بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         ه

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         همه با هم افغانستان را آباد کنیم

تصو یر ها غزنی شهرمان

  .     .

بنام خداوند بزرگ

نظری بر وضع فرهنگی ولایت غزنی

 

ولایت غزنی یکی از مناطق باستانی  کشورما می با شد و از نگاه فرهنگ و ادبیات یکی از مراکز مهم وطن بوده که از سالیان دراز تا امروز از فرهنگ اصیل وپر غنای علمی و ادبی برخوردار است. در طی دوران های تاریخ صدها شاعر ، نویسنده ، پزوهشگر  ، هنرمند، عالم و قهرمان در ان  میزیسته که  در غنامندی فرهنگ و افتخارات ملی افغانستان عزیز نقش سترگی بازی نموده اند.

وضع فرهنگ وژورنالیزم غزنه در محراق زمان به خصوص نیمه دوم قرن بیستم از ویژه گی های خاصی بر خوردار است. این سرزمین از لحاظ  فرهنگی به مثابه  یکی از ستاره گان فروزان است که در آسمان علم و فرهنگ وطن جا  دارد .

احیای مجدد ژرنالیزم و نویسندگی در خطه کهن غزنی از نخستین تاسیس مطبوعات و روز نامه سنایی آغاز میگردد که به مثابه یک رنسانس  محلی تحولات علمی و ادبی در قبال داشت. با ایجاد مطبوعات اکثر شعرا و نویسندگان از انزوای فرهنگی بیرون گردیده استعداد افکار و ایدالهای خویش را جهت بلند بردن آگاهی بخرچ دادند.

پیش آهنگ این اصلاحات فرهنگی تاسیس روزنامه سنایی و مطبوعات رسمی بود که در سال 1331 خورشیدی 18 اسد روزنامه سنایی در زادگاه حضرت سنایی به مدیریت محمد ابراهیم "ثابت" به نشرات آغاز نمود و دفتر روزنامه در دهلیز شمال شفاخانه ملکی قرار داشت . بعد مدیر مسوول این روزنامه را تا سال 1340 مرحوم غلام غوث عالمی  غزنوی ، مرحوم استاد غلام جیلانی " جلالی" ، فدا محمد " صارم" ، عنایت الله " رشید "  به عهده داشتند و در جریان این دهه برای بهتر شدن روزنامه مساعی زیادی را به خرچ میدادند. با تاسیس این روز نامه که از طرف دولت وقت به شکل رسمی اغاز یافت نخستین مرتبه قلم به دستان این دیار از قبیل مرحوم منشی علی احمد خان شالیزی ، مرحوم  فقیر محمد "حسرت" معاون مطبوعات، مرحوم نظر محمد خان " سروش" شالیزی، مرحوم استاد شیرین غزنوی ، مرحوم استاد سراج الدین پرواک ، غلام سخی فضلی، مولانا عبدالباقی غزنوی ، عبدالاحد عشرتی ، غلام دستگیر " مهجور" ،امان الله "پروانه" ، قاضی غلام ربانی "ملال" ، پیغله ماه گل " باقی"،  مرحوم عبدالحد وحید و تعداد از شاگردان لیسه سنایی عبدالمنان " امین"  ، محمد امان "فاطن" ،  محمد گل " میامن" ، محمد آصف فروزان ، میر غلام حضرت " هایل" ، غلام بهلول فهام و غیره با سرایش اشعار و مقالات علمی صفحات روز نامه سنایی را رنگین و دلچسب ساخته بودند. این روزنامه سیر صعودی را پیمود و بر تعداد همکاران آن افزوده شد.

دردهه 1340 خورشیدی مدیر مسوول روزنامه سنایی را آغای محمد جان کا مران ، نور محمد "پوینده" آغای "حیا" ساعی و عبدالاحد ستاک سروری بدوش داشتند و بر تعداد علاقه مندان و همکاران قلمی این روزنامه  افزوده شد و تعدادی از شعرا و نویسندگان از قبیل نیاز محمد " خوشه"  غزنوی ، غلام بهاو الدین "ژلاند" ، محمد حنیف "  قوام" ، غلام غوث " عندلیب"، احمد شاه " ازهر فیضار" ، سید امان الله " میرزاده"  ،محمد  زمان " زایر" ، محمد امان نایل ، مولانا سید عبدالقیوم "هاشمی" ، فدا محمد " فدایی"  ،محمد غوث " عمری"  ،غلام غوث احمد یار ، نقیب الله " دقیق" ، عبدالغفور " امینی"  ،احمد شاه " رفیقی و غیره بودند.

از دهه 1340 خورشیدی تا 1356 خورشیدی وضع فرهنگی به معیار عالی قرار داشت ، مشاعره ها و نشست های ادبی بین شاعران این ولایت صورت میگرفت و در همه زمینه ها مقالات علمی و اشعار می نوشتند ، جوانان با علاقه مندی قابل وصف درین راستا گام های مثبت را بر داشتند.

بعد از سال 1357 خورشیدی خصوصا کودتای ثور شرایط فرهنگی وژورنالیزم در شهر غزنی به رکود مواجه گردید و کمتر مقالات و اشعار نشر میگردید.  در اخبار سنایی تبلیغات دولت وقت اهداف و فعالیت خویش را آغاز کرد . صفحات آن مملو از اخبارحزبی- دولتی بود.

در سال 1365 خورشیدی بار دیگر روزنامه سنایی به نشر مقالات و فعالیت های فرهنگی و ادبی پرداخت. همان بود که در سال 1368 خورشیدی انجمن فرهنگی ولایت غزنی به ریاست الحاج نیاز محمد "خوشه" و غلام جیلانی شارق یه حیث منشی انجمن و تعدادی از فرهنگیان این ولایت از قبیل عبدالاحد "ستاک سروری" ، میر غلام حضرت "هایل"  ،بسم الله " فهمی"  ، عبدالغفور عشرتی ، قاری عبدالخلیل ، شیر احمد " آفل" ، آقا محمد  خوشه زاده، غلام مصطفی "مشیر ، " ظاهر شاه " آیل" ، بسم الله " ضیا روان" دین محمد "احمدی" ، عبدالقدیر و استاد عبدالوارث  تاسیس گردید. انجمن مرکزی حکیم سنایی در شهر کابل قرار داشت. انجمن حکیم سنایی غزنی حیثیت انجمن شورای ولایتی را داشت و جلسات انجمن هر پانزده روز دایر میگردید و یک سلسله مقالات و اشعار از طرف اعضای انجمن سرایش میگردید . از دست آورد های انجمن حکیم سنایی غزنوی در شهر غزنی یاد بودی از وفات داکتر استاد امیر محمد اثیر ، یادواره از وفات گل احمد "عابر" و مولانا باقی شاعران معاصر غزنه و یادواره های از سالروز وفات حضرت حکیم سنایی  ،مولانا جلال الدین بلخی ، سید حسن غزنوی در مقر صالون کنفراسهای لیسه جهانملکه توسط اعضای انجمن و شاگردان جهانملکه با یک سلسله مقالات تحقیقی و اشعار و تعدادی از بزرگان غزنی  بر گزار گردید.

از سالهای 1371 و 1380 خورشیدی و ضع فرهنگی تغییر نموده و فعالیت های فرهنگی دراین ولایت چندان احساس نمیشد. روز نامه سنایی به جریده تبدیل گردید و انجمن فرهنگی بنام بود.

در آغاز سال 1