بزند تا خورشيد حقيقت بر مردم بتابد . مداومت و استمرار فعالیتهای امام سجاد (ع) در عرصه های فكري و فرهنگي ، روز به روز بر دامنه آگاهی مردم می افزود و ماهيت واقعی امویان را در نزد افکار عمومی روشن تر می ساخت . امام سجاد (ع) حیاتی تازه به علوم و معارف اسلامی بخشید و بستر لازم را برای تلاشهاي فکری فرزندش امام محمد باقر (ع) فراهم کرد . البته در تمام این سالها ، آن حضرت در معرض کینه ورزی و دشمني حاکمان تبهكار اموی قرار داشت و آنها سعی داشتند این زبان گویای اسلام را خاموش كنند . تا آنكه سرانجام ولید بن عبدالملک ، حكمران مستبد اموي ، تصميم گرفت كه امام سجاد را از سر راه خود بردارد . به اين ترتيب ، امام در چنين روزي در سال 95 هجری قمری طی دسیسه ای مسموم و به شهادت رسید .
ضمن گرامیداشت مقام این امام بزرگوار ، به گزیده ای از سخنان ایشان گوش می سپاريم .
امام سجاد (ع ) فرمود :
" از نشانه های معرفت و کمال دین مسلمان این است که سخنان بیهوده را ترک کند ، کمتر جدل نماید و صبور و خوشخو باشد . "
از ایشان نقل شده است که فرمود :
" همه خیر در این است که انسان از خود ( دربرابر آلودگیها و بدیها ) صیانت کند . "
" تفکر ، آیینه ای است که مومن ، نیکی ها و بدی های خود را در آن مشاهده می كند ."
سالروز شهادت امام سجاد (ع) بر تمامی علاقمندان حضرتش تسلیت باد .
سه شنبه 8 جدی 1388

 

حماسه سازان نهضت حسيني

حماسه سازان نهضت حسيني چاپ ايميل

تاريخ چون آئينه اي ، حوادث تلخ و شيريني را كه در آن رخ داده ، منعكس مي كند . در ميان حوادث تاريخ اسلام ، واقعه کربلا ، از ويژگي خاصي برخوردار است . حماسه امام حسين (ع) ، به عنوان نماد رويارويي حق و باطل و جانبازي در راه دين ، شناخته شده است . نهضت امام حسين (ع) نه تنها يک رويداد ، بلکه يک فرهنگ زنده و حركت آفرين است . فرهنگي برخاسته از متن اسلام که نقشي حياتي در پايداري و استمرار ارزشهاي متعالي دين ايفا کرد . اين رويداد در مسير زمان ، چون چشمه اي جوشان ، تشنگان حقيقت و عدالت را از آب زلال سيراب کرده و الهام بخش بسياري از نهضت هاي حق طلبانه شده است . صحنه هاي اين قيام ماندگار و نقش آفريني حماسه سازان آن، همواره الگويي جاودان براي انسانهاي با بصيرت و عدالتخواه بوده است .

اين حقيقت در سپاه امام حسين (ع) به خوبي مشهود بود که ياران امام ، آگاهانه به آن حضرت پيوسته بودند و با عشق و شور و ايمان پا به عرصه جانبازي مي گذاشتند . براي امام حسين (ع) و يارانش درد ناشي از جهل و ناداني مردم ، سخت تر از زخم شمشيرها بود . از اين رو ، زدودن پرده هاي جهل از افكار مردم ، جهادي مهم براي آنان محسوب مي شد . در تاريخ کربلا آمده است که اکثر ياران امام ، با جملاتي روشنگرانه و آگاهي بخش ، به ترسيم حقيقت مي پرداختند . ياران امام حسين (ع) در هنگام نبرد ، ابتدا در قالب اشعاري حماسي و سخناني پرشور ، امام و خاندان پيامبر را معرفي مي كردند و سپس به ميدان كارزار پا مي نهادند . اين نشان مي دهد که دشمن ، تبليغات گسترده و مستمري را براي تخريب چهره خاندان پيامبر آغاز كرده بود . اين مسئله ، ياران امام را بر آن مي داشت كه در هر فرصتي از سيره و راه و روش امام حسين دفاع كنند . امام حسين (ع) و يارانش الگوي پرهيزگاري و رشادت بودند . آنها به واسطه تعالي روح و انديشه پاك خود ، نمي توانستند دربرابر ظلم و تباهي و فساد سكوت كنند . انجام رسالت خطيري که بر دوش ياران حسين بن علي (ع) در کربلا نهاده شده بود ، جز از طريق آراسته شدن به فضائل انساني امکان پذير نبود . بدون شک ، مجموعه اي از ويژگي هاي برجسته انساني در جوانان و نوجوانان کربلا به چشم مي خورد كه آنان را به عنوان دلاورمردان تاريخ ، جاودانه ساخت . ياران حسين بن علي (ع) ، به کامل ترين مراحل ايمان دست يافته بودند و از خود گذشتگي ايشان ، از ايمان والاي آنها حكايت مي كرد .


برجسته ترين خصوصيت حماسه سازان کربلا ، وفاداري آنان به امام حسين (ع) و آرمانهاي آن حضرت بود . آنان در سخت ترين شرايط ، حاضر نشدند عهدي را که با امام خود بسته بودند ، نقض كنند . در ميان ياران و اصحاب امام حسين (ع) ، حضرت عباس (ع) از جايگاهي ممتاز برخوردار بود . نام ايشان هميشه با صفت رشادت و وفاداري ، قرين است . عباس پسر حضرت علي (ع) و برادر امام حسين (ع) بود و مادرش امّ البنين نام داشت . عباس جواني رشيد و دلاور بود . او از نظر فضائل روحي و اخلاقي و کمالات علمي در ميان جوانان و مردان خاندان امام حسين ، شاخص بود . حضرت عباس را به خاطر سيماي جذابش ، قمر بني هاشم يعني " ماه بني هاشم " لقب داده بودند . او از کودکي ارادتي خاص به امام حسين (ع) داشت و همواره مراتب ادب را نسبت به برادر به جاي مي آورد . در قيام کربلا ، فرماندهي سپاه به حضرت عباس واگذار شد . محافظت از امام حسين(ع) ، پاسداري از خيمه گاه زنان و کودکان و جانبازي براي رساندن آب به فرزندان امام حسين ، زيباترين و حماسي ترين جلوه هاي زندگي حضرت عباس در کربلا بود . در کربلا ، سپاه يزيد براي به زانو درآوردن امام حسين و يارانش ، آب را به روي آنها بست . هنگامي که تشنگي ، فرزندان حسين را بي تاب کرد ، عباس (ع) داوطلب شد که براي آنها آب بياورد . او با دلاوري كم نظيري ، محاصره دشمن را در هم شکست و خود را به رود فرات رساند . دستانش را در آب فرات فرو برد . آب زلال و گوارايي كه در رودخانه موج مي زد ، عباس را بر آن داشت تا از جرعه اي از آن را برگيرد و بنوشد ، زيرا كه جانش از شدت تشنگي مي سوخت . اما ناگهان به ياد فرزندان تشنه حسين افتاد ، آب را ننوشيد و رها كرد . مشک را پر کرد و سراسيمه به سمت خيمه ها حرکت نمود . در اين هنگام ، دشمن با تيري دست او را قطع کرد . او مشک را با دست ديگرش گرفت تا به خيمه امام حسين برساند . اين بار دست ديگرش نيز قطع شد . حضرت عباس (ع) درصدد بود که به هر طريق ، خود را به خيمه گاه و کودکان تشنه برساند . از اين رو مشک را به دهان گرفت . اما رگبار تيرهاي دشمن ، او را نشانه گرفتند و بر پيكر او فرود آمدند . به اين ترتيب ، عباس (ع) به شهادت رسيد .


سرزمين کربلا ، شاهد رشادتهاي بي نظيري از فرزندان و ياران حسين بن علي (ع) است . قهرمان ديگر اين عرصه ، علي اکبر فرزند امام حسين (ع) بود . او جواني رشيد و دلاور بود و از نظر سيما ، شباهت زيادي به جدش رسول خدا (ص) داشت . علي اکبر در فضيلت و سخنوري نيز جواني ممتاز بود . زماني که علي اكبر خواستار رفتن به صحنه کارزار شد ، امام حسين (ع) با تمام علاقه اي که به وي داشت ، به او اجازه نبرد داد . فرزند رشيد امام ، راهي ميدان جنگ شد . امام حسين (ع) در حالي که قامت فرزندش را مشاهده مي کرد ، به درگاه خدا چنين عرضه داشت : " خدايا ! شاهد باش جواني به مبارزه مي رود که اخلاق ، سيما و گفتارش از همه به رسول خدا شبيه تر است . ما هر وقت شوق ديدار پيامبر را داشتيم ، به او مي نگريستيم ." علي اکبر ، فرزند امام با شهامت جنگيد و تعدادي از دشمنان را از پاي درآورد . پس از آن ، سربازان يزيد ، به صورت ناجوانمردانه از پشت به او هجوم آوردند و علي اكبر را به شهادت رساندند .

در ميان ياران حسين بن علي (ع) ، افرادي کهنسال نيز ديده مي شد . برخي از آنان از صحابه رسول خدا (ص) بودند . در ميان آنان ، حبيب بن مظاهر ، چون ستاره اي مي درخشيد که بارها در کنار رسول خدا (ص) و امام علي (ع) به دفاع از آئين پاك اسلام پرداخته بود . حبيب بن مظاهر با وجود سن زياد ، دلاورانه در صحنه کارزار جوشيد و خروشيد ، سپس به شهادت رسيد . يار قديمي او " مُسلم بن عُوسَجه " به همراه حبيب بن مظاهر از کوفه به کاروان امام حسين (ع) پيوسته بودند . دقايقي بعد از حبيب ، مسلم بن عوسجه نيز به شهادت رسيد . مسلم بن عوسجه جمله اي معروف دارد که خطاب به امام حسين عرض كرد : " اگر هفتاد بار کشته شوم و باز زنده شوم ، دست از ياري تو بر نمي دارم ."


"وهب" از ديگر حماسه سازان کربلا بود . او جواني مسيحي از کوفه بود كه با شنيدن پيام امام حسين (ع) ، با همسر و مادرش به سوي کربلا حرکت کرد . وهب ، مجذوب ظلم ستيزي ، حق طلبي و شجاعت امام حسين (ع) شده بود . او امام حسين را نماد اسلام مي ديد و از شدت علاقه به آرمانهاي امام ، به اسلام گرويد . در روز عاشورا ، به توصيه مادرش و با اجازه امام حسين(ع) به ميدان رفت . نقل شده است که وهب 19 سوار از سپاه دشمن را از پاي درآورد . آنگاه از ناحيه دو دست مجروح شد و به شهادت رسيد . دشمن سر بريده وهب را به سوي لشگر امام حسين (ع) پرتاب کرد . مادر وهب ، سر فرزند را در آغوش کشيد و سپس به نشانه اعتراض به دشمن ، سر وهب را به سوي لشگرگاه آنان انداخت . وهب به هنگام شهادت 25 سال داشت .
داستان نوجواني شجاع و آزاده به نام قاسم پسر امام حسن (ع) همواره در جريان نقل رويدادهاي عاشورا ، شنيده مي شود . قاسم ، برادرزاده امام حسين (ع) و فرزند امام حسن (ع) بود . در شب عاشورا هنگامي كه امام حسين (ع) به اصحاب خود ، خبر شهادت در راه خدا داد ، حضرت قاسم پرسيد : عموجان آيا اين فيض بزرگ نصيب من هم مي شود ؟ امام که تحت تاثير سخنان قاسم قرار گرفته بود ، از او پرسيد : پسرم مرگ در کام تو چه طعمي دارد ؟ قاسم پاسخ داد : مرگ در راه حق ، برايم از عسل شيرين تر است . در روز عاشورا ، قاسم كه نوجواني 13 ساله بود ، با اصرار زياد از امام اجازه گرفت و به ميدان نبرد رفت . او پس از معرفي خود ، دلاورانه به سپاه دشمن تاخت و سرانجام به شهادت رسيد .

حُرّ بن يزيد رياحي از ديگر دلاورمردان صحنه کربلاست که داستاني شنيدني دارد . حر در ابتدا از ياران امام نبود و يکي از سپاه هاي دشمن را فرماندهي مي كرد . در واقع سپاه حر ، اولين گروهي بود که قبل از روز عاشورا ، با کاروان امام روبرو شد . برخورد ملاطفت آميز امام با لشگريان حر ، او را به شدت تحت تاثير قرار داد . امام ، سپاه حر و حتي اسبان آنها را كه بسيار تشنه بودند ، سيراب كرد . در روز عاشورا ، در هنگامه نبرد ميان حق و باطل ، در درون حر نيز غوغايي عظيم برپا شد . جبهه امام حسين (ع) ، نماد پاكي ، جوانمردي و تمام فضيلتهاي انساني بود ، ولي جبهه مقابل ، كانون ناجوانمردي ، دد منشي و رذالت بود . حر در تعبيري ، حالات دروني خود را مانند کسي توصيف مي كرد كه ميان جهنم و بهشت گرفتار آمده است . بالاخره ترديد حُر به يقين تبديل شد و او تصميم خود را گرفت . او با عزمي استوار ، از همراهي باطل سرپيچي كرد . لذا اردوگاه باطل را ترك كرد و به سوي امام حسين (ع) ، كه مظهر كمال انساني است ، شتافت . بخشش کريمانه امام(ع) ، در دل حر ، شور و شعفي وصف ناپذير افكند . حر که اينک از بندگي ستم و سياهي آزاد شده بود ، از امام اجازه خواست تا هرچه زودتر به ميدان نبرد برود و وظيفه خويش را به انجام رساند . امام به او اجازه داد . حر به ميدان نبرد شتافت و پس از جنگي دلاورانه به شهادت رسيد .

آنچه بيان کرديم ، گوشه اي از صحنه هاي عشق و دلدادگي دلاور مردان و حماسه سازان قيام کربلا بود . ستارگان درخشاني که هريک در نهضت امام حسين (ع) ، نقشي جاودان از خود برجاي گذاشتند . در وصف آنان به جمله اي از امام حسين (ع) اکتفا مي کنيم که فرمود :
" من ياراني بهتر و برتر از ياران خود نديده ام و خانداني پايبند تر به صله رحم و نيکوتر از اهل بيتم نمي شناسم . خدا شما را به خاطر ياري من ، پاداش نيکو عطا فرمايد . "

 

بناهای تاریخی افغانستان  

بناهای تاریخی افغانستان
Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

Sample Image

 

روزها رازهايي درسينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود . آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است. عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح  پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدندو از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالي كه نمي دانستند باخود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود رابر كوي و برزن مي زنند. امروز ، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي اورا با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.
حماسه‌ي عاشورا
 سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند.

 

دوازدهم محرم شهادت جانسوز حضرت على ‏بن ‏الحسين، زين ‏العابدين(ع)؛ پيام رسان كربلاي حسيني و بازمانده روزهاي سرخ حماسه را تسليت ميگوييم.

 

ترنم روز و شب اشك تو پرده از چهره تزوير ايل دشنه برداشت و سيل اشك تو، خانمان ظلم و ستم شان را ويران ساخت. اي تو معلم ايستادگي و صبوري! پيام آور ايثار و جانفشاني! و اين اشك غربتي است كه بر مظلوميتت از ديده عاشقان بر مزار بي شمع و چراغت جاري است.

السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين
 و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين

 

امام على ‏بن ‏الحسين(ع)، مشهور به زين ‏العابدين و سجاد بنا به نقل مشهور در سال 38 هجرى در مدينه به دنيا آمد. در هنگام حادثه كربلا 22 يا 23 سال سن داشته و بنا به نظريه بيشتر دانشمندان اسلامى از برادر شهيدش حضرت على ‏اكبر، كوچك‏تر بوده است.
حيات اجتماعى، فرهنگى، سياسى و علمى امام سجاد(ع) از زواياى گوناگون قابل بررسى است. يكى از ابعاد زندگى امام سجاد(ع) همراهى او در قيام كربلا و پيام رسانى آن نهضت بزرگ است.

قيام بزرگ عاشورا ماندگارترين نهضت اسلامى است كه در محرم سال 61 قمرى روى داده است. اين نهضت داراى دو مرحله بود. برهه نخست، آفرينش و شكل‏ گيرى و جهاد و جانبازى و دفاع از كرامت اسلامى و دعوت به اقامه عدل و احياى دين محمدى و سنت و سيره نبوى و علوى بوده كه به رهبرى امام حسين(ع) از نيمه ماه رجب سال 60 هجرى آغاز و در دهم محرم سال 61 هجرى به فرجام رسيد. مرحله دوم، دوره پيام رسانى و تثبيت ارزشهاى نهضت و عرصه جهاد فرهنگى و تبيين آرمان‏هاى آن قيام مقدس بود كه به رهبرى امام على ‏بن‏ الحسين(ع) تداوم يافت.

امامت شيعه و رهبرى نهضت كربلا در عصرى به امام سجاد(ع) منتهى گشت كه او به همراه نزديك‏ترين افراد خاندان آل على(ع) به اسارت مى ‏رفتند. آل على(ع) آماج تيرهاى ستم و تهمت و افترائات سياستمداران بنى ‏اميه قرار داشتند، ارزشهاى دينى دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته، روحيه شجاعت و حميت اسلامى و باورهاى دينى مردم سست، احكام دينى بازيچه نالايقان اموى شده، خرافه گرى رواج يافته، روحيه شهامت و شهادت طلبى در زير شلاق و شكنجه و ارعاب امويان محو گشته بود. سخت‏گيرى ‏هاى بى ‏حد و حصر، مصادره اموال و تخريب خانه ‏هاى آل هاشم، محروم ساختن آنها از امتيازات جامعه اسلامى، جلوگيرى مردم از هرگونه ارتباط با خاندان وحى و به انزوا كشاندن امام معصوم(ع) از مهم‏ترين سياست‏هاى حاكمان اموى در مبارزه با اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بوده است.

امام زين‏ العابدين(ع) در چنين عصر و جوى رسالت و امامت خود را آغاز كرد. در صورتى كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت، حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيت‏ها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنه‏ دار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت اين رويكرد امام سجاد(ع) زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.

 

 

در زمينه حضور امام سجاد(ع) در نهضت حسينى جاى ترديدى نيست. امّا از صحنه هاى اجتماعى و سياسى امام سجاد(ع) در برهه آغازين نهضت، آگاهى‏ هاى زيادى از تاريخ به دست نمى ‏آيد، يعنى از نيمه رجب، نقطه آغاز نهضت كربلا تا شب دهم محرم، آخرين شب حيات امام حسين(ع) هيچ‏گونه گزارشى در منابع تاريخى به چشم نمى ‏خورد؛ آنچه كه هست از اين تاريخ به بعد است.

اولين صحنه گزارش شده حيات اجتماعى و سياسى امام زين ‏العابدين(ع) در قيام حسينى، مربوط به شب عاشورا است. او خود مى ‏گويد:

شامگاه شب عاشورا پدرم ياران خود را به نزد خويش فراخواند. من در حالى كه بيمار بودم نيز خدمت پدر رفتم تا گفتار او را بشنوم. پدرم فرمود: خدا را ستايش مى ‏كنم و در تمام خوشى و ناخوشى او را سپاس مى ‏گويم.... من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتى فرمانبردارتر و به صله ‏رحم پاى ‏بندتر از اهل ‏بيتم نمى ‏شناسم. خداوند شما را جزاى نيك عنايت كند. من مى ‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى ‏دهم و بيعت خود را از شما بر مى ‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل ‏بيت مرا بگيريد و در شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خويش را برايتان مقرر دارد.

اين مردم تنها مرا مى ‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند».

امام على‏ بن ‏الحسين(ع) در آن شب كه بيمار نيز بود، شب غريبى را سپرى مى‏ كرد. و با چشمان خويش عظمت روح حسين ‏بن‏ على(ع) و شهامت و وفادارى اصحاب را ديد و خود را براى روزهاى واپسين آماده مى ساخت.

در صحنه ديگر از آن شب مى ‏خوانيم كه امام سجاد(ع) مى ‏فرمايد:

«شبى كه بامداد آن پدرم كشته شد من بيمار بودم و عمه ‏ام زينب پرستار من بود. پدرم در حالى كه اين بيت‏ها را زمزمه مى ‏كرد نزد من آمد:

يا دهر افٍّ لك من خليل كَمْ لَكَ فى الاشراق و الأَصيل
من طالبٍ و صاحبٍ قتيل و الدّهر لايقَنُع بالبديل
و انّما الأمر الى الجليل و كلُّ حىٍّ سالكُ سبيل[8]

من مقصود پدرم را از خواندن اين بيت‏ها دريافتم و گريه گلويم را گرفت امّا گريه خود را باز داشتم و دانستم كه مصيبت فرود آمده است».

 

تقريباً همه مورخان بر اين باورند كه امام سجاد(ع) در صحنه كربلا بيمار بود و اين بيمارى نيز حكمت و مصلحت الهى براى امت اسلام بوده تا در سايه آن وجود حجت خداوند در زمين حفظ شود و امر خلافت و وصايت رسول(ص) تداوم يابد. و به همين دليل در ميدان رزم كربلا حضور نيافت.

او تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) بود كه از كربلا زنده باز گشت تا پرچم‏دار هدايت امّت باشد.

 

پس از واقعه

حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على ‏بن ‏الحسين(ع) آغاز شد. حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

حميد بن‏ مسلم، گزارش نويس حادثه كربلا مى ‏گويد: لشكريان به سراغ على ‏بن ‏الحسين ‏رفتند، او بيمار افتاده بود. شمر خواست او را بكشد، چون ابن ‏زياد دستورداده بود تا تمامى مردان خاندان حسين(ع) كشته شوند. من مانع شدم و گفتم سبحان اللَّه! شما كودك و بيمار را مى ‏كشيد؟ در اين هنگام عمر بن ‏سعد رسيد و گفت اين بيمار را آسيب نرسانيد.

يُريدونَ لِيُطفؤا نور اللَّهِ بأفواهِهِم و اللَّه متُّم نوره و لوكره الكافرون؛

مى ‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا - گرچه كافران را ناخوش آيد- نور خود را كامل خواهد گردانيد.

 

 

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) است كه بى‏ شك تداوم ‏و بقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت او است. او اما سرفصل‏هاى مهمترين عملكرد امام زين ‏العابدين(ع) در زمينه حادثه كربلا:

 

الف. انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غلى در گردن داشت وارد شهر كوفه نمودند.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

 

مبارزه با ستم و ستم‏ پيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصه‏ هاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنج‏هاى فراوانى را به جان خريدند.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظه‏ اى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مى‏ توان حتى در مقابل ستم ‏پيشگانى چون ابن‏ زياد و يزيد كه حتّى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند، ايستاد و حتى كلمه‏ اى كه رنگ ذلّت داشته باشد بر زبان نراند.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أ بالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مى ‏خورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى امام سجاد(ع) است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.

 

 

شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنى ‏اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى ‏دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى ‏خبرى نگاهدارند.

از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى‏ دانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

على ‏بن‏ الحسين(ع) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر(ع) از پدرش على ‏بن‏ الحسين(ع) روايت مى ‏كند كه حضرت فرمود: «من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه‏ اى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم».

وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد(ع) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى‏ خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را دريابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مى ‏شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود. امام زين ‏العابدين(ع) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(ع) پرداخت.

 

 

بنى ‏اميه چهره واقعى خود را در زير پرده ريا و حيله و نيرنگ و حتى مقدس مآبى، مخفى مى ‏داشتند. شهادت امام حسين(ع) تا حدودى اسرار را بر ملا كرد ولى اسارت امام سجاد(ع) پرده تزوير و رياكارى را از چهره بنى ‏اميه بالازد، و عدم پاى ‏بندى آنان به تعهدهاى و دينى اخلاقى و رسوائيها و فجايع آنها را روشن ساخت.

مورخان اسلامى نوشته‏ اند: كه امام سجاد(ع) را در حالى كه غل و زنجير بر گردن وى نهاده بودند، به قصر يزيد وارد نمودند. او اسيرى سرافراز و آزاده بود كه شكنجه غل جامعه نتوانست وى را به تسليم وا دارد و در اولين گام به هنگام ورود به مجلس يزيد در حالى كه يزيد به شعر حصين ‏بن‏ حمام مرّى تمثل جسته و به شادى پرداخته بود فرمود:

«براى تو قرآن از شعر سزاوارتر است: «ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم الاّ فى كتابٍ من قبل أن نبرأها انَّ ذلك على اللَّه يسير. لكيلا تأسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما اتاكم و اللَّه لايحبُّ كلَّ مختالٍ فخورٍ»؛ هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما (به شما) نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخر فروشى را دوست ندارد.

استدلال قرآنى سيد عابدان، چون پتكى بود كه بر سر يزيد خود پسند فخر فروش فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خويشاوندى را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست. خدا با او آن كرد كه ديدى. امام سجاد(ع) به تمسك به آيه قرآن جواب وى را داد و افزود:

اى پسر معاويه و هند و صخر، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى پيغمبرى و حكومت از آن پدر و نياكان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست پدر من بود و در همان نبردها پدر تو و جد تو پرچم كافران را در دست داشتند.

آنگاه فرمود: اى يزيد اگر مى‏ دانستى چه كرده ‏اى و بر سر پدر و برادر و عموزاده‏ها و خاندان‏ من چه آورده‏ اى به كوهها مى ‏گريختى و بر ريگها مى‏ خوابيدى و ناله سر مى‏ دادى.سر پدرم حسين فرزند على(ع) پسر فاطمه(س) كه وديعت رسول خدا است، بر در شهر شما آويزان است؟ روز قيامت كه مردمان جمع شوند، تو جز خوارى و پشيمانى نخواهى داشت.

 

از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همان‏ جهاد عظيمى را انجام داد كه حسين ‏بن ‏على(ع) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.

روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على(ع) و حسين(ع) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:

واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.

نگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد. يزيد على ‏رغم اينكه هيچ‏گونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به على ‏بن‏ الحسين اجازه سخن داد.

امام سجاد(ع) بر منبر رفت و چنين فرمود:

مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر(ص) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است. هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (على ‏بن‏ ابى ‏طالب(ع)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين(ع)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.

مردم! هر كس مرا مى‏ شناسد كه مى‏ شناسد و كسى كه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسان‏ها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرةالمنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام «قاب قوسين او أدنى» كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمد مصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه ‏اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالح‏ترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است. نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمان شكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه‏ توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود. منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند....

امام زين ‏العابدين(ع) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به «اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه» رسيد، امام از بالاى منبر روبه يزيد كرد و گفت:

آيا محمد(ص) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته‏ اى و حق را انكار كرده ‏اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.

شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مى‏ بردند و خاندان پيامبرى(ص) را نمى ‏شناختند، با اين خطبه امام سجاد(ع) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابن‏ زياد انداخت.

از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد(ع) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مى ‏كوشيدند آنها را از ذريه على(ع) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.

خون امام حسين(ع) و پيام رسانى امام زين ‏العابدين و عقيله بنى ‏هاشم حضرت زينب كبرى(س) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهد بن جبر يكى از شخصيت‏هاى اسلامى آن روزگار مى ‏گويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.

 

از جمله راهبردهاى سياسى امام زين ‏العابدين(ع) در عصر خفقان امويان، زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا كه در واقع زنده نگهداشتن فرهنگ شهادت و ايثار بوده، مى‏ باشد. در مناقب ابن‏ شهر آشوب از امام صادق(ع) آمده است كه على ‏بن‏ الحسين(ع) مدَّت بيست سال براى پدرش مى ‏گريست و همين كه براى او سفره غذا مى آوردند و آب و نان را مى ‏ديد، بى ‏اختيار اشك از چشمانش سرازير مى ‏گشت، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان امام، آن حضرت را از اين عمل، باز داشت و عرض كرد: مى‏ ترسم از شدت اندوه جان سپارى!. امام زين ‏العابدين(ع) در پاسخ او فرمود: من اندوه خود را به درگاه خداوند مى‏ برم. غم مرا جز او نمى ‏داند و من به او پناه مى ‏برم و آنچه من مى ‏دانم شما نمى ‏دانيد. سپس فرمود: من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مى ‏آورم، بغض گلويم را مى ‏گيرد و نمى ‏توانم خوددارى كنم.

 

بى ‏شك سخنان بيدارگرانه امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) در عصر اسارت، وجدان‏هاى خفته امت اسلام را بيدار ساخت و انگيزه‏ هاى انتقام خواهى و خونخواهى از شهيدان كربلا را در نهاد آنان بارور ساخت تا قيام‏هاى خون خواهان كوفى در قالب جنبش توابين و سپس قيام مختار شكل گرفت. هر چند با توجه به شرايط حساس و بحرانى و خفقان شگفت آن عصر، امام سجاد(ع) در هنگام ظهور آن نهضت‏ها بيان صريحى نداشت ولى نقش سخنرانى ‏هاى امام در كوفه و شام و موضع‏گيرى ‏هاى پنهانى امام(ع) را نبايد ناديده گرفت.
 

موضع‏گيرى ‏هاى قاطع و پر صلابت امام ‏سجاد (عليه السلام) در برابر هشام ‏بن عبدالملك (دهمين خليفه ‏اموى) و عظمت روز افزون امام عليه السلام در ميان مردم، به ويژه در ميان مردم حجاز موجب شد كه هشام به قتل امام سجاد (عليه السلام) كمر بست، برادر او وليد بن عبدالملك، به دستور او آن حضرت را مسموم كرده و به‏ شهادت رساند. آن بزرگوار به جرم دفاع از حيثيت اسلام، و مبارزه با طاغوت‏هاى ‏اموى و مروانى، شهد شهادت نوشيد، چند روز در بستر شهادت آرميده بود، معالجات‏ سودى نبخشيد، او در لحظه آخر عمر همان وصيت پدرش را بازگو كرد و فرمود: هنگامى‏ كه پدرم امام حسين (عليه السلام) شهيد شد، ساعتى قبل مرا به سينه ‏اش چسبانيد و فرمود:

«يا بنى اياك و ظلم من لايجد عليك ناصرا الا الله؛ اى پسر جانم! بپرهيز از ستم‏ كردن بر كسى كه ياورى براى انتقام تو، جز خدا ندارد.» نيز به پسرش امام ‏باقر (عليه السلام) فرمود: پسرم! تو را به همان سخن وصيت مى ‏كنم كه پدرم هنگام شهادت مرا به آن وصيت كرد:

«يا بنى اصبر على الحق و ان كان مرا; اى پسر جان! در راه حق‏ صبور و مقاوم باش گرچه تلخ و رنج ‏آور باشد.»

به اين ترتيب آن امام همام بعد از نهضت عظيم امام حسين (عليه السلام) پس از حدود 35 سال مبارزه به صورت‏هاى گوناگون، در 57 سالگى به لقاءالله پيوست، و با خون سرخ خود پاى نهضت‏ خونين پدرش را امضاء كرد. مرقد مطهرش در قبرستان بقيع قرار دارد.
آن امام بزرگوار در فرازى از صحيفه سجاديه كه از گنجينه‏ هاى بزرگ معارف و عرفان است و از او به يادگار مانده، به درگاه خدا چنين عرض مى ‏كند:

«خدايا! به من دست و نيرويى ده تا بتوانم بر كسانى كه به من ‏ستم مى ‏كنند پيروز شوم، و زبانى عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف چيره شوم، و انديشه ‏اى ده تا نيرنگ فكرى دشمن را درهم شكنم، و دست ‏ستمگران را از تعدى و تجاوز كوتاه سازم.»

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         همه با هم افغانستان را آباد کنیم

نهج البلاغه (ترجمه استاد حسين انصاريان)

 

نهج البلاغه (ترجمه استاد حسين انصاريان)

نام خطبه

خطبه (1)- خطبه در ابتداى آفرينش آسمان و زمين و آدم

خطبه (2)- خطبه پس از بازگشت از صفّين

خطبه (3)- خطبه معروف به شِقشِقيّه

خطبه (4)- خطبه بعد از كشته شدن طلحه و زبير

خطبه (5)- خطبه بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خطاب به عباس و ابوسفيان

خطبه (6)- خطبه هنگامى كه از او خواستند طلحه و زبير را دنبال نكند

خطبه (7)- خطبه مريدان شيطان را مذمت مىنمايد

خطبه (8)- خطبه براى برگرداندن زبير به بيعت

خطبه (9)- خطبه در وصف خود و دشمنانش در جمل

خطبه (10)- خطبه در تحريك شيطان نسبت به اهل جمل و عواقب وخيم آن

خطبه (11)- خطبه وقتىكه در نبرد جمل پرچم را بهدست فرزندش محمّد حنفيه داد

خطبه (12)-خطبه وقتى كه در نبرد جمل پيروز شد

خطبه (13)- خطبه در نكوهش بصره و اهل آن پس از نبرد جمل

خطبه (14)- خطبه در همين موضوع (بصره و مردم آن)

خطبه (15)- خطبه در رابطه با برگرداندن املاك بيتالمال

خطبه (16)- خطبه هنگامىكه در مدينه با او بيعت شد

خطبه (17)- خطبه درباره كسىكه در ميان مردم عهدهدار منصب قضاوت شود

خطبه (18)- خطبه در نكوهش اختلاف علما در فتاوى

خطبه (19)- خطبه به اشعث بن قيس

خطبه (20)- خطبه در بيدارى از غفلت و توجه به حضرت حق

خطبه (21)- خطبه در توجه به قيامت

خطبه (22)- خطبه هنگامىكه خبر بيعتشكنان جمل به حضرتش رسيد

خطبه (23)- خطبه در دلدارى به تهيدستان و تأديب ثروتمندان

خطبه (24)- خطبه در جنگ با مخالفان

خطبه (25)- خطبه وقتى به او خبر رسيد كه ارتش معاويه به شهرها دستاندازى كردهاند

خطبه (26)- خطبه در وصف حال مردم جاهلى و دوران سكوت خود

خطبه (27)- خطبه در نكوهش اصحاب از نرفتن به جهاد

خطبه (28)- خطبه در بىوفايى دنيا و توجه به آخرت

خطبه (29)- خطبه پس از برنامه حكمين و تاخت و تاز ضحّاك بن قيس

خطبه (30)- خطبه درباره قتل عثمان

خطبه (31)- خطبه قبل از جنگ جمل

خطبه (32)- خطبه در نكوهش زمان خود

خطبه (33)- خطبه به هنگام خروجش براى جنگ با اهل بصره

خطبه (34)- خطبه در تحريك مردم براى جنگ با شاميان

خطبه (35)- خطبه بعد از جريان حكميت

خطبه (36)- خطبه در ترساندن اهل نهروان

خطبه (37)- خطبه در ذكر فضائل خود

خطبه (38)- خطبه در تعريف شبهه

خطبه (39)- خطبه در نكوهش ياران، و دعوت به جهاد

خطبه (40)- خطبه زمانى كه شنيد خوارج نهروان مىگويند: لا حُكْمُ اِلاّ لِلّه

خطبه (41)- خطبه در تحذير از مكر و حيله

خطبه (42)- خطبه در نكوهش آرزوى دراز و پيروزى از هواى نفس

خطبه (43)- خطبه پس از آنكه جرير بن عبداللّه بَجَلى را براى بيعت گرفتن از معاويه فرستاد

خطبه (44)- خطبه وقتى كه مصلقه بن هُبَيره شيبانى به سوى معاويه فرار كرد

خطبه (45)- خطبه در روز فطر در نكوهش دنيا

خطبه (46)- خطبه وقتى كه براى حركت به شام تصميم گرفت

خطبه (47)- خطبه درباره كوفه

خطبه (48)- خطبه زمان رفتن به سوى شام

خطبه (49)- خطبه در توحيد الهى

خطبه (50)- خطبه در بيان فتنه

خطبه (51)- خطبه زمانى كه ارتش معاويه در جنگ صفين آب را بر ياران آنحضرت بست

خطبه (52)- خطبه در بىوفايى دنيا

خطبه (53)- خطبه در مسأله بيعت

خطبه (54)- خطبه وقتىكه به نظر يارانش در اجازه براى آغاز جنگ صفّين تأخير نمود

خطبه (55)- خطبه در مقايسه ياران پيامبر با ياران خود

خطبه (56)- خطبه در وصف معاويه

خطبه (57)- خطبه در خطاب به خوارج نهروان

خطبه (58)- خطبه زمانى كه عزم بر جنگ خوارج داشت

خطبه (59)- خطبه وقتى كه خوارج به قتل رسيدند

خطبه (60)- خطبه درباره خوارج

خطبه (61)- خطبه زمانى كه او را از ترور ترساندند

خطبه (62)- خطبه در نكوهش دنيا

خطبه (63)- خطبه در تشويق به عمل صالح

خطبه (64)- خطبه در توحيد الهى

خطبه (65)- خطبه در آداب جنگ

خطبه (66)- خطبه در حق انصار

خطبه (67)- خطبه وقتى كه امارت مصر را به محمد بن ابوبكر واگذاشت

خطبه (68)- خطبه در سرزنش اصحاب سست پيمان خود

خطبه (69)- خطبه سحرگاه روزى كه ضربت به فرق مباركش رسيد

خطبه (70)- خطبه در سرزنش اهل عراق

خطبه (71)- خطبه در آن درود فرستادن به پيامبر(صلى الله عليه وآله) را تعليم مىدهد

خطبه (72)- خطبه در بصره درباره مروان بن حَكَم

خطبه (73)- خطبه زمانى كه شوراى خلافت قصد بيعت با عثمان كرد

خطبه (74)- خطبه زمانى كه شنيد بنىاميّه او را متهم به قتل عثمان مىكنند

خطبه (75)- خطبه در تشويق به عمل صالح

خطبه (76)- خطبه هنگامىكه سعيد بن عاص حق او را بازداشت

خطبه (77)- خطبه از دعاهاى آنحضرت

خطبه (78)- خطبه وقتى كه قصد حركت به سوى خوارج نمود

خطبه (79)- خطبه پس از پايان جنگ جمل در مذمّت زنان

خطبه (80)- خطبه درباره زهد

خطبه (81)- خطبه در وصف دنيا

خطبه (82)- خطبه موسوم به «غرّاء» كه از خطبههاى اعجابانگيز اوست

خطبه (83)- خطبه درباره عمروعاص

خطبه (84)- خطبه در صفات خداوند

خطبه (85)- خطبه در توحيد الهى و سفارش به تقوا و مشورت

خطبه (86)- خطبه در وصف پرهيزكاران و فاسقان و مقام خاندان نبوت

خطبه (87)- خطبه در بيان هلاكت مردم

خطبه (88)- خطبه در حال مردم پيش از بعثت و پس از آن

خطبه (89)- خطبه در توحيد الهى و پند و اندرز

خطبه (90)- خطبه معروف به خطبه اشباح

خطبه (91)- خطبه به هنگامى كه مردم پس از كشته شدن عثمان خواستند با او بيعت كنند

خطبه (92)- خطبه در بيان فضل و علم خود، و خبر از فتنه بنىاميه

خطبه (93)- خطبه در فضل رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و پند و اندرز

خطبه (94)- خطبه در حال مردم هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

خطبه (95)- خطبه درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله)

خطبه (96)- خطبه در مقايسه ياران خود با ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

خطبه (97)- خطبه در ستم بنىاميّه

خطبه (98)- خطبه در گريز از دنيا

خطبه (99)- خطبه درباره پيامبر و خاندان او

خطبه (100)- خطبه مشتمل بر خبر از حوادث ناگوار

خطبه (101)- خطبه در زمينه سختىها

خطبه (102)- خطبه در تشويق به زهد

خطبه (103)- خطبه درباره پيامبر و فضيلت خويش

خطبه (104)- خطبه در وصف پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تهديد بنىاميّه و پند به مردم

خطبه (105)- خطبه در زمينه برترى اسلام، و توصيف پيامبر اكرم، آنگاه توبيخ اصحاب

خطبه (106)- خطبه در يكى از ايّام صفّين

خطبه (107)- خطبه در پيشگويى از حوادث آينده

خطبه (108)- خطبه درباره قدرت خداوند و حوادث مرگ و قيامت

خطبه (109)- خطبه چيزى كه متوسلان به خداوند پاك و بزرگ به آن توسل جستند

خطبه (110)- خطبه در نكوهش دنيا

خطبه (111)- خطبه درباره ملكالموت و قبض روح مردم

خطبه (112)- خطبه در نكوهش دنيا

خطبه (113)- خطبه در پند و اندرز مردم

خطبه (114)- خطبه در طلب باران

خطبه (115)- خطبه در اندرز به ياران

خطبه (116)- خطبه در نكوهش كسانى كه به مال و جان بُخل مىورزند

خطبه (117)- خطبه درباره ياران شايسته خود

خطبه (118)- خطبه زمانىكه مردم را جمع نمود و آنان را به جهاد ترغيب فرمود

خطبه (119)- خطبه در فضيلت خود و موعظه ياران

خطبه (120)- خطبه بعد از ليلة الهرير

خطبه (121)- خطبه در خطاب به خوارج

خطبه (122)- خطبه هنگام نبرد صفين به يارانش فرمود

خطبه (123)- خطبه در فرار ياران

خطبه (124)- خطبه در ترغيب يارانش به جهاد

خطبه (125)- خطبه در رابطه با خوارج وقتى كه حكميت را انكار كردند

خطبه (126)- خطبه وقتى به او گفتند كه چرا در تقسيم بيتالمال ميان همه مساوات مىكند

خطبه (127)- خطبه باز هم به خوارج

خطبه (128)- خطبه از پيشامدها و فتنههاى بصره خبر مىدهد

خطبه (129)- خطبه درباره پيمانهها و ترازوها

خطبه (130)- خطبه به ابوذر(رحمه الله) هنگامىكه او را به ربذه تبعيد كردند

خطبه (131)- خطبه در فلسفه قبول حكومت و توصيف امام حق

خطبه (132)- خطبه در پند و اندرز و انديشيدن از مرگ

خطبه (133)- خطبه در عظمت خداوند، قرآن، پيامبر و در رابطه با دنيا

خطبه (134)- خطبه به عمر بن خطاب وقتى براى رفتن به جنگ با روميان با حضرت مشورت كرد

خطبه (135)- خطبه وقتى بين آنحضرت و عثمان مشاجرهاى درگرفت

خطبه (136)- خطبه درباره بيعت خود

خطبه (137)- خطبه درباره طلحه و زبير

خطبه (138)- خطبه در آن به فتنهها (و حكومت امام عصر(عليه السلام)) اشاره مىفرمايد

خطبه (139)- خطبه به هنگام شورا

خطبه (140)- خطبه در نهى از غيبت مردم

خطبه (141)- خطبه درباره نهى از غيبت

خطبه (142)- خطبه درباره نيكى به نااهل

خطبه (143)- خطبه در طلب ياران

خطبه (144)- خطبه در بعثت پيامبر و فضل اهلبيت

خطبه (145)- خطبه در فناى دنيا و نكوهش بدعت

خطبه (146)- خطبه بهعمربنخطاب وقتىكه براى رفتن به جنگ ايرانيان با حضرت مشورت كرد

خطبه (147)- خطبه در فلسفه بعثت، حوادث آينده و پند و اندرز

خطبه (148)- خطبه درباره اهل بصره

خطبه (149)- خطبه پيش از درگذشت از دنيا

خطبه (150)- خطبه در آن اشاره به فتنهها دارد

خطبه (151)- خطبه در تحذير از فتنهها

خطبه (152)- خطبه در صفات خداوند و پيشوايان دين

خطبه (153)- خطبه در فضائل اهل بيت

خطبه (154)- خطبه در آن شگفتيهاى آفرينش شبپره را بيان مىكند

خطبه (155)- خطبه خطاب به اهل بصره در خبر از پيشامدهاى سخت

خطبه (156)- خطبه در تشويق به پرهيزكارى

خطبه (157)- خطبه درباره پيامبر و قرآن، و دولت بنىاميّه

خطبه (158)- خطبه درباره خوشرفتارى خود با مردم

خطبه (159)- خطبه در توحيد الهى و شرح حال برخى از پيامبران

خطبه (160)- خطبه در وصف پيامبر و خاندان آن حضرت

خطبه (161)- خطبه در پاسخ يكى از يارانش كه پرسيد...

خطبه (162)- خطبه در توحيد الهى

خطبه (163)- خطبه به هنگامىكه نزد آنحضرت آمدند و از اعمال ناپسند عثمان شكايت كردند

خطبه (164)- خطبه در شگفتىهاى آفرينش طاووس

خطبه (165)- خطبه در امر به الفت، و وصف بنىاميّه و ياران خويش

خطبه (166)- خطبه در ابتداى حكومتش

خطبه (167)- خطبه پس از بيعت با حضرت

خطبه (168)- خطبه به هنگام رفتن اصحاب جمل به شهر بصره

خطبه (169)- خطبه چون به بصره نزديك شد

خطبه (170)- خطبه به وقت تصميم رويارويى با لشگر معاويه در صفّين

خطبه (171)- خطبه در دفاع از حق خويش، و نكوهش اهل جمل

خطبه (172)- خطبه در اينكه چه كسى شايسته خلافت است، و سفارش به تقوا و گريز از دنيا

خطبه (173)- خطبه درباره طلحه بن عبيداللّه

خطبه (174)- خطبه در پند و اندرز، و بيان نزديكى خود به پيامبر(صلى الله عليه وآله)

خطبه (175)- خطبه در پند و اندرز و فضل قرآن و نهى از بدعت

خطبه (176)- خطبه در باره حكمين

خطبه (177)- خطبه در توحيد و تقواى الهى

خطبه (178)- خطبه در پاسخ ذِغلِب يَمانى در رؤيت خداوند

خطبه (179)- خطبه در نكوهش اصحابش

خطبه (180)- خطبه در حق كسانى كه قصد داشتند به خوارج ملحق شوند

خطبه (181)- خطبه در توحيد الهى و يادى از ياران شهيد خود در صفّين

خطبه (182)- خطبه در بيان قدرت خداوند و فضل قرآن و سفارش به تقوا

خطبه (183)- خطبه به برج بن مُسهِر طائى كه از خوارج بود

خطبه (184)- خطبه به همّام دربارة پرهيزكاران

خطبه (185)- خطبه درباره منافقين

خطبه (186)- خطبه در ستايش خدا و پيامبر و پند و اندرز

خطبه (187)- خطبه درباره بعثت پيامبر و گريز از دنيا

خطبه (188)- خطبه درباره اختصاص خود به پيامبر(صلى الله عليه وآله)

خطبه (189)- خطبه در سفارش به تقوا و وصف اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله)

خطبه (190)- خطبه در وصيّت به يارانش

خطبه (191)- خطبه درباره معاويه

خطبه (192)- خطبه در پايدارى در راه حق

خطبه (193)- خطبه هنگام دفن سرور زنان جهان حضرت فاطمه(عليها السلام)

خطبه (194)- خطبه در گريز از دنيا

خطبه (195)- خطبه ياران خود را در بسيارى از اوقات به آن پند مىداد

خطبه (196)- خطبه بعد از بيعت طلحه و زبير به آنها فرمود

خطبه (197)- خطبه شنيد عدهاىاز يارانش بهوقت نبرد صفّين بهاهلشام دشناممىدهند

خطبه (198)- خطبه در نبرد صفّين دربارهفرزند خود حسن(عليه السلام)

خطبه (199)- خطبه زمانىكه يارانش درباره حكميت با او دچار اختلاف شدند

خطبه (200)- خطبه زمانى كه در بصره به عيادت علاء بن زياد حارثى رفت

خطبه (201)- خطبه وقتى از او درباره احاديث دروغ و اخبار ضد و نقيض پرسيدند

خطبه (202)- خطبه در قدرت خداوند و خلقت زمين

خطبه (203)- خطبه در تحريك ياران خود به جهاد با شاميان

خطبه (204)- خطبه در تمجيد خداوند

خطبه (205)- خطبه در وصف پيامبر و عالمان، و اندرز مردم

خطبه (206)- خطبه از دعاهاى آنحضرت

خطبه (207)- خطبه در صفّين بيان فرمود

خطبه (208)- خطبه در شكايت از قريش

خطبه (209)- خطبه در جمل وقتى از كنار كشته طلحه و عبدالرّحمن بن عتّاب عبور كرد

خطبه (210)- خطبه در وصف سالكان

خطبه (211)- خطبه در ترغيب يارانش به جهاد

خطبه (212)- خطبه بعد از تلاوت آيه «الهيكم التكاثر حتى زرتم المقابر»

خطبه (213)- خطبه به وقت تلاوت آيه «رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله»

خطبه (214)- خطبه به هنگام تلاوت آيه «يا ايها الانسان ما غرّك بربك الكريم»

خطبه (215)- خطبه در بيزارى از ظلم

خطبه (216)- خطبه در طلب فراوانى روزى

خطبه (217)- خطبه در گريز از دنيا

خطبه (218)- خطبه در وصف عاشقان خدا

خطبه (219)- خطبه درباره يكى از حاكمان

خطبه (220)- خطبه در توصيف بيعت مردم با آن جناب بر خلافت

خطبه (221)- خطبه درباره تقوا و كوشش در عمل

خطبه (222)- خطبه در ذىقار به وقت حركت به بصره

خطبه (223)- خطبه به عبدالله بن زمعه كه از شيعيان بود

خطبه (224)- خطبه در فضل اهلبيت و نكوهش زمانه خود

خطبه (225)- خطبه در بيان علت اختلاف ظاهر و باطن مردم

خطبه (226)- خطبه به وقت غسل و تجهيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

خطبه (227)- خطبه در حمد و ستايش پيامبر و عجايب آفرينش

خطبه(228)- خطبه در توحيد حق

خطبه 2291)- خطبه در بيان پيشامدهاى ناگوار

خطبه (230)- خطبه در سفارش به تقوا و ياد مرگ

خطبه (231)- خطبه درباره ايمان و هجرت

خطبه (231)- خطبه در ستايش الهى و سفارش به تقوا

خطبه (232)- خطبه باز هم در ستايش الهى و سفارش به تقوا

خطبه (233)- خطبه به نام قاصعه در مذمّت ابليس ملعون

خطبه (234)- خطبه به عبداللّه بن عباس در زمانى كه عثمان در محاصره بود

خطبه (235)- خطبه در بيان وضع خود پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ملحق شدن به آن حضرت

خطبه (236)- خطبه در تشويق به عمل

خطبه (237)- خطبه درباره حكمين و سرزنش اهل شام

خطبه (238)- خطبه در رابطه با فضائل آل محمّد(عليهم السلام)

خطبه (239)- در رابطه با فضائل آل محمد(ع)

نامه ها

نامه (1)- نامه نامه به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت  

نامه (2)- نامه به مردم كوفه پس از فتح بصره   

نامه (3)- نامه به شريح قاضى   

نامه (4)- نامه به بعضى از فرماندهان ارتش خود   

نامه (5)- نامه به اشعث بن قيس عامل آذربايجان   

نامه (6)- نامه به معاويه در لزوم بيعت با آن حضرت   

نامه (7)- نامه در پاسخ معاويه كه ردّ بيعت آن حضرت روا نيست   

نامه (8)- نامه به جرير به عبداللّه بَجَلى، وقتى او را نزد معاويه فرستاد   

نامه (9)- نامه به معاويه در فداكارى مسلمانان   

نامه (10)- نامه به معاويه كه آن حضرت را به جنگ فرا خوانده بود   

نامه (11)- نامه به هنگامى كه لشگرى را به سوى دشمن فرستاد   

نامه (12)- نامه به معقل بن قيس رياحى   

نامه (13)- نامه به دو نفر از اميرا ن لشگر   

نامه (14)- نامه به لشگر خود پيش از ديدار با دشمن در صفّين   

نامه (15)- نامه دعاى آن حضرت هنگام برخورد با دشمن در وقت جنگ   

نامه (16)- نامه به يارانش وقت جنگ   

نامه (17)- نامه در جواب به نامه معاويه   

نامه (18)- نامه به عبداللّه بن عباس فرماندارش در بصره   

نامه (19)- نامه به بعضى از كارگزارانش   

نامه (20)- نامه به زياد بن ابيه زمانى كه در حكومت بصره جانشين عبداللّه بن عباس بود   

نامه (21)- نامه باز به زياد بن ابيه   

نامه (22)- نامه به عبداللّه بن عباس   

نامه (23)- نامه پس از آنكه ابن ملجم وى را ضربت زد   

نامه (24)- نامه درباره مصرف اموالش پس از مرگ، كه بعد از برگشت از صفّين نوشت   

نامه (25)- نامه به كسى كه مأمور جمع آورى زكات از طرف حضرت مى شد   

نامه (26)- نامه به يكى از كارگزارانش زمانى كه او را براى جمع آورى زكات فرستاد   

نامه (27)- نامه به محمّد به ابوبكر(رضي الله عنه) وقتى او را به حكومت مصر گماشت   

نامه (28)- نامه در جواب معاويه، كه از بهترين نامه هاست   

نامه (29)- نامه به اهل بصره   

نامه (30)- نامه به معاويه در ترس از عاقبت وخيم او   

نامه (31)- نامه به حضرت مجتبى(عليه السلام) (يا محمّد حنفيّه)   

نامه (32)- نامه به معاويه كه ياران خود را گمراه كرده بود   

نامه (33)- نامه به قُثَم بن عباس فرماندارش در مكّه   

نامه (34)- نامه به محمد بن ابوبكر بعد از عزل او از حكومت مصر   

نامه (35)- نامه به عبداللّه بن عباس پس از شهادت محمّد بن ابوبكر در مصر   

نامه (36)- نامه به برادرش عقيل درباره لشگرى كه به سوى برخى دشمنان فرستاده بود   

نامه (37)- نامه به معاويه در رابطه با قتل عثمان   

نامه (38)- نامه به اهل مصر، زمانى كه مالك اشتر را زمامدار آنان نمود   

نامه (39)- نامه به عمرو بن عاص   

نامه (40)- نامه به يكى از كارگزارانش در نكوهش و تهديد او   

نامه (41)- نامه به يكى از كارگزارانش كه خيانت كرده بود   

نامه (42)- نامه به عمر بن ابى سَلَمه مخزومى، كارگزار حضرت در بحرين   

نامه (43)- نامه به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاد   

نامه (44)- نامه به زياد بن ابيه درباره برادرخواندگى او با معاويه   

نامه (45)- نامه به عثمان بن حُنَيف انصارى، كارگزارش در بصره   

نامه (46)- نامه به يكى ازكارگزارانش در رفتار با مردم   

نامه (47)- نامه به حسن و حسين(عليهما السلام) وقتى كه ابن ملجم (لعنة اللّه عليه) به او ضربت زد   

نامه (48)- نامه به معاويه درباره حكميت   

نامه (49)- نامه به معاويه در تحذير از دنيا   

نامه (50)- نامه به اميران سپاه خود   

نامه (51)- نامه به مأموران ماليات   

نامه (52)- نامه به كارگزاران شهرها در رابطه با وضع نماز   

نامه (53)- نامه عهدنامه مكتوب براى مالك اشتر نخعى   

نامه (54)- نامه توسط عمران بن حُصَين خُزاعى به جانب طلحه و زبير   

نامه (55)- نامه به معاويه در تهديد او   

نامه (56)- نامه به شريح بن هانى   

نامه (57)- نامه به اهل كوفه، زمانى كه از مدينه عازم بصره بود   

نامه (58)- نامه به اهالى شهرها، كه در آن جريان صفّين را گزارش نموده   

نامه (59)- نامه به اسوَد بن قُطبه فرمانده سپاه حُلوان   

نامه (60)- نامه به كارگزارانى كه سپاهيان از منطقه مأموريت آنان مى گذشتند   

نامه (61)- نامه به كميل بن زياد نخعى، به وقتى كه عامل او در هيت بود   

نامه (62)- نامه به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاد   

نامه (63)- نامه به ابوموسى اشعرى كه كارگزارش در كوفه بود   

نامه (64)- نامه در جواب نامه معاويه   

نامه (65)- نامه باز هم به معاويه   

نامه (66)- نامه به عبداللّه بن عباس   

نامه (67)- نامه به قُثَم بن عباس كه عامل حضرت در مكه بود   

نامه (68)- نامه به سلمان فارسى(رحمه الله) پيش از خلافت خود   

نامه (69)- نامه به حارث هَمْدانى در پند و اندرز   

نامه (70)- نامه به سهل بن حُنَيف انصارى كه كارگزار حضرت در مدينه بود   

نامه (71)- نامه به منذر بن جارود عبدى كه او را در بعضى نواحى به كار گمارد   

نامه (72)- نامه به عبداللّه بن عباس(رحمه الله)   

نامه (73)- نامه به معاويه و تحقير او   

نامه (74)- نامه عهدنامه اى كه ميان قبيله ربيعه و اهل يمن نگاشت   

نامه (75)- نامه در آغاز بيعتِ مردم با آن حضرت به خلافت   

نامه (76)- نامه به عبداللّه بن عباس، وقتى كه او را در بصره به جاى خود قرار داد   

نامه (77)- نامه باز هم به عبداللّه بن عباس، زمانى كه او را براى گفتگو با خوارج فرستاد   

نامه (78)- نامه در پاسخ نامه اى كه ابوموسى اشعرى از محل تحكيم فرستاده بود   

نامه (79)- نامه به سرداران لشگر به وقتى كه به خلافت رسيد   

عنوان

حكمتها و سخنان كوتاه   

گزيده سخنان مشكل آن حضرت كه نياز به تفسير دارد   

سخنرانيهاي استاد انصاريان [ نظام خانواده در اسلام]

سخنرانيهاي استاد انصاريان [ نظام خانواده در اسلام]

 

 


  * آينه ي ازدواج در نظام هستي    
  *تقواي الهي در خانواده و اجتماع    
  *اهداف والاي ازدواج    
  *شرايط الهي و اسلامي ازدواج    
  *برنامه هاي اصلي در ازدواج    
  *استقلال زن و مرد در اسلام    
  *مقام و شخصيت زن    
  *مقام زن در منطق وحي    
  *انتخاب همسر    
  *زندگي عاشقانه    
  *پاك زيستن    
  *بهداشت در نظام خانواده    
  *حقوق زن و شوهر    
  *دوران بارداري    
  *تغذيه در دوران بارداري    
  *شير مادر ونامگذلري    
  *ارزش دختر در اسلام    
  *پاداش اخروي فرزند داري    
  *كودكان و دوست يابي    
  *راه و رسم برخورد با فرزند    
  *همسر و فرزندان    
  *حقوق پدر و مادر بر فرزند    
  *خقوق فرزند بر والدين    
  *خانواده و بستگان    
  *زن و شوهر و اقوام آنها    
  *مخارج زندگي و حلال و حرام    
  *حجاب    
  *مهريه و طلاق    
  *صله رحم    
  *ارث و استفاده از ارث    
قرآن كريم | نهج البلاغه |صحيفه سجاديه |معصومين (ع) | معرفي استاد | معرفي آثار | مناسبات| تاليفات استاد| سخنراني |عضويت |پرسش و پاسخ | اخبار | تصاوير | سايت هاي مرتبط | مقالات
 Copyright 2005-2006 All rights are reserved to Dar-al-erfan institute

 پيامبر اكرم
 امام علي ابن ابي طالب
 فاطمه الزهراء
 امام حسن بن علي
 امام حسين بن علي شهيد
 امام علي بن حسين سجاد
 امام محمد بن علي باقر
 امام جعفر بن محمد صادق
 امام موسي بن جعفر كاظم
 امام علي بن موسي رضا
 امام محمد بن علي جواد
 امام علي بن محمد هادي
 امام حسن بن علي عسكري
 امام مهدي

 

 

 

 

تصویر از کر بلا معلاه

 

صور العتبات المقدسة

 

مكة المكرّمة

الكعبة المشرّفة

المدينة المنوّرة القدس الشريف البقيع بيت الأحزان
الامام علي ـ ع بيت الامام علي ـ ع الامام علي ـ ع الامام علي ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع
الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع
الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع العباس ـ ع العباس ـ ع العباس ـ ع
الكاظمين ـ ع العسكريين ـ ع الحوراء زينب ـ ع الحوراء زينب ـ ع الحوراء زينب ـ ع الحوراء زينب ـ ع
الامام الرضا ـ ع الامام الرضا ـ ع فاطمة المعصومة ـ قم الكعبة المشرّفة المدينة المنوّرة الكاظمين ـ ع
الامام علي ـ ع الامام علي ـ ع الامام الحسين ـ ع الامام الحسين ـ ع العباس ـ ع العباس ـ ع
سكينة ـ ع فاطمة الصغرى ع سكينة ـ ع الفاطميات ـ دمشق الحوراء زينب ـ ع مقام راس الحسين ع
فضه ـ خاد عبدالله بن السجاد ع زوجات الرسول حجر بن عدي

الرجوع الى الصفحة الرئيسية

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         ه

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         همه با هم افغانستان را آباد کنیم

تصو یر ها غزنی شهرمان

  .     .

بنام خداوند بزرگ

نظری بر وضع فرهنگی ولایت غزنی

 

ولایت غزنی یکی از مناطق باستانی  کشورما می با شد و از نگاه فرهنگ و ادبیات یکی از مراکز مهم وطن بوده که از سالیان دراز تا امروز از فرهنگ اصیل وپر غنای علمی و ادبی برخوردار است. در طی دوران های تاریخ صدها شاعر ، نویسنده ، پزوهشگر  ، هنرمند، عالم و قهرمان در ان  میزیسته که  در غنامندی فرهنگ و افتخارات ملی افغانستان عزیز نقش سترگی بازی نموده اند.

وضع فرهنگ وژورنالیزم غزنه در محراق زمان به خصوص نیمه دوم قرن بیستم از ویژه گی های خاصی بر خوردار است. این سرزمین از لحاظ  فرهنگی به مثابه  یکی از ستاره گان فروزان است که در آسمان علم و فرهنگ وطن جا  دارد .

احیای مجدد ژرنالیزم و نویسندگی در خطه کهن غزنی از نخستین تاسیس مطبوعات و روز نامه سنایی آغاز میگردد که به مثابه یک رنسانس  محلی تحولات علمی و ادبی در قبال داشت. با ایجاد مطبوعات اکثر شعرا و نویسندگان از انزوای فرهنگی بیرون گردیده استعداد افکار و ایدالهای خویش را جهت بلند بردن آگاهی بخرچ دادند.

پیش آهنگ این اصلاحات فرهنگی تاسیس روزنامه سنایی و مطبوعات رسمی بود که در سال 1331 خورشیدی 18 اسد روزنامه سنایی در زادگاه حضرت سنایی به مدیریت محمد ابراهیم "ثابت" به نشرات آغاز نمود و دفتر روزنامه در دهلیز شمال شفاخانه ملکی قرار داشت . بعد مدیر مسوول این روزنامه را تا سال 1340 مرحوم غلام غوث عالمی  غزنوی ، مرحوم استاد غلام جیلانی " جلالی" ، فدا محمد " صارم" ، عنایت الله " رشید "  به عهده داشتند و در جریان این دهه برای بهتر شدن روزنامه مساعی زیادی را به خرچ میدادند. با تاسیس این روز نامه که از طرف دولت وقت به شکل رسمی اغاز یافت نخستین مرتبه قلم به دستان این دیار از قبیل مرحوم منشی علی احمد خان شالیزی ، مرحوم  فقیر محمد "حسرت" معاون مطبوعات، مرحوم نظر محمد خان " سروش" شالیزی، مرحوم استاد شیرین غزنوی ، مرحوم استاد سراج الدین پرواک ، غلام سخی فضلی، مولانا عبدالباقی غزنوی ، عبدالاحد عشرتی ، غلام دستگیر " مهجور" ،امان الله "پروانه" ، قاضی غلام ربانی "ملال" ، پیغله ماه گل " باقی"،  مرحوم عبدالحد وحید و تعداد از شاگردان لیسه سنایی عبدالمنان " امین"  ، محمد امان "فاطن" ،  محمد گل " میامن" ، محمد آصف فروزان ، میر غلام حضرت " هایل" ، غلام بهلول فهام و غیره با سرایش اشعار و مقالات علمی صفحات روز نامه سنایی را رنگین و دلچسب ساخته بودند. این روزنامه سیر صعودی را پیمود و بر تعداد همکاران آن افزوده شد.

دردهه 1340 خورشیدی مدیر مسوول روزنامه سنایی را آغای محمد جان کا مران ، نور محمد "پوینده" آغای "حیا" ساعی و عبدالاحد ستاک سروری بدوش داشتند و بر تعداد علاقه مندان و همکاران قلمی این روزنامه  افزوده شد و تعدادی از شعرا و نویسندگان از قبیل نیاز محمد " خوشه"  غزنوی ، غلام بهاو الدین "ژلاند" ، محمد حنیف "  قوام" ، غلام غوث " عندلیب"، احمد شاه " ازهر فیضار" ، سید امان الله " میرزاده"  ،محمد  زمان " زایر" ، محمد امان نایل ، مولانا سید عبدالقیوم "هاشمی" ، فدا محمد " فدایی"  ،محمد غوث " عمری"  ،غلام غوث احمد یار ، نقیب الله " دقیق" ، عبدالغفور " امینی"  ،احمد شاه " رفیقی و غیره بودند.

از دهه 1340 خورشیدی تا 1356 خورشیدی وضع فرهنگی به معیار عالی قرار داشت ، مشاعره ها و نشست های ادبی بین شاعران این ولایت صورت میگرفت و در همه زمینه ها مقالات علمی و اشعار می نوشتند ، جوانان با علاقه مندی قابل وصف درین راستا گام های مثبت را بر داشتند.

بعد از سال 1357 خورشیدی خصوصا کودتای ثور شرایط فرهنگی وژورنالیزم در شهر غزنی به رکود مواجه گردید و کمتر مقالات و اشعار نشر میگردید.  در اخبار سنایی تبلیغات دولت وقت اهداف و فعالیت خویش را آغاز کرد . صفحات آن مملو از اخبارحزبی- دولتی بود.

در سال 1365 خورشیدی بار دیگر روزنامه سنایی به نشر مقالات و فعالیت های فرهنگی و ادبی پرداخت. همان بود که در سال 1368 خورشیدی انجمن فرهنگی ولایت غزنی به ریاست الحاج نیاز محمد "خوشه" و غلام جیلانی شارق یه حیث منشی انجمن و تعدادی از فرهنگیان این ولایت از قبیل عبدالاحد "ستاک سروری" ، میر غلام حضرت "هایل"  ،بسم الله " فهمی"  ، عبدالغفور عشرتی ، قاری عبدالخلیل ، شیر احمد " آفل" ، آقا محمد  خوشه زاده، غلام مصطفی "مشیر ، " ظاهر شاه " آیل" ، بسم الله " ضیا روان" دین محمد "احمدی" ، عبدالقدیر و استاد عبدالوارث  تاسیس گردید. انجمن مرکزی حکیم سنایی در شهر کابل قرار داشت. انجمن حکیم سنایی غزنی حیثیت انجمن شورای ولایتی را داشت و جلسات انجمن هر پانزده روز دایر میگردید و یک سلسله مقالات و اشعار از طرف اعضای انجمن سرایش میگردید . از دست آورد های انجمن حکیم سنایی غزنوی در شهر غزنی یاد بودی از وفات داکتر استاد امیر محمد اثیر ، یادواره از وفات گل احمد "عابر" و مولانا باقی شاعران معاصر غزنه و یادواره های از سالروز وفات حضرت حکیم سنایی  ،مولانا جلال الدین بلخی ، سید حسن غزنوی در مقر صالون کنفراسهای لیسه جهانملکه توسط اعضای انجمن و شاگردان جهانملکه با یک سلسله مقالات تحقیقی و اشعار و تعدادی از بزرگان غزنی  بر گزار گردید.

از سالهای 1371 و 1380 خورشیدی و ضع فرهنگی تغییر نموده و فعالیت های فرهنگی دراین ولایت چندان احساس نمیشد. روز نامه سنایی به جریده تبدیل گردید و انجمن فرهنگی بنام بود.

در آغاز سال 1381 خورشیدی بعد از تشکیل اداره موقت افغانستان و باز سازی در همه عرصه های  کشور به خصوص امور فرهنگی این ولایت رونما گردید . و ریاست اطلاعات و فرهنگ جریده سنایی بار دیگر به نشرات آغاز نمود و چندین کانون فرهنگی در مرکز شهر غزنی از ملیت های مختلف به فعالیت های علمی و فرهنگی پرداختند . از انجمله اخبار سنایی جریده دولتی بود.  چندین جریده و مجله به فعالیت نشراتی پرداخت. از جمله انجمن حکیم سنایی به اشتراک تعدادی از فرهنگیان به ریاست استاد تاج محمد زریر دوباره ایجاد گردید . در اثر ابتکار این انجمن مجله نیستان به امتیاز الحاج عبدالغفور سنگین و مدیر مسوول میرویس "راید" و هیات تحریر پوهنیار تاج محمد "زریر" ، پوهنیار دکتر غلام صدیق " نصرت" ، غلام جیلانی "شارق"  ، کریمه منگل و عبدالغفور حمیدی در سال 1383 خورشیدی تاسیس گردید و در آن مقالات علمی ، تاریخی و اشعار  نشر میگردید . بعد این مجله بنابر مشکلات اقتصادی و عوامل درونی بعد از 9 شماره از فعالیت باز ماند . فعلآ دست اندرکاران آن در چهار چوب انجمن حکیم سنایی کار های  فرهنگی خویش را به پیش میبرند . در پهلوی آن انجمن دیگر بنام کانون فرهنگی عروس البلاد غزنه ایجاد شد اما فعالیت های انجمن سنایی به  پیش میرود.

در پهلوی آن انجمن فرهنگی علمی هجویری که از طرف مهاجرین غزنی مقیم در پشاور تاسیس گردید که ریس انجمن مرحوم پوهاند بسم ا لله "نهضت" و معاونین آن پوهنمل سیدمسعود استاد دانشکده اقتصاد پوهنتون کابل و عبدالباقی هیله من ، اعضای اجراییوی پوهنیار دکتر غلام صدیق نصرت استاد دانشکده طب کابل دکتر صبور ا لله سیاسنگ ، منشی ظاهر شمس و عبدالغفور امینی بودند. اما مسوول انجمن علمی هجویری در غزنی داکتر غلام صدیق نصرت بود. نشریه انجمن بنام معرفت  بودکه به نسبت مشکلات اقتصادی از نشر ماند . دست آورد های این انجمن چاپ کتب از جمله اشعار اعضای انجمن را تشکیل میداد.

 در سال 1383 انجمن فرهنگی استاد غلام جیلانی " جلالی " در غزنه باستان تاسیس گردید. و ریاست آنرا محمد عارف روان رسولی به عهده دارد و اعضای اجراییوی آن محمد ابراهیم خانی خیل ،اسد ا لله جلال زی و غیره تشکیل میدهد و دست آورد آن کلیات استاد غلام جیلانی " جلالی" است که زیور چاپ یافته است.

همچنان یک تعداد کانونهای فرهنگی در شهر غزنی از طرف برادران تشیع در شهر غزنی ایجاد گردیده که عبارت از مجمع فرهنگی مهر در حیدر آباد غزنی به ریاست نصر الله " سعادت" و محمد انور "جاوید" دیگر آن مجمع فرهنگی بهار جوانان که در سال 1384 در شهر غزنی به ریاست رحمت الله تاسیس گردید.

مجمع فرهنگی خاتم الانبیا به ریاست استاد عبد الروف " سروری"  ، کانون فرهنگی کانون شرق به ریاست سید حمید ا لله " هاشمی" تشکیل گردید. این انجمن ها در بلند بردن سطح دانش و فرهنگ جوانان با تکنالوژی معاصر توام با کورسهای آموزشی زبان انگلیسی ، کمپیوتر و علوم عصری فعالیت های همه جانبه دارند.

در ولایت غزنی نشر اخبار و نشرات فرهنگی از طرف کانونهای فرهنگی این ولایت به راه افتاده که عبارت است از:

1 جریده سنایی به سردبیری اسد الله "جلالزی" از طرف اطلاعات فرهنگ نشر میگردد.

2. مجله نیستان که قبلا تا 9 شماره نشرات داشت و فعلا غیر فعال است از طرف انجمن سنایی نشر میشد.

3. جریده زمزمه از طرف انجمن استاد غلام جیلانی به سردبیری محمد عارف روان " رسولی" و مسوولیت مدیر حفیظ ا لله صمیم .

4. هفته نامه ندای غزنی به مدیر مسوول ممتاز " حیدری" و سر دبیر عبیدالله " صاعد" در مورد غنامندی فرهنگ گذشته و معاصر و اخبار رو رویداد های داخلی و خارجی نشرات دارد.

5. جریده مهر از طرف مجمع فرهنگ مهر که موسس آن محمد انور جاوید و مدیر مسوول آن نصرالله " سعادت" میباشد.

6. مجله لونگ به زبان پشتو به امتیاز محمد یونس برهانی در 48 صفحه دارای سایت انترنیتی حاوی مطالب اجتماعی و فرهنگی میباشد.

7. هفته نامه حیات نوین ااز مجمع فرهنگی حیات نوین مدیر مسوول ان محمد یاسین "رهیاب" و سر دبیری لطیف " عالمی" در ولسوالی جاغوری میباشد.

این کانونهای فرهنگی غزنه بازتاب دهنده فرهنگ با ارزش ااین سرزمین در طیف های روزگار و ارجگزاری از ارزش های ملی و فرهنگی و بلند بردن معلومات و شناخت چهره علمی ، هنری  و ادبی این مرزبوم از گمنامی و آگاهی از تاریخ گذشته افغانستان میباشد.

ولایت غزنی در محیط جغرافیای خویش اقوام مختلف تاجک ، پشتون و هزاره و سایر اقوام باشنده این سرزمین را جاداده و مردم  باکمال دوستی ، وحدت ملی و روابط با همی زندگی مینمایند. در آگاهی عامه در زمینه فرهنگ و ادب و هنر تلاش های پیگیر بخرچ داده بخاطر بهتر شدن وضع فرهنگی از هچگونه تلاش و کوشش دریغ نمی ورزند.

در ین ولایت تمام جوانان و فرهنگیان با علاقه مندی قابل وصف در کانونهای فرهنگی شهر رو آورده و هم در مجمع فرهنگی مکاتب فعالیت های را به راه انداخته اند که با نگارش مقالات علمی سرایش اشعار ، آموزش خطاطی و رسامی و دانش تکنالوژی مدرن یک اینده خوب  فرهنگی را در پیشرو دارند تا بتوانند زوایای تاریک فرهنگ و تاریخ گذشته را با فرهنگ جدید آمیزش دهند و همان نام بزرگ غزنه باستان را که زمانی عروس البلاد شهر ها و مرکز بزرگ شعرا ، علما ، عرفا و دوره درخشان در تاریخ ادبیات و فرهنگ افغانستان بود بار دیگر زنده سازند ، تا افتخارات گذشته و امروز به نسل های آینده باقی بماند.

 

                                                                                    ومن الله توفیق

 

                                                                        بسم الله " فهمی" غزنوی

 

 

 

 

 

 

لیسه سنایی

 اولین کانون علمی شهر باستانی غزنه

شهر کهن غزنه همانند سایر مناطق کشور با داشتن تاریخ چندین هزار سالۀ خویش در راستای زمان پرورش دهندۀ چهره های علم و ادب بوده و از گذشته های دورتا امروز صاحبان دانش و معرفت را در ساحات مختلف تقدیم این مرزوبوم نموده است. هزاران چهره علمی و ادبی و عرفانی در دامان پر فضلیت آن پرورش یافته و به غنای جهان و علم و دانش انسانی افزوده  است. از اثر آن تاریخ پر افتخار گذشتۀ افغانستان را آذین واز  برکت آن شخصیت های علمی ، سیاسی و فرهنگی را به ما به ارمغان گذاشته است.

یکی از مشهور ترین کانون علمی اکادمیک این خطه باستانی که اساس آموزش و پرورش در آن پیریزی گردیده لیسۀ سنایی شهر قدیم غزنه است.

این لیسه بعد از استقلال در عصر اعلیحضرت امیر امان الله خان غازی در سال 1305 خورشیدی از صنف اول الی صنف چهارم تاسیس گردید.

نخستین محل این مکتب برای تدریس شاگردان در جنوب غرب شهر کهنه ( قلعۀ قدیمی غزنه) جوار محلۀ قره واقع برج بالا بین ایجاد گردید.

 استادان مکتب رشدیۀ سنایی اکثرا مردم محیطی این شهر بودند. از جملۀ نخستین استادان این لیسه صوفی عبدالوهاب خان ، محمد نعیم خان ، عبدالصمد خان ، استاد امیر محمد خان و یکنفر معلم هندی بنام افندی و سر معلم یا آمر مکتب نظام الدین خان بوده است که در مکتب مشغول تدریس بودند.

 مضامین که در آن وقت تدریس میگردید عبارت از دینیات ، قرائت دری الفباء قرآنکریم ، تاریخ ، جغرافیه ، حساب و سپورت بود وشاگردان از صنف چهارم رشدیه فارغ میگردید.

از جملۀ نخستین شاگردان این مکتب استاد غلام نقشبند خان ، وکیل نظر جان ، عبدالله خان ملکیار ، تورن جنرال عبدالجبار ملکیار ، عبدالستار شالیزی ، عبدالحد عشرتی ، جنرال عبدالسلام ملکیار و غیره شخصیت های سیاسی، اداری و علمی این سرزمین بوده است.

مکتب سنایی ( لیسۀ سنایی امروز ) در سال 1311 خورشیدی در دوران حکومت محمد نادر خان از صنف چهارم به صنف صنف پنجم ارتقاً نموده ، تعداد شاگردان آن افزایش یافته و جدیدالشمولان بطور جبری ار طرف حکومت وقت جلب میگردید.

بالا خره در سال 1317 خورشیدی تعمیر فعلی لیسۀ سنایی به ساحۀ 20 جریب زمین در زمان حکمرانی نایب سالار عبدالاحد خان ملکیار مجدًا اعمار گردیده و بحالت رشدیه قرار گرفت. تعداد استادان بیشتری در این کانون استخدام گردیده و راه رشد و ترقی را در پیش گرفت.

همچنان لیسۀ سنایی در سال 1325 خورشیدی به درجه متوسطه ارتقا یافت و شاگردان بعد از فراغت از صنف نهم به مکاتب کابل مانند دارالمعلمین ، اقتصاد ، شرعیات ،  حربیه و غیره مکاتب مسلکی جذب میگردیدند.

این لیسه در سال 1341 خورشیدی به دورۀ لیسه تا صنف دوازدهم ارتقا یافت و کانون علمی لیسه سنایی درین دهه سیر صعودی را طی نموده ودارای سه لابراتوار فزیک ، کیمیا و بیولوژی( که اکثر وسایل این لابراتوارها ساخت کمپنی  قیوی جرمنی بود ) گردید. یک باب کتابخانه در حدود 2000 جلد کتاب در علوم مختلفه به همکاری مردم و مساعی عبدالشکور بابکر خیل مدیر معارف آن وقت ایجاد گردید. چندین هزار شاگرد با دانش عصرجدید فارغ شده که  شاگردان آن در جامعه مصدر خدمات ارزنده گردیده که مایۀ افتخار و مباهات مردم این سرزمین باستانی میباشد.

 

لیسه جهانملکه

 ولایت باستانی غزنی

این لیسه بنام جهانملکه دختر سلطان مسعود بن سلطان محمود میباشد. این شاهدخت ادیب سخنور در شعر و شاعری استعداد عالی داشت. از زمره زنان دانشمند و آراسته به فضل ودانش بوده و برگزیده عصر خود به شمار میرفت . جهانملکه دارای طبع شعری روان بوده و اینک نمونه کلام او :

 

ای نور دیده ، دیده گرد  جهان   دویده                       

            تا در جهان خوبی یاری  چو  تو  گزیده

دل زاشتیاق وصلت از جام ملول گشته                         

        جان در هوای مهرت از غم به لب  رسیده

صد بار خار هجرت دریای دل دل شکسته             

        از بوستان وصلت   هرگز   گلی   نه چیده

تا کلک صنع ایزد   نقش   وجود   بسته                       

        چون تو   ملک  نهادی  هرگز نیا   فریده

جانا  خبر  نداری   کین   خسته   فراقت                       

         تا دیده دیده رویت  سیلاب  اشک  رانده

دل رایگان بداده غم را به جان  خریده                            

        تا جان گزیده مهرت از جان  طمع   بریده

تا چشم نیم مستت بر جان   کمین  نهاده

هستم ز بهر هجران چون ابرویت خمیده

 

لیسه عالی جهانملکه در سال 1337 خورشیدی در شهر باستانی غزنی به شکل ابتدایی در باغچه ملا عبدالسلام عالمی در عقب بالا حصاردر مسیر راه دروازه کینیک و قلعه پس حصار تاسیس گردید .در آن وقت والی غزنی سید عباس خان و مدیر معارف الیاس الدین خان بود.

در این مکتب یک سر معلم و چند نفر استاد از طبقه ذکور ایفای وظیفه میکردند . بعد از انتقال ادارات حکومتی از شهر کهنه به شهر نو غزنی مکتب جهانملکه اول در مقابل قوماندانی امنیه غزنی بعد در منده یی قند در تعمیر سید حسین عالمی انتقال کرد و نظر به تراکم تعداد داخله از آنجا در سر کاریز جاده بزازی انتقال نمود . بعداً اعمار تعمیر جدید لیسه جهانملکه  به ساحه 15 جریب در سال 1348 آغاز شده و در سال (           ) در زمان سردار عبدالعزیز خان والی افتتاح گردید.

لیسه جهانملکه در سال 1343 از ابتدایه به دوره متوسطه ارتقا نمود. از آمران فعال آن خانم جمیله " رایق " بود و از استادان مشهور آن مرحوم عبدا لله خان، استاد غلام نقشبند خان و استاد غلام رضا خان می باشد.  در سال 1346 خورشیدی مکتب جهانملکه  به لیسه ارتقا نمود و اکثر فارغان دوره متوسطه ان بصفت معلم در ان لیسه پذیرفته شدند .

 بعد از تشکیل لیسه ، جهانملکه سیر صعودی خویش را پیمود ه و دران یک لابراتوار و یک باب کتابخانه برای استفاده شاگردان تاسیس گردید. در سال 1348 خورشیدی به تعداد یازده نفر اولین دور شاگردان صنف دوازدهم ازین لیسه فارغ و یک تعداد انها به صفت معلم ایفای وظیفه نموده وتعداد دیگر آن شامل پوهنتون کابل گردیدند. این فارغین لیسه جهانملکه عبارت اند از :

 

1.    زبیده بنت امین الله خان

2.     عاقله بنت سید عبدالغفور

3.     معجوبه بنت فدا محمد خان

4.     شمس النبات بنت عبدالرسول خان  

5.     محبوبه بنت فدا محمد خان

6.     بادام گل بنت غلام غوث خان

7.     حبیبه بنت غلام سرور خان

8.     محسنه بنت محمد یونس خان

9.     ناجیه بنت  قاری ابوبکر

10.    کریمه بنت غلام سرور خان

11.    حبیبه بنت محمد شریف خان .

 

لیسه جهانملکه تا سال 1374 با وجود جنگ های ویرانگرهم فعال بوده است.  در سال 1375 خورشیدی دروازه های این لیسه مسدود گردید و تعداد زیادی شاگردان از نعمت تحصیل محروم گردیدند و لابراتوار ، کتابخانه ووسایل درسی تمامآ از بین رفتند و به جز اسکلت تعمیر لیسه چیزی دیگر باقی نمانده بود و در بین آن یک مدرسه دینی بنام جمع اولیا در سال 1376 ایجاد گردیده بود. این دوره یک دوره رکود فرهنگی و علمی به شمار میرفت.

 بلاخره بعد از کنفرانس بن و تشکیل دولت موقت افغانستان  در حمل 1381 خورشیدی لیسه جهانملکه بار دیگر به فعا لیت علمی و آموزشی آغاز نمود و تعداد زیادی شاگردان برای فراگیری تحصیل به این کانون علمی رو آوردند و تعداد شاگردانیکه قبلآ از تحصیل محروم گردیده بودند نیزمصروف آموزش گردیدند. تعداد استادان طبقه اناث به این لیسه از ریاست معارف معرفی و مقرر شده و به تدریس شاگردان مصروف گردیدند.

در سال 1381 باشروع مجدد لیسه جهانملکه آماری که از طرف ریاست معارف ترتیب گردیده بود،  این لیسه به تعداد داخله ( 1850) نفر دختر، تعداد شعبات آن (37) شعبه بوده که از طرف (26) نفر استاد طبقه اناث و یکنفر استاد از طبقه ذکور تدریس میشد .

در سال 1382 لیسه از طرف موسسه رسا ترمیم و از طرف موسسات خارجی در مورد چوکی و قرطاسیه مساعدت گردید . به نسبت کمبود اتاق های درسی یک تعمیر دیگر یک طبقه یی 18 اتاقه در جوار تعمیر سابقه از طرف موسسه یونیسف اعمار گردید ه و در سال 1383 خورشیدی افتتاح شد.

در سال 1382 ریس دولت اسلامی افغانستان حامد کرزی با تعداد از وزرا در سفر خویش نخستین مرتبه وارد لیسه جهانملکه گردیده و در سخنرانی هایش راجع به تحولات معارف و تربیه نسل های آینده تاکید نموده  و دو حلقه چاه عمیق برای رفع مشکلات آب نوشیدنی شاگردان از طرف موسسه(              ) آلمانی حفر گردید .

در سال 1382 خورشیدی تعداد داخله شاگردان (2400 ) نفر شاگرد بوده و در سال1383 خورشیدی داخله ان به  (4000 ) نفر شاگرد  رسیده بود.

لیسه جهانملکه در سال 1384 خورشیدی  به تعداد  داخله ( 4500) نفر دانش آموز از صنف اول الی صنف 12 می باشد که از طرف (68) تن استادان ورزیده طبقه اناث تدریس میگردد و دارای یکنفر مدیره بنام مستوره طبیبی ابراهیم زی و دو نفر معاون یکی معاون اداری ذولفقار خان "فیضی" ودیگری معاون تدریسی قایمه جان میباشد.

لیسه جهانملکه در سال جاری دارای (65) شعبه بوده که صنف اول دارای (9) شعبه صنف دوم (7) شعبه صنف سوم (10) شعبه صنف چهارم (15) شعبه صنف پنجم (5) شعبه صنف ششم (5) شعبه صنف هفتم (3) شبعه صنف هشتم (3) شعبه صنف نهم (2) صنف دهم (3) شعبه صنف یازدهم (1) شعبه صنف دوازدهم (1) شعبه می باشد.

لیسه جهانملکه دارای یک کتابخانه کوچک به تعداد 250 جلد کتاب و یک لابراتوار ابتدایی که از طرف موسسه (NAC) ناروی برای افغانستان مساعدت گردیده می باشد . استادان و شاگردان این لیسه علاقه خاص به علم و فرهنگ و ارتقای سطح دانش اکادمیک خود دارند . از نداشتن کتابخانه مجهز دچار مشکلات میباشند.

 درین لیسه یک کانون فرهنگی متشکل از استادان ادبیات و شاگردان تشکیل گردیده که توسط استاد کریمه جان "منگل" واستاد نجیبه جان "عشرتی" رهبری  می شوند و شاگردان را به نوشتن مقالات ، خطاطی و تشکیل کنفرانسها در داخل این لیسه تشویق مینمایند  و با انجمن فرهنگی حکیم سنایی نیز ارتباط دارند .

باید متذکر گردید که در لیسه جهانملکه از آغاز تاسیس تا حال اشخاص ذیل سمت آمر و مدیریت آنرا به عهده داشته اند که عبارت اند از : جمیله " رایق"، عبدالاحد خان  ، مرحوم عبدالجمیل اندر ، محمد عیسی خان ، نادیه جان ، فوزیه جان ، راضیه بینوا اختری ، غلام مصطفی خان ، عبدالروف خان و ثریا ملکیار.

فعلآ در لیسه جهانملکه شاگردان سه لیسه اناث مشغول اموزش اند . قبل از ظهر شاگردان لیسه جهانملکه و بعد از ظهر شاگردان لیسه نسوان شهر کهنه و شاگردان لیسه نسوان خواجه علی . این موضوع بیانگر مشکلات جای و کمبود اتاق های تدریسی برای دختران شهرغزنی میباشد .

 

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         همه با هم افغانستان را آباد کنیم

 

next page

fehrest page

فهرست مطالب
مقدمه

 

next page

fehrest page


آدم
فرزندان آدم
شيث (هبة الله )
ادريس
نوح
هود
صالح
ابراهيم
ابراهيم در بتخانه
ابراهيم در آتش
احتجاج ابراهيم با نمرود
يك گرفتارى ديگر
ابراهيم و نشانهاى از رستاخيز:
ابراهيم و ستاره پرستان
اسماعيل
بناى كعبه
قربانى بزرگ
لوط
ذوالقرنين
يعقوب
يوسف
يوسف در خانه عزيز:
در محفل بانوان مصر
يوسف در زندان
آزادى و نجات :
برادران يوسف در مصر
نقشه يوسف براى نگهداشتن بنيامين
ديدار
نتايج اين داستان
ايوب
شعيب
موسى
يك حادثه
موسى در مدين
معجزات موسى
نقشه براى قتل موسى
مهاجرت موسى از مصر
بنى اسرائيل بت ميخواهند
ميقات موسى و انحراف بنى اسرائيل
بقره بنى اسرائيل
قارون
تيه
چهل سال سرگردانى
وفات هارون و موسى
داود
پيروزى بدست داود
معجزات داود
دو داستان از داود
نتايج اين داستان
سليمان
وادى مورچگان
سليمان و بلقيس
وفات سليمان
يونس
يونس در دريا
اصحاب رس
زكريا و يحيى
اصحاب سبت
عيسى و مريم
مائده آسمانى
نشر دين عيسى (ع )
اصحاب كهف
خواب طولانى
اصحاب اخدود
اصحاب فيل
محمّد (ص )
بعثت
اسراء
هجرت
ورود پيغمبر اكرم (ص ) به مدينه
جنگ بدر
جنگ احد
يك اشتباه خطرناك :
تازه داماد در آغوش شهادت :
جنگ خندق
اولين ضربه به قريش :
يك تاكتيك نظامى :
يهود بنى قريظه
پيمان عدم تعرض
سقوط آخرين پايگاه يهود
ماجراى فدك
نداى جهانى
جنگ موته
انفاق در حال ركوع
فتح مكه
داستان حنين
اعلام بيزارى
جنگ تبوك
مباهله
آخرين سفر پيامبر(ص )
غدير: پر ماجراترين روزهاى اسلام
يك حادثه
غوغاى خلافت
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
قرآن كريم ، جلوه گاه حضرت احاديث
(1) و منبع اسرار ربوبيت است . كتابى است كه دسترسى به حقايق ژرف آن ، جز براى ((مطهرون ))(2) كه اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا (3) و جز طريق آن ، امكان پذير نيست (4).
كتابى كه راهنماى بهترين و قويم ترين راهها
(5)و هدايت كننده به سوى بزرگترين سعادت ((بهشت )) است .(6)
كتابى كه ((نور مبين )) و ((برهان )) پروردگار جهان ، براى نجات بشريت است .(7)
كتابى كه به ((تزكيه )) و ((تعليم ))(8) جهانيان مى شتابد و آنان را به ((تفكر))(9) و((تعلق ))(10) در جهان هستى و آيات پروردگار عالم دعوت مى كند.
كتابى كه بشريت را به پاكى و فضيلت و تخلق به اخلاق و صفات انسانى ، رهبرى مى نمايد
(11).
كتابى كه مردم را به اقامه عدل
(12) و اداء امانت (13) و تقوا(14) راهنمايى مى كند.
كتابى كه ((موعظه )) خداوند و ((شفاء)) دلها و ((هدايت )) و ((رحمت )) است
(15) براى همه مردم ، در همه ادوار، تا روز قيامت .(16) كتابى كه پيامبر بزرگ اسلام (ص ) در باره آن ، مى فرمايد:
يعنى ((بر شما باد به آموختن و آشنائى و عمل كردن به قرآن ، زيرا قرآن ، شفاء سودمند و داروى مبارك است .))
كتابى كه اميرالمومنين (ع ) درباره آن مى گويد:
واعلموا انه ليس على احد من فاقه ، و لا لاحد قبل القرآن من غنى . فاستشفوه من ادوائكم ، و ااستعينوا به على الاوائكم فان فيه شفاء من اكبر الداء، و هو الكفر، و النفاق ، و الضلال ، فاسسئلوا الله به ، و توجهوا اليه بحبه ...
يعنى :(( بدانيد و آگاه باشيد كه هيچكس را، پس از ارتباط و آشنائى با قرآن ، فقر و فاقه اى نيست و بدون قرآن ، براى هيچكس بى نيازى ميسر نخواهد بود. پس براى درمان بيماريهاى خود، از قرآن كريم استشفاء كنيد و براى رفع سختى ها و شدائد روزگار، از قرآن كمك بگيريد. زيرا شفاى بزرگ ترين دردها يعنى كفر، نفاق ، گمراهى و ضلالت ، در قرآن است . حوائج خود را بوسيله قرآن از خداوند درخواست كنيد و با عشق و علاقه به قرآن ، به درگاه خدا برويد...))
كتابى كه به دلهاى پر اضطراب ، آرامش مى بخشد
(17) و مردم سرگردان و پريشان را، به اطمينان و سكون مى رساند.
كتابى كه سرگذشت پيشينيان را همانگونه كه بوده است ، شرح مى دهد
(18)و از راه يبان ماجراى زندگى آنان ، به بيدارى و هشيارى مردم و عبرت گرفتن از سرنوشت آنان كمك مى كند.
امام صادق (ع ) مى فرمايد:
عليكم بالقرآن ! فما وجدتم آية نجابها من كان قبلكم فاعملوا به ، و ما وجدتموه هلك من كان قبلكم فاجتنبوه
(19)
يعنى : ((بر شما باد به آشنائى و قرائت قرآن كريم . وقتى به آيه اى مى رسيد كه گذشتگان ، در اثر انجام كارى ، به نجات و سعادت نائل شده اند، به آن عمل كنيد و وقتى آيه اى را مى خوانيد كه پيشينيان شما، به واسطه انجام كارى ، به هلاكت رسيده اند از آن كار، اجتناب كنيد.
قرآن كريم ، بنابر اصح اقوال ، مشتمل بر 6236 آيه است
(20) و موضوعات و مطالب آن را مى توان به چهار بخش كلى تقسيم نمود كه هر يك از آن بخشها نيز، موضوعات جزئى و فرعى بسيارى را در بر مى گيرد.
1- عقايد. اين بخش ، شامل آياتى است كه مستقيما در ارتباط با اعتقادات قلبى است . مانند: ايمان به خداوند و يگانگى او، ايمان به پيامبران ، فرشتگان ، وحى ، معاد، حساب و كتاب ، صراط، ميزان ، بهشت و دوزخ و امثال آنها.
2- احكام . اين بخش از آيات شامل مقرراتى است كه اوامر و نواهى خداوند را شئون مختلف زندگى ، بيان مى كند و مى توان اين بخش را به دو قسمت تقسيم كرد
الف : آياتى كه كيفيت روابط بندگان را نسبت به آفريدگار جهان تعيين مى كند. مانند نماز، روزه ، حج ، و نظائر آنها كه عبادات نامگذارى شده است .
ب : آياتى كه روابط مردم با يكديگر را تنظيم مى كند. مانند: قوانين مربوط به اداره كشور اسلامى ، جهاد در راه خدا، تعيين مرزهاى مالكيت ، مقررات مربوط به كشاورزى ، تجارب ، ازدواج ، طلاق ، ارث ، همچنين قوانين كيفرى همچون حدود، ديا، قصاص ، و مانند آنها كه تحت عنوان معاملات از آنها ياد مى شود.
3- مسائل اخلاقى . كه انسان را به سوى فضائل اخلاقى و كمال نفسانى سوق مى دهد و صفات عاليه انسانى را در افراد تقويت مى كند و به طور كلى آنچه در وصول انسان ، به سعادت و كمال مؤ ثر است ، بيان مى نمايد.
4- قصص قرآن . اين بخش كه رقم قابل ملاحظه و چشمگيرى از آيات قرآن را تشكيل مى دهد، عبارتست از: يك سلسله داستانهاى آموزنده و قصه هاى عبرت آموز كه مى تواند به عنوان فلسفه تاريخ مورد استفاده همگان قرار گيرد.
بنا به تصريح قرآن كريم ، هدف از نقل ماجراهاى پيشينيان ، تنها بيدارى مردم و عبرت گرفتن از سرنوشت آنان است . چنانكه پس از نقل سرگذشت يوسف ، مى فرمايد:
لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب
(21)
و همچنين در آيات ديگرى از قرآن كريم به اين مطلب اشاره شده و بدين جهت ، تلاوت كنندگان قرآن كريم ، بايد آن كلام مقدس را با دقت كامل بخوانند و به ترجمه و تفسير آن توجه كنند، تا به هدف قرآن نزديك شوند.
با توجه به اينكه عامه مردم ، كمتر مى توانند از قرآن كريم و مفاهيم آموزنده آن مستقيما استفاده كنند، كتاب حاضر منحصرا در ارتباط با قصص قرآن نگارش يافته و كوشش شده كه با عباراتى ساده و قابل فهم براى عموم مردم نگاشته شود، تا نيل به آن هدف مقدس ، يعنى عبت گرفتن از سرگذشت گذشتگان را آسان تر نمايد.
بدون ترديد، طبع انسان ، به شنيدن و خواندن سرگذشتها و قصه ها، رغبت و ميل فراوان دارد و قرآن كريم ، اولين كتابى است كه نقل داستانها و سرگذشتهاى واقعى پيشينيان را در راه تربيت و ارشاد مردم به كار گرفته و از اين ميل و رغبت طبيعى ، در راه هدايت آنها بهره بردارى كرده است .
در سالهاى دهه 1330 شمسى ، گاهنامه اى بنام ((مكتب انبيا)) بوسيله جمعى از فضلاى حوزه علميه قم منتشر ميشد. از اينجانب خواستند قصص قرآن كريم را بصورت سلسله مقالاتى تنظيم و در اختيار آنان قرار دهم . ضمنا كتابى كه در اين زمينه وسيله چند تن از دانشمندان عرب نگاشته شده بود، بعنوان الگو، ارئه دادند.
بر همان اساس ، مقالاتى تنظيم و در آن مجله ، بدون نام نويسنده انتشار دادند كه مورد رضايت اينجانب نبود و همواره در صدد بودم ، بخشهاى اول كتاب را كه حالتى اقتباس گونه داشت ، حذف و با استفاده از منابع روائى و تفسير شيعه ، مطالبى مستقل تنظيم و ارائه نمايم .
اينك خداى بزرگ و مهربان را سپاسگزارم كه اين توفيق را عنايت فرمود و كتاب حاضر، بدون حتى نيم نگاهى به كتبى كه در اين زمينه نگاشته شده ، تقديم علاقه مندان ميگردد.
اين كتاب در دو بخش تنظيم شده است :
بخش اول : قصه هاى قرآن از خلقت آدم تا هجرت خاتم انبياء(ص ).
بخش دوم : حوادث بعد از هجرت تا وفات پيامبر اسلام (ص ).
آخرين فصل كتاب كه تحت عنوان ((غوغاى خلافت )) آمده ، خارج از موضوع كتاب و تنها بمنظور تكميل مباحث پيشين ، مو رد بحث قرار گرفته است .
اميد است اين خدمت ناقابل ، مورد قبول در گاه حضرت احديث قرار گيرد و در راه آشنا فارسى زبانان با قرآن كريم و بهره مند شدن از رهنمودهاى اين كتاب مقدس ، نقشى هر چند كوچك ايفا نمايد. انه ولى التوفيق .
شهريور 1367 حوزه علميه قم
سيد محمد صحفى
آدم

واذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك ...
او، گوهرى پنهان و گنجى ناشناخته بود. آفريدگان فراوانى همانند فرشتگان و جنيان بودند ولى آنگونه كه بايد و شايد، توان شناخت او را نداشتند و در حد معينى متوقف و داراى سطح معرفت محدودى بودند.
او، ميخواست شناخته شود و كسانى باشند كه داراى قدرت فراوان در راه كسب معرفت و طى مدارج شناخت باشند.
چنين پديده اى ، چيزى جز انسان نميتوانست باشد. انسانى با روح جستجوگر و عقل پر توان كه قدم بقدم در راه شناخت و معرفت آفريدگار بزرگ خود گام بردارد و هيچگاه از تلاش در اين راه ، احساس خستگى و درماندگى نكند.
انسانى با پيكر خاكيان و روح افلاكيان .
انسانى با روح نامحدود و قدرت پيشرفت بى نهايت .
انسانى پاى در كره خاك و سر بر بلنداى افلاك .
آرى خداوند متعال براى اينكه شناخته شود، اراده فرمود انسان را بيافريند و گل سر سبد موجودات را ايجاد فرمايد.
انسانى كه خليفة الله شود و نماينده عظمت پروردگار و نشان دهنده قدرت بى كران آفريدگار جهان باشد.
اين پديده شگرف ، با مشخصات ويژه اى كه خداوند اراده فرموده بود، نياز به مكانى مناسب و شرايطى مساعد داشت .
ميهمانسرائى لازم بود كه امكان پذيرائى از اين ميهمان گرامى را از هر جهت در خود، داشته باشد.
كره زمين براى پذيرائى و مهماندارى آفريده شد.
خداوند متعال كره زمين را در روز
(22) و امكانات زندگى آنرا در دو روز و آسمانهاى رفيع را در دو روز و جمعا در شش روز ايجاد فرمود(23):
اينك مهمانسراى عظيم با هواى مطبوع ، آبهاى گوارا، درختها و جنگلها، معادن و ذخائر فراوان و از سوى ديگر با نور حيات بخش خورشيد و ماه و ميليو نها شرايط ديگر براى پذيرايى از اين ميهمان آماده و مقدمات آفرينش ‍ انسان كاملا فراهم بود.
در روى زمين تنها جاى انسان خالى بود تا در نقاط دور و نزديك آن سير و سياحت بپردازد، از مناظر طبيعى و زيباى آن لذت ببرد و به آباد كردن زمين همت گمارد.
عقل و فكر خود را بكار گيرد. ابزار لازم براى پيشرفت و ترقى خود بسازد. در اعماق درياها و اوج آسمانها جستجو كند و آيات حيرت آور خداوند را ببيند و لحظه به لحظه ، بيش از پيش آفريدگار توانا و حكيم را بشناسد و به تسبيح و تقديس او زبان بگشايد و به فرمانبردارى او كمر ببندد.
فرشتگان بر اساس وظايفى كه براى هر يك تعيين شده بود، به عبادت و اطاعت او امر الهى اشتغال داشتند و از اراده خداوند درباره خلقت انسان بى اطلاع بودند.
خداوند آنانرا از اراده خويش آگاه ساخت و بآنان فرمود: بزودى در زمين خليفه و جانشينى قرار خواهم داد و بشرى از خاك مخصوص ايجاد خواهم كرد. وقتى آفرينش او انجام يافت و من از روح خود در پيكر خاكى او دميدم ، همگى در برابرش سجده كنيد
(24)
اين خبر فرشتگان را در بهت و حيرت فرو برد و چون از حكمت اراده خداوند آگاه نبودند، احتمالا پرسشهايى در ذهن آنها مطرح شد كه سبب نگرانى عميق آنها گرديد:
آيا از ما تقصيرى سر زده و در انجام وظائف عبوديت كوتاهى كرده ايم كه خداوند بآفرينش انسان ، اراده فرموده است .
آيا بشر پس از استقرار خود در زمين ، بر سر مالكيت آن و بهره مند شدن از سرمايه هاى گوناگون آن ، اختلاف و درگيرى پيدا نخواهد كرد؟
آيا به دنبال اختلاف ، خون يكديگر را نخواهند ريخت و زمين را ميدان جنگ و فساد نخواهند كرد؟
آيا و آيا...
براى روشن شدن اذهان خود، روى به درگاه خدا آوردند و عرضه داشتند: خداوندا آيا در روى زمين بشرى را جانشين ميسازى كه فساد برپا كند و دست به كشتار و خون ريزى بزند؟
خداوندا ما فرشتگان ، كمر خدمت بسته ايم و همواره به تسبيح و تقديس تو مشغوليم ، چه نيازى به آفرينش بشر احساس مى شود؟
پاسخ پروردگار كوتاه و عميق و در عين حال قانع كننده بود:
((من ميدانم آنچه شما نميدانيد)). در آفرينش بشر حكمتهائى نهفته است كه شما از پى بردن به آن ، ناتوانيد.
اراده خداوند تحقق يافت و پيكر آدم ، از گل مخصوصى خلق شد، اما هنوز روح در آن دميده نشده بود.
فرشتگان با بهت و حيرت از آن بازديد مى كردند و از ساختمان جالب و بى سابقه آن ، دچار اعجاب ميشدند و در انتظار دميدن حيات در آن بودند.
لحظه حساس و تعين فرا رسيد. نسيم حيات وزيد و از روح الهى در آن پيكر خاكى دميده شد.
آدم به جنب وجوش در آمد و خيل فرشتگان ، طبق فرمان خداوند متعال در برابر خليفة الله به سجده افتادند.
همه درحال سجده بودند و تنها يك نفر، كه در صف فرشتگان جاى داشت ولى عنصرش ، عنصرى ديگر و از نژاد جن بود، سجده نكرد:ابليس
(25).
ابليس كه سابقه عبادت چندين هزار ساله داشت و مورد احترام فرشتگان بود، از فرمان خداوند سرپيچى كرده و از سجده كردن ، امتناع نموده بود.
مخالفت بافرمان خداوند، امر ساده و كوچكى نبود. او بخاطر اين سركشى ، استحاق هرگونه عقوبتى داشت ، ولى خداوند در مجازاتش ، قبل از محاكمه و روشن شدن علت ، تعجيل نفرمود تا براى بندگان نيز درسى باشد و گناهكاران را قبل از بررسى علت يا علل گناه ، مجازات نكنند.
شايد امر خداوند را نشنيده باشد يا در آن لحظه مانعى فراراهش وجود داشته كه او را از انجام سجده باز داشته است .
خطاب رسيد: اى ابليس ! چرا دستور را اطاعت نكردى و در برابر آدم همانند ساير فرشتگان به سجده نيفتادى ؟
(26)
جوابى كه ابليس داد، روشن ساخت كه جز تكبر و خودبينى ، دليل ديگرى در دست ندارد.
گفت : خداوندا! من هرگز در برابر موجودى كه از خاك تيره آفريده اى سجده نخواهم كرد. خلقت من از عنصر آتش است . آتشى كه گرم و نورانى و حرارت بخش است ولى خلقت آدم از خاك است . خاك سرد و تيره و خاموش
(27).
خطاب رسيد: از صف فرشتگان و بندگان مطيع من ، خارج شو كه تو ديگر شايستگى حضور در اين مكان را ندارى و بدان كه تا روز قيامت ، مشمول لعنت من خواهى بود
(28).
شيطان اگر در اين هنگام كه متوجه خطاى خود و كيفر شديد آن شد، لب به عذر خواهى و توبه گشوده بود، احتمالا مورد عفو قرار ميگرفت و خداوند منان كه عذرپذير و داراى رحمت واسعه است ، از گناهانش ميگذشت و او را مى بخشيد ولى شيطان راه عناد و لجاجت را پيش گرفت و در نتيجه ، لعنت و نفرين خداوند و فرشتگان و بندگان او تا روز رستاخيز گريبانگيرش ‍ گرديد.
در آن حال شيطان مزد عبادتهاى چندين هزار ساله خود را مطالبه كرد و از خداوند در خواست كرد كه در مقابل عباداتش ، او را عمر طولانى ، باندازه عمر جهان عطا كند و او را تا روز قيامت زنده نگه دارد
(29).
عمر طولانى خوب است ولى براى كسى كه آنرا در راه خير و سعادت خويش بكار گيرد و از آن سرمايه گرانبها عاقلانه و درست استفاده كند اما براى افراد منحرف و گناهكار، عمر طولانى جز افزايش بدبختى حاصلى ندارد، زيرا يك فرد منحرف هر چه بيشتر زنده بماند پرونده اعمالش سياه تر و بر ميزان گناهانش افزوده خواهد شد.
شيطان عمر طولانى را براى جبران لغزش و خطاى خود نمى خواست ، بلكه در تدارك سركشى و طغيان دامنه دارترى بود.
او ميخواست از آدم و فرزندانش كه بخيال خام او، سبب بدبختى و اخراج او شده بودند، انتقام بگيرد و آنانرا نيز با وسوسه و فريب ، همراه خود، به سيه روزى و تباهى بكشاند.
خداوند با درخواست او موافقت فرمود و به او وعده داد كه تا روز معين و احتمالا تا روزى كه زمين بهد بندگان صالح خداوند واگذار شود و از لوث ناپاكى و ناپاكان پاك گردد و قبل از برپايى محشر، زنده بماند
(30).
فرصت گرانبهائى به شيطان داده شد ولى او از اين مهلت طولانى و فرصت پر ارزش ، سوء استفاده كرد و با خداوند اعلام جنگ داد و گفت :
خداوندا، در مقابل اين كيفرى كه متوجه من ساختى ، بر سر راه بندگانت خواهم نشست ، از هر طرف آنانرا مورد حمله قرار خواهم داد.
زندگانى ناپايدار دنيا را در چشم آنان زيبا و دوست داشتنى جلوه گر خواهم كرد و همه را جز بندگان مخلص تو را كه مرا در حريم زندگانى آنان راهى نيست - به گمراهى خواهم كشانيد و خواهى ديد كه بيشتر بندگانت ، راه ترا رها خواهند كرد و در دام من گرفتار خواهند گشت
(31)
پاسخ پروردگار قاطع و روشن بود. در جواب تهديد شيطان فرمود:
راه من ، راه راست و روشن است ، هيچگونه ابهام و تاريكى در آن وجود ندارد و تو هيجگونه تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آنانكه با ميل و رغبت ، طوق بندگى تو را بر گردن و راه پر پيچ و خم تو را بر صراط مستقيم من ترجيح دهند كه عذاب دوزخ آماده است و جايگاه تو و پيروانت در آن خواهد بود.
اينك زمان آن رسيده بود كه فرشتگان بمقام والاى آدم پى برده و حكمت آفرينش او را درك كنند.
خداوند متعال نامهاى فرشتگان و ديگر موجودات كوچك و بزرگ جهان هستى از ذره تا كره و از اتم تا ستاره را به آدم آموخت و حافظه نيرومند او را سرشار از دانستنى هاى گوناگون عالم خلقت فرمود.
سپس آنهمه موجودات را در مقابل فرشتگان قرار داد و فرمود: اينك شما نام اين موجودات و خصوصيات و اسرار آنها را براى من بازگو كنيد.
فرشتگان كه داراى چنين قدرتى نبودند و از نظر علمى ، سرمايه و اندوخته اى نداشتند، از پاسخ عاجز ماندند و. گفتند: خداوندا، ما جز آنچه تو به ما آموختى چيزى نميدانيم و تنها توئى كه بر همه چيز عالم و از همه اسرار آگاهى و كارهايت بر اساس حكمت است .
آنگاه نوبت به آزمايش آدم رسيد و خداوند به آدم دستور داد كه نام فرشتگان و ديگر موجودات عالم را براى فرشتگان بگويد.
آدم لب به سخن گشود و از آنچه خداوند به او آموخته بود، فرشتگان را آگاه كرد. در آن حال از جانب خداوند ندا آمد: اى فرشتگان مگر من پيش از اين به شما نگفتم كه من از غيب آسمان و زمين آگاهم و مسائل مرئى و نامرئى شما را ميدانم ؟!
فرشتگان در برابر آنهمه استعداد و لياقت و آن سرمايه عظيم علمى كه آدم از خود نشان داد، سر تعظيم و تسليم فرود آوردند و راز آفرينش انسان ، اين گل سر سبد جهان هستى ، اين خليفة الله بر آنها آشكار شد و دانستند كه خداوند حكيم بنا به مصالحى كه تنها او ميداند و بس ، انسان را آفريده است .
شيطان رانده و مطرود شد و از آن جايگاه رفيع اخراج گرديد و آدم تنها ماند. تنهايى وحشت آور و خسته كننده . او نياز به همنشين و همدم داشت . همدمى كه او را از غربت و تنهايى برهاند و يار و ياور او در پيمودن راه زندگى باشد.
خواب او را ربود و ساعتى را در عالم خواب و بى خبرى بر او گذشت و در همان ساعات ، خداوند متعال از باقيمانده گل آدم ، حوا را آفريد تا همدم و مونس او باشد.
وقتى آدم از خواب بيدار شد حوا را ديد كه در كنارش نشسته و چشم به او دوخته است .
حيرت زده پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من زنى هستم كه خداوند مرا براى همسرى تو آفريده است كه از تنهايى نجات يابى و انيس و مونس تو باشم .
برق شادى در چشمان آدم جهيد، زيرا در آن شرايط، چيزى براى او دلپذيرتر و شادى بخشتر از داشتن همنشينى مناسب و همسرى شايسته نبود.
در آن حال خطاب رسيد: اى آدم مايلى با تعهد مهريه اى كه من تعيين مى كنم با حوا ازدواج كنى ؟
آدم پذيرفت و ازدواج آنها انجام گرفت و آرامش خاطرى كه خداوند براى همسران در كنار يكديگر مقدر فرموده ، براى آدم فراهم گشت و ترس و اضطراب و نگرانى از قلبش رخت بربست و احساس آرامش نمود خداوند نعمت و احسان خود را بر آدم ، به حد كمال رسانيد و به او فرمود: اى آدم اينك بهشت
(32)با تمام نعمتهايش ، با نهرهاى جارى و آبهاى روانش ، با ميوه هاى گوناگون و رنگارنگش و خوراكى هاى لذيذ و بى مانندش در اختيار شما است . همراه با همسرت در آن مسكن گزينيد و از همه امكانات آن استفاده كنيد ولى به اين درخت نزديك نشويد و هشيار باشيد كه شيطان دشمن قسم خورده شما است . مبادا شما را فريب دهد و وادار به سرپيچى از فرمان من كند كه در نتيجه به بدبختى خواهيد افتاد.(33)
هنوز زمان زيادى نگذشته بود و اين زوج خوشبخت ، بهره چندانى از بهشت و نعمتهاى آن نبرده بودند كه وسوسه هاى دشمن حيله گر آغاز گرديد.
شيطان كه بيمارى تكبر و خود برزگ بينى او را از مقامى رفيع به اعماق هولناك دره سقوط و بدبختى كشانيده بود، اينك در اثر ديدن خوشبختى آدم و حوا، دچار بيمارى خطرناك حسد هم شده و ديدن زندگانى سعادتمند آن دو، آتشى در درونش شعله ور ساخته بود، آماده شد كه آنها را نيز از سعادت و خوشبختى محروم سازد.
بدين جهت با چهره دوستانه و خيرخواهانه نزد آدم و حوا آمد و آنها را به خوردن ميوه درختى كه از آن نهى شده بودند، دعوت كرد.
آدم و حوا با توجه به نهى خداوند، سخن او را نپذيرفتند، و لب به آن ميوه ممنوعه نزدند، ولى شيطان دست بردار نبود، ديگر باز آمد و سخنش را با لحنى دلسوزانه مطرح كرد. باز هم موثر واقع نشد براى آنها قسم ياد كرد كه من خير خواه شما هستم و از اين پيشنهاد جز سعادت شما چيزى نمى خواهم .
خداوند شما را از خوردن ميوه اين درخت نهى كرده ، زيرا اگر از آن بخوريد، همانند فرشتگان خواهيد شد و عمرى جاودانه و بى پايان خواهيد يافت .
(34)
اينجا شيطان ، مطلبى را مطرح كرد كه براى آدم و حوا فوق العاده مهم بود، خلود و ابديت .
علاقه به جاودانگى جز ذات همه انسانهاست و هر انسانى علاقه دارد نابود نشود و از عمر جاودانه بهره مند گردد. آدم و حوا نيز از اين قاعده كلى مستثنى نبودند. لذا وقتى شيطان گفت اگر از ميوه اين درخت بخوريد، جاودانه خواهيد شد، بر روى نقطه ضعف آنها انگشت گذاشت و محكم ترين ضربه را بر اراده آنها فرود آورد و آنچه نبايد، اتفاق افتاد.
آدم و حوا از ميوه درختى كه حق خوردن آنرا نداشتند و در نتيجه لباسهاى بهشتى از بدنشان فرو افتاد و برهنه و عريان ، و بدون ترديد در مقابل لبخندهاى استهزاءآميز و پيروزمندانه شيطان ، مات و سرگردان بجاى ماندند.
باز هم سرپيچى و نافرمانى ولى اين بار نه از جانب شيطان ، كه از سوى آدم و حوا، و باز هم بررسى و محاكمه براى روشن شدن علت سرپيچى و گناه .
خطاب رسيد: مگر من شما را از نزديك شدن به آن درخت منع نكرده بودم ؟ مگر به شما هشدار نداده بودم كه شيطان دشمن شما است ؟ چرا از دستور من سرپيچى كرديد و از راه خلاف رفتيد.
آدم و حوا در درياى پشيمانى غوطه ور بودند، لب به عذر خواهى گشودند و از اشتباه خود، با لحنى خاضعانه ، درخواست عفو و بخشش كردند.
تفاوت آدم و شيطان در اينجا بخوبى آشكار است . شيطان گناه ميكند و از گناه خود دفاع ولى آدم اگر مرتكب اشتباهى شود، راه لجاجت را نمى پيمايد بلكه درصدد جبران لغزش خود برمى آيد و آدم و حوا همين كار را كردند و عرضعه داشتند:
پروردگادا، ما به خود ستم كرديم و فريب شيطان را خورديم و اينك چشم اميد به عفو و كرم بى منتهاى تو داريم .
خداوندا، اگر تو ما را نبخشائى و از لغزش ما نگذرى ، در زمره زيانكاران خواهيم بود.
گناه آدم و حوا در حقيقت ترك اولى بود، زيرا نهى خداوند، نهى ارشادى بود، نه نهى تكليفى ، ولى شايسته بود كه آنها اين كار كوچك را نيز مرتكب نميشدند.
به هر حال عذر خواهى صادقانه آدم و حوا مورد قبول درگاه پروردگار بزرگ قرار گرفت و ديگر باره آنها مشمول عنايات خداوند منان شدند.
خلقت آدم و حوا از آغاز، براى زندگى در زمين بود، نه زندگى در بهشت .
اراده خداوند آن بود كه آدم خليفه روى زمين باشد و توقف كوتاه او در آن باغ مصفا (بهشت ) به منظور آناده شدن براى زندگانى آينده بود.
آدم و فرزندانش و نسلهاى آينده اش بايد در روى زمين تلاش كنند. بركات الهى را استخراج نمايند. سرمايه هاى جسمى و فكرى خود را به كار گيرند. از هوش خداداده و عقل تواناى خود بهره گيرند و خلاصه زمين را آباد كنند.
بدين جهت پس از قبول توبه آدم و حوا، بآنان دستور داده شد در روى زمين مسكن گزينند و گوش بفرمان خداوند كه بوسيله پيامبران و فرستادگان او ابلاغ خواهد شد، داشته باشند.
به آنان يادآورى شد كه دشمنى شيطان نسبت به انسانها ادامه خواهد يافت و آنان بايد همواره هشيار باشند و از خطرات شيطان خود را حفظ كنند.
آنان كه فرمانبردار خداوند باشند، از سعادت دو جهان بهره مند و كسانى كه مطيع شيطان باشند و از راه سرپيچى و گناه را در پيشه گيرند، مجازات سخت خداوند گريبانگيرشان خواهد شد.
فرزندان آدم

واتل عليهم نبا ابنى ادم بالحق اذقربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر...
(سوره مائده : 26)
آدم و همسرش ، زندگانى عادى خود را در خانه جديد، كره خاكى ، آغاز كردند.
گاهى در نقاط پيرامون خود گردش مى كردند. از كوهها و تپه ها بالا مى رفتند و از دشتها و صحراها عبور مى كردند و گاهى در سايه درختان به استراحت مى پرداختند. آنها نيازمند غذا بودند و براى تاءمين آن ، نهال برخى درختهاى بهشتى مانند درخت خرما و انگور و انار و زيتون را در اختيار آنها قرار داد كه بكارند و از ميوه هاى آنها، براى ادامه زندگى استفاده كنند.
گاهى به ياد آن دوران خوب و خوش بهشت مى افتادند و به خاطر از دست دادن آنهمه نعمت و آسايش و رفاه ، اشك تاءسف و حسرت از ديده روان ميساختند و همواده شيطان را كه عامل اصلى محروميت آنها از بهشت و گرفتار شدن در زندگى پر مشقت دنيا بود، لعنت و نفرين ميدادند.
روزها يكى پس از ديگرى ميگذشت و رفته رفته ، آدم و حوا با زندگى جديد خود خو مى گرفتند و خود را با رنجها و سختيهايش تطبيق ميدادند.
قلم و قضاى پروردگار چنين مقدر فرمود كه نسل بشر در روى زمين فزونى گيرد و باقى بماند و هدف اصلى خلقت را كه شناخت خداوند و بندگى او و سير تكاملى و آباد كردن زمين بود، تحقق يابد.
حوا چند نوبت باردار شد و فرزندانى بدنيا آورد كه موجب خوشنودى و دلگرمى آنان گرديد.
از تنهائى بدر آمدند و چشمان آن دو، به ديدار فرزندانشان روشن شد و خداوند را به خاطر آنهمه احسان و انعام شكر گذارى كردند.
از سر گذشت فرزندان آدم ، در قرآن كريم ، تنها ماجراى هابيل و قابيل ، بدون ذكر نام آن دو به عنوان پسران آدم ذكر شده است
(35).
با اينكه هابيل و قابيل برادر و از يك پدر و مادر بودند، شخصيتهاى متفاوتى داشتند و داراى خلق ها و خصلتهاى متفاوتى بودند.
هابيل روحى پاك ، تقوئى قوى و ايمانى محكم داشت ، در حاليكه برادرش ‍ تند خو و شيطان صفت بود.
بدليل صلاحيتهاى اعتقادى و اخلاقى ،هابيل نامزد جانشينى پدر گرديد، در حاليكه قابيل از نظر سن و سال از او بزرگتر بود.
آتش حسد در درون قابيل شعله ور شد و كينه برادر در دل گرفت .
پدر، براى رفع كدورت و دلتنگى برادران ، و براى اينكه به قابيل بفهماند كه انتخاب هابيل براى جانشينى او، فرمان خداست نه تبعيض ميان آنها، دستور داد هر يك از آنها، يك قربانى به درگاه خدا تقديم كنند تا قربانى هر كدام قبول شد، جانشين پدر گردد.
پيشنهاد پدر مورد قبول برادران قرار گرفت و محلى براى تقديم قربانى آنها معين شد.
هابيل گله دار بود و براى قربانى ، بهترين گوسفندى كه در گله داشت انتخاب كرد و در محل قربانى قرار داد.
قابيل كشاورز بود و از محصولات زراعى خود، مقدارى كم ، آنهم از نوع نا مرغوب آن ، به جايگاه تعيين شده آورد.
در آن روزگار، نشانه قبول شدن قربانى بندگان ، پيدايش جرقه اى از نوع آتش ‍ و سوزانيدن قربانى بود .
دو برادر هداياى خود را در محل معين قرار دادند و در نقطه اى دورتر به انتظار نشستند. انتظار آنها زياد بطول نيانجاميد كه شعله نمايان شد و قربانى هابيل را در خود فرو برد ولى هديه قابيل همانگونه دست نخورده باقى ماند.
قابيل كه انتظار چنين پيشامدى را نداشت با خم فراوان ، جايگاه را ترك گفت ولى شعله سوزان حسد، بيش از پيش در درونش زبانه كشيد.
روزى به هابيل گفت : من نمى گذارم تو زنده بمانى و مقامى كه بايد بمن برسد تو اشغال كنى . من تو را خواهم كشت و به اين وضع خاتمه خواهم داد.هابيل با نهايت وقار و آرامش زبان به نصيحت او گشود و گفت برادر جان ، تو اشتباه ميكنى ، كشتن من مشكل تو را حل نمى كند. قبول نشدن قربانى تو دليل ديگرى دارد و آن اين است كه خداوند بزرگ ، فقط قربانى و عبادت بندگان با تقوا را قبول مى كند و تو تقوا ندارى . من زنده باشم يا نباشم چيزى تغيير نمى كند.
صلاح تو در اين است كه در اخلاق و رفتارت تجديد نظر كنى . بسدى پاكى و فضيلت و تقوا روى آور. بديها و پليديها را از دل و جانت بزدائى و خود را به ملكات فاضله و صفاب پسنديده بيارائى تا لطف خدا شامل حالت شود و هدايايت مورد قبول قرار گيرد.
علاوه بر اين ، خونريزى و آدم كشى گناهى است بزرگ كه اگر مرتكب شوى بر سيه روزى و بدبختى تو خواهد افزود و من هرگز براى كشتن تو، اقدام نخواهم كرد.
سخنان برادرانه و خير خواهانه هابيل در دل سياه قابيل اثرى نگذاشت و او را از آن تصميم شيطانى منصرف نكرد.
شب و روز در پى بدست آوردن فرصتى بود كه هابيل را دور از چشم پدر و مادر و تنها پيدا كند و نقشه شوم خود را به اجرا در آورد.
در يكى از روزها اين فرصت بدست آمد و قابيل برادر را تنها يافت . با خشونت و سنگدلى فراوان قطعه سنگى را كه در اختيار داشت بر سر برادر كوبيد و آن انسان شريف و بيگناه را به قتل رسانيد و بدين ترتيب اولين خون ناحق بزمين ريخته شد و نخستين جنايت رخ داد.
جسد بى جان و غرقه در خون قابيل روى زمين افتاد و قابيل نفس راحتى كشيد و از پيروزى خود غرق در لذت و شادمانى شد.
اما هنوز لحظاتى نگذشته بود كه قابيل به فكر فرو رفت كه اگر پدرش ، جسد خون آلودهابيل را ببيند و بفهمد كه او مرتكب چنين جنايتى شده ، از او رنجيده خاطر خواهد شد و به او نفرين خواهد كرد و او را طرد خواهد نمود. پس بايد كادى كند كه اين جنايت وحشتناك ، از چشم پدر پنهان بماند و او پى به راز اين كار نبرد.
تا آنروز انسانى از دنيا نرفته بود كه به خاكش بسپارند و قابيل هم ياد گرفته باشد كه بايد بدن هابيل را به خاك بسپارد.
قابيل نيازمند به راهنما بود. بايد به او ياد داد كه چه كند. اما چه كسى و از چه طريقى راهنمائيش كند. او بى ارزش تر از آن بود كه از طريق وحى آسمانى ارشاد شود. از طرفى پيكر پاك هابيل هم نبايد روى زمين بماند و حرمت او خدشه دار گردد.
اينجا بود كه به فرمان خداوند، كلاغى سمت معلمى او را بر عهده گرفت و در مقام يك فرد نالايق و حقير به او آموزش داد.
كلاغها معمولا ذخيره غذائى خود يا هر آنچه را كه بخواهند براى آينده نگهدارى كنند و شايد هم جسد همنوعان خود را زير خاك پنهان ميكنند.
كلاغى ظاهر شد وبا چنگ و منقار خود، نقطه اى از زمين را حفر كرد و گودالى پديد آورد و در مقابل چشمان قابيل ، چيزى را در آن گودال گذاشت و سپس خاك بر آن ريخت و زير خاك پنهانش كرد.
آن جنايتكار تيره روز، آه سردى كشيد و زبان به ملامت خود گشود و گفت : آيا من از كلاغ ناتوان تر بودم كه بدانم كه با بدانم جسد برادرم چه كنم ؟ واى بر من . آنگاه درسى را كه از كلاغ آموخته بود در موردهابيل به كار بست و بدن او را در قبرى كه كنده بود، بخاك سپرد.
گم شدن هابيل و غيبت طولانى او، پدر را نگران كرد. او را از قابيل پرسيد ولى او با لحنى تند و خشن گفت : مگر من نگهبان او بودم يا مگر او را به من سپرده بودى كه حالش را از من مى پرسى ؟!
پاسخ نامناسب و لحن تند او، با توجه به سابقه اى كه از دشمنى او نسبت به هابيل داشت ، بر نگرانى پدر افزود و سخت اندوهگين و افسرده شد.
جبرئيل امين ، ماجراى آن قتل فجيع را به اطلاع آدم رسانيد و او را به مزار هابيل راهنمائى نمود.
پدر داغديده بر آرامگاه فرزند دلبندش اشكها ريخت و عزادارى و سوگوارى نمود و همانگونه كه پيش بينى ميشد به قابيل نفرين كرد و او را براى هميشه از خود راند.
داغ فرزند شايسته اى چون هابيل ، مسئله اى نبود كه به آسانى از خاطر آزرده پدر محو شود و آنرا بفراموشى بسپارد.
دنيا در نظر پدر داغدار، تيره و تار شده بود و همه چيز اين جهان ، بنظرش ‍ زشت و ناخوشايند مينمود، در اينمورد، تنها عنايات خداوند بود كه ميتوانست نجات بخش آدم باشد.
آرى ، آدم از آغاز خلقت ، مشمول الطاف حضرت حق بوده و در اينجا نيز كمكهاى الهى به فريادش رسيد و بار سنگين آن را براى او قابل تحمل نمود.
پسر ديگرى ، در نهايت شايستگى ، خداوند به او عطا فرمود كه شيث ناميده شد و چون هديه الهى بود، او را ((هبة الله )) لقب دادند.
اين پسر و فرزندان ديگرى كه يكى پس از ديگرى ، قدم به جهان هستى گذاشتند، جاى خالى هابيل را پر نكرد و زندگى آدم و حوا را كه ميرفت از رونق بيفتد رونق تازه بخشدند.
پسرها رفته رفته بزرگ شدند و قدم به دوران بلوغ گذاشتند و براى بقاء نسل انسان ، چاره اى جز ازدواج نبود.
قرآن در مورد كيفيت ازدواج فرزندان آدم سكوت اختيار فرموده و تنها روايات اسلامى در اختيار ما است كه نحوه ازدواج آنان را به دو گونه نقل كرده اند.
صورت اول آنكه : حوا در هر نوبت باردارى ، دو فرزند كه يكى پسر و يكى دختر بدنيا مى آورد و وقتى آنها به سن بلوغ رسيدند، پسرى كه از نوبت اول بود با دخترى كه از نوبت دوم بود و پسر نوبت دوم با دختر نوبت اول ازدواج كردند.
اين گروه در جواب حرمت ازدواج با محارم ميگويند: چون در آن زماغن چاره اى نبود، خداوند اينگونه ازدواج را بصورت موقت ، اجازه داد و براى هميشه ممنوع گرديد.
صورت دوم آنكه خداوند براى پسران آدم همسرانى از حوريان و جنيان در صورت بشر فرستاد و نسل بعد كه دخترها و پسرها عموزاده بودند با يكديگر ازدواج كردند و بدين ترتيب نسل بشر در روى زمين فزونى گرفت و آنچه خداوند مقدر و مقرر فرموده بود، تحقق يافت .
شيث (هبة الله )

ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون .
(سوره مؤ منون : 44)
اولين كسى كه بعد از دحلت آدم (ع ) به مقام شامخ پيامبرى نائل آمد، شيث (هبة الله ) بود. او وصى و جانشين آدم شد و امانتهاى الهى و صحيفه هائى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بيست و يك صحيفه بود، دريافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعاليم و هدايت و راهنمائى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشكيل ميدادند كمر بست .
از ميان آثار بجاى مانده از آن صحيفه ها، اين صحيفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نيكى ها و سعادت ها را در چهار كلمه براى تو بيان ميكنم .
آدم پرسيد: آن چهار كلمه كدامند؟
خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم ميان من و تو و كلمه چهارم ميان تو و مردم .
آنكه از آن من است اينستكه مرا بپرستى و شريكى براى من قرار ندهى .
آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهائى كه مى كنى ، آنچه را كه بيش از هر چيز به آن نيازمندى ، بتو پاداش دهم .
آنكه ميان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذيرفتن .
و بالاخره آنكه ميان تو و بندگان من است اينستكه : براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى
(36).
آدم پس از گذرانيدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شيث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزديك شده و اينك من مريض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تو را وصى خود قرار دهم و وديعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم ، اينك وصيت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند ميباشد، زير سر من است . وقتى من از دنيا رفتم آنرا بردار و كسى را نيز از آن مطلع مكن .
در وصيت نامه من تمام مسائلى كه به آن نيازمند شوى ، چه در امور دينى و چه در مسائل دنيوى ثبت و ضبط شده است .
پسرم ، در اين لحظات كه بيمارى و رنج بر من غلبه كرده ، ميل دارم از ميوه هاى بهشتى ، تناول كنم .
از دامنه كوه بالا برو و هر يك از فرشتگان را ديدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مريض است و از شما ميخواهد كمى از ميوه هاى بهشتى براى او هديه بفرستيد
(37).
شيث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، ميوه اى بدست آورد.
در بين راه جبرئيل را با گروهى از فرشتگان ديد، جبرئيل بر او سلام كرد و پرسيد: كجا ميروى ؟
گفت : پدرم مريض شده و از من خواسته است مقدارى از ميوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هديه بگيرم و اينك براى اين منظور به كوه آمده ام .
جبرئيل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنايت كند پدرت چشم از جهان پوشيد و به عالم ابدى پيوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.
شيث جلو ايستاد و نمازى با پنج تكبير، بهمان شيوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخيز اين شيوه ادامه خواهد يافت ، بر جنازه آدم خواند
(38).
سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئيل ، با احترام و تجليل فراوان بخاك سپردند و شيث در غم از دست دادن پدر بيتابى ميكرد. جبرئيل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظيفه پيامبرى تشويق نمود.
شيث متجاوز از هزار سال زندگى كرد و همواره با جبرئيل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دريافت و به مردم ابلاغ ميكرد. بر اساس ‍ سنت تغيير ناپذير آفرينش ، دوران زندگى شيث به سر آمد و به دستور خداوند، ادريس را كه از بهترين نواده هاى آدم بود، بجانشينى برگزيد و ودائع نبوت را به او سپرد.
ادريس

و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا علينا. (سوره مريم : 57)
ادريس از نواده هاى آدم و اولين كسى است كه بعد از آدم و شيث به مقام پيامبرى نائل گرديد.
وى مردم را به پرستش خداى يگانه و اجتناب از گناه دعوت ميكرد و به پيروان خود مژده آمدن پيامبران بعد و بخصوص بشارت آمدن خاتم الانبياء (6) را بشارت ميداد و ميگفت :
آنحضرت به تمام فضائل نفسانى آراسته است و دين او دينى است كه روى زمين را اصلاح خواهد نمود.
از ادريس كلمات حكمت آميزى نقل شده كه به زبانهاى مختلف جهان ترجمه شده است و از سخنان او است :
1- بهترين شكرانه نعمتهاى خداوند، احسان و نيكى به بندگان او است .
2- قسم دروغ نخوريد و دروغ گويان را قسم ندهيد.
3- از كسبهاى پست اجتناب كنيد.
4- در پيشگاه خداوند با نيتهاى خالص قدم بزنيد.
ابتداى پيامبرى ادريس چنان بوده است كه :
پادشاهى ستمگر بر قوم ادريس حكومت ميكرد و فرمانش بر مال و جان مردم نافذ بود.
روزى پادشاه براى تفريح و خوشگذرانى از مركز حكومت خود خارج گرديد. عبورش به چمنزار سبز و خرمى افتاد و مورد پسندش واقع شد.
از وزراى خود پرسيد: اين چمنزار از كيست ؟
گفتند: از مردى است خدا پرست با فلان نام و نشان .
شاه دستور داد مرد بينوا را احضار كردند. باو تكليف كرد كه اين زمين دا به من واگذار كن .
مرد با ايمان كه متكى به خداوند بود گفت :
عائله اى دارم كه از تو محتاج ترند. شاه گفت : پس بمن بفروش . مرد حاضر نشد. شاه غضبناك به خانه بازگشت ولى بسيار ناراحت بنظر ميرسيد و در انديشه بود كه زمينرا بچه وسيله اى از مالكش بگيرد.
شاه زنى ناپاك داشت . چون شوهر را غضبناك ديد سببش راپرسيد.
شاه داستان زمين و مالك زمين را نقل كرد و گفت :
امتناع اين مرد از تسليم زمين ، مرا سخت آزرده ساخته است .
زن گفت چاره كار آسان است . عدهاى از ياران ناپاكدل و خدانشناس خود را طلبيد و برويد نزد شاه و گواهى دهيد كه فلان مرد (مالك زمين ) از دين شاه روگردان شده و به صف گمداهان پيوسته است .
به گواهى آنان ، مالك زمين كشته شد و ملك به تصرف شاه درآمد. درياى غضب پروردگار در برابر اين جنايت بزرگ به جوش آمد و به ادريس وحى رسيد كه :
نزد اين ستمكار برو و باو بگو: به كشتن بنده من اكتفاء نكردى . ملك او را گرفتى و عائله او را بيچاره ساختى . بهوش باش كه از تو انتقام ميگيريم و سلطنت را از تو سلب ميكنم . مركز فرمانروائى ترا ويران و و گوشت زن ناپاك ترا طعمه سگان ميسازم .
آيا حلم و بردبارى من ترا مغرور و سركش ساخته است ؟
ادريس پيام پروردگار را رسانيد ولى شاه در جوابش گفت :
پيش از آنكه بدست من كشته شوى ، از نزدم بيرون برو!
ملكه به شوهر خود گفت : از پيام خداى ادريس هيچگونه بيم در خودت راه راه نده . من ميفرستم او را بكشند. چنذد نفر در تعقيب ادريس فرستاد. ماءمورين در جستجوى ادريس بودند و ادريس به دستور خداوند از شهر خارج شد و خود را مخفى ساخت و از خداوند درخواست كرد:
خداوندا! باران رحمت خود را بر اين شهر نازل مفرما تا من درخواست كنم .
دعاى ارديس مستجاب شد و وى به غار كوهى پناهنده شد و خداوند فرشته اى بر او گماشت كه همه شب غذاى مورد احتياج او را باو برساند.
ادريس در پناه غار با آرامش خاطر بسر ميبرد و موضوع نفرين او ورد زبانها بود. در آن هنگام پروردگار عالم به انتقام آنمرد بيگناه ، شاه ستمگر را از تخت سلطنت سرنگون كرد و او را به چنگال مرگ گرفتار ساخت . شوهرش ‍ را ويران و زنش را طعمه سگان نمود و سلطنت بدست يكنفر گردنكش و گناهكار ديگر افتاد .
'از گمشدن ادريس بيست سال گذشت . يكقطره باران هم نباريد زندگانى مردم بسى سخت شد. زراعتها از بين رفت و باغستانها از بى آبى خشكيد. اهالى دست نيازمندى به شهرها و نقاط ديگر دراز كردند و در اثر فشار و بيجارگى به خود آمدند و گفتند: اين بدبختى ما براى نفرين ادريس است كه از خدا درخواست كرده باران بر ما نفرستد. اينك ادريس ناپديد است ولى خداى ادريس از او مهربانتر و رحمتش واسع تر است . بدرگاه خدا رفتند و از گناهان خود استغفار كردند و خاك ندامت بر سر ريختند.
خداوند توبه آنها را قبول كرد و ادريس را بشهر برگردانيد و مردم بحضور او شرفياب شدند و توبه خود را تجديد كردند. ادريس از خدا طلب باران كرد ابرها صفحه آسمان را پوشانيد و بارانى سودمند باريد و مردم سيراب گشتند.
سالها گذشت و ادريس برهبرى و راهنمائى قوم خود اشتغال داشت تا
next pageخداوند متعال او را بالا برد و بمقامى ارجمند رسانيد.

fehrest page

 

انتخاب ولایات از جدول:



پنجشیر






کابل

 



آخرین اخبار مربوط
علت وضعیت خراب امنیتی





زابل


آخرین اخبار مربوط




وردک



آخرین اخبار مربوط




تخار



آخرین اخبار مربوط
مردم ولايت تخار افغانستان به رفتار نيروهاي آمريكايي اعتراض كردند





سرپل

 



آخرین اخبار مربوط




سمنگان



آخرین اخبار مربوط




پروان



آخرین اخبار مربوط




پکتیکا


آخرین اخبار مربوط




اروزگان


آخرین اخبار مربوط




نورستان


آخرین اخبار مربوط




نیمروز


آخرین اخبار مربوط




ننگرهار


آخرین اخبار مربوط




لوگر


آخرین اخبار مربوط




لغمان


آخرین اخبار مربوط




کندوز



آخرین اخبار مربوط




کنر


آخرین اخبار مربوط




پکتیا


آخرین اخبار مربوط
فرماندار شهرستان " سنگين" ولايت هلمند افغانستان كشته شد





خوست


آخرین اخبار مربوط




کاپیسا

استانکاپیسادرشمال افغانستان واقع است. استاني است هميشه سرسبز؛داراي درياي خروشان (جيحون)وزمين هاي زراعتي ؛باغهاي (انگور؛سيب ؛آلوبالو...)مساحت آن حدود64800 کیلومتر مربع و با جمعیت تخمینی 1770,000 نفراست. مركزاين استان بنام(محمودراقي)دراين استان 23باب ليسه(دبيرستان)ميباشد.دراين استان نساجي(شركت صنعتي گلبهار)ميباشد.

در این استان درسال1381 دانشگاهی به نام دانشگاه البیرونی آغاز بکار کرده است. == دراين دانشگاه رشته هاي (حقوق اداري ؛حقوق قضاي؛اقتصاد؛ادبيات فارسي؛شيمي؛فزيك ) تدريس مي شود



آخرین اخبار مربوط




قندهار


آخرین اخبار مربوط
اجساد اتباع آلباني در جنوب افغانستان كشف شد

يك تبعه ايراني از چنگ آدم‌ربايان در غرب افغانستان آزاد شد

سخنگوي طالبان: چهار تبعه " آلباني" اعدام شدند

حمله انتحاري به كاروان نظامي كانادايي در جنوب افغانستان





جوزجان


آخرین اخبار مربوط
هفت اثر تاريخي در استان جوزجان افغانستان از قاچاقچيان ضبط شد

افغانستان بيش از 6/3 ميليارد بشكه نفت اكتشاف نشده دارد





هرات

هرات يکی از قديمی ترين ولايات افغانستان است که ريشه‌های آن به آريانای باستان می رسد. برخی منابع غربی هرات باستان را بنام آريا ياد نموده اند. چنانچه در نتيجه تحقيق زنده ياد اکادميسين داکتر عبدالاحمد جاويد هرات باستان بگونه‌های ذيل آمده است:« آريا: Areia هرات يا هری، هريوا( هريرود= Arius ) آرييا Areia يونانی در اوستا Haroiva= Haraevaدر سنگ نوشته نقش رستم هره ايوه Haraiua و هم محل « اسکندر شهر» Alexandria Ariana ».

هرات قبل از کشف بحر هند در گذرگاه راه ابريشم قرار داشت و نقش بزرگ را در تجارت ميان نيم قاره هند، شرق ميانه، آسيای مرکزی و اروپا بازی می کرد. هرات از لحاظ موقعيت جغرافيايی در طول تاريخ بستر مناسب تلاقی مدنيت‌های شرق و غرب نيز به شمار می رفت. ازينرو هرات يکی از گهواره‌های تمدنی تاريخ پر بار افغاستان شناخته می شود. به قول آرنولد توين بی مورخ شهير بريتانيا طلايی ترين دوران تاريخ افغانستان را عصر کوشانيان تشکيل می دهد که کابل، بلخ و هرات درين درخشش نقش بزرگی تاريخی را بازی می کردند. اما طلايی ترين دوران تاريخ هرات را سده پانزدهم تشکيل می دهد هنگاميکه شهر هرات به پايتخت پرجلال شاهان تيموريان مبدل گرديده بود.



آخرین اخبار مربوط
24 حوت قیام خونین هرات پیروزی خون برشمشیر





هلمند

هلمند یکی از بزرگترین استان‌ها (ولایت)های افغانستان به شمار می‌رود که در جنوب افغانستان قرار دارد. مردم این استان به زبان پشتو صحبت می‌کنند. مرکز این استان شهر «لشکرگاه»، مساحت آن 61/829 کیلومتر مربع و جمعیت آن 542000 نفر است. نام هلمند را در ایران بیشتر هیرمند می خوانند که در واژه به معنای دارنده آتش است و رودی است که از افغانستان به سیستان ایران و در پایان به دریاچه هامون می ریزد.



آخرین اخبار مربوط
وضع امنيتي درجنوب افغانستان خرابترگرديده است

نيروهاي‌طالبان دودستگاه تانكر سوخت رساني را در هلمند افغانستان آتش‌زدند





غور

استان غور تقریباً در مرکز جغرافیایی افغانستان و در میان استان‌های بامیان, ارزگان, جوزجان, فاریاب, بادغیس, هرات, فراه و هلمند قرار دارد. مساحت آن به 8/38 هزار متر و جمعیت آن به 300 هزار نفر بالغ می‌گردد. غور که در چار چوب اداری هرات قرار داشت, در سال 1342 به عنوان استان جداگانه تشکیل و شهر چغچران به عنوان مرکز آن تعیین گردید.

این استان دارای شش منطقه اداری به نام های: پسابند, تولک, تیوره, ساغر, شهرک و لعل و سرجنگل می باشد. در سال 1357 تعداد مدارس در این استان به 141 باب می‌رسید که در شش باب آن دختران آموزش می دیدند. تعداد آموزگاران و کارمندان آموزش و پروش در غور به 689 نفر می رسید (شمار تمام آموزگاران و مأمورین دولتی در استان غور از 1070 نفر در نمی‌گذشت) و مدارس, حدود 200 نفر آموزگار کمبود داشتند. شمار شاگردان همه مدارس در غور به حدود 16 هزار نفر می رسید و درصد باسوادان این منطقه به رقم پنج بالغ می‌گردید.

در غور معادن سرب, سیماب, نمک و همچنین آهن, زاک, زمج و طلا وجود دارد. عمده‌ترین مشغولیت مردم را کشاورزی و دامداری تشکیل می‌دهد. تعداد گوسفندان حدود سه میلیون رأس برآورد می‌شود و فراورده گندم بیشتر از 60 درصد نیازهای مردم را رفع نمی‌نماید.

زبان مردم استان غور فارسی با گویش محلی است. در زمینه گویش فارسی غور تاکنون هیچ پژوهشی انجام نشده است. می‌توان میان ویژگی‌های گفتاری تحصیلکردگان که زبان کتاب و مدرسه در آنها نفوذ نموده و مردم عادی و محروم از سواد, تا جایی فرق قائل شد, لیکن به طور کلی, لهجه غور فرق‌های فاحشی با زبان معیار کشور و گویش کابل دارد. نام غور، تلفظ دیگری از واژه فارسی «گَر» به معنی کوهستان است.



آخرین اخبار مربوط




غزنی



آخرین اخبار مربوط




فاریاب



آخرین اخبار مربوط




دایکندی


آخرین اخبار مربوط




بامیان



آخرین اخبار مربوط




بلخ



آخرین اخبار مربوط
آماده گی ها برای استقبال از نوروز در شهر مزار شریف





بغلان


آخرین اخبار مربوط




بادغیس


آخرین اخبار مربوط




بدخشان

استان بدخشان یکی از استان‌ها (ولایت‌ها)ی کشور افغانستان است. بدخشان یکی از قدیمی‌ترین مناطقی است که در شاهنامه فردوسی از آن یاد شده است. بدخشان همچنین در چامه‌های شاعران به کیفیت لعل خویش معروف بوده است. بدخشان در شمال شرقی افغانستان واقع است. این استان در سال ۱۸۹۶ میان دو امپراتوری بزرگ (روسیه تزاری و بریتانیا) به دو بخش تقسیم گردید. یک بخش این استان تحت نام بدخشان روسیه و بعدا منطقه خودگردان کوهستانی بدخشان شوروی با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه تعلق گرفت، و بخش دوم با مرکزیت شهر فیض‌آباد به امارت افغانستان پیوست. روسیه و انگلیس آمودریا (جیحون) را به عنوان مرز طبیعی پذیرفته و توسط ستونهای مرزی نشانه‌گذاری شد. در سال۱۹۱۷ بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه بدخشان روسیه به شوروی در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان تعلق گرفت.

مساحت بدخشان افغانستان ۴۳٬۶۲۶ کیلومتر مربع بوده و جمیعت آن بالغ بر ۴۹۷٬۰۰۰ نفر است، اکثریت باشندگان این استان را تاجیکان تشکیل داده و به زبان فارسی حرف می‌زنند .در بدخشان زبانهای دیگری به نام زبانهای پامیری (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) هنوز زنده هستند، و مردم به آنها تکلم می‌نمایند. بدخشان دارای کوههای بلند و رودخانه‌های خروشان است، فراورده‌های عمده این استان گندم، جو، جودر (گندم سیاه)، جواری (ذرت)، و ارزن است، از جمله میوه‌های این استان توت و چارمغز (گردو)، و سیب آن مشهور است. بدخشان به داشتن معادن لعل، لاجورد و طلای خویش دارای شهرت است. این استان با جمهورهای تاجیکستان، پاکستان و استان سینکیانگ جمهوری مردم چین دارای مرز مشترک است.

کوه‌های مهم این استان خواجه‌محمد، هزارچشمه و سفیدخرس نام دارند. رودخانه‌های مهم آن عبارتند از رود کوکچه، واخان، انجمن، وردج، تگاب، تنگی شیوا، پامیر، جرم، غوری‌سنگ، درواز، راغ. دریاچه (در فارسی افغانستان جهیل)‌های آن شیوا، زرقل و چقمقین نام دارند. از اماکن تاریخی آن می‌توان از ویرانه‌های بهارک، اشکاشم و توپخانه زیباک و مقبره ناصر خسرو نام برد.

 



آخرین اخبار مربوط
افغانستان و فاشیسم

عنوان‌هاي روزنامه‌هاي روز پنجشنبه چاپ افغانستان

آمريكا: ايران خط اول جبهه و نخستين قرباني مواد مخدر افغانستان است

بانك جهاني ۳۰‬ميليون دلار براي خدمات بهداشتي به افغانستان كمك كرد

يك روزنامه افغان: تجربه دموكراسي افغانستان افتخارآفرين نيست

هشت نظامي آمريكايي در ولايت قندهار افغانستان كشته و زخمي شدند





کابل


آخرین اخبار مربوط
کودکان در زندان

وزارت حمل ونقل افغانستان، فرار وزير اين وزارتخانه از كشور را تكذيب كرد

آنفلوانزاي مرغي به كابل پايتخت افغانستان رسيد

در حمله انتحاري در پايتخت افغانستان ‪ ۵‬نفركشته و هشت نفر ديگر زخمي شدند





فراه



آخرین اخبار مربوط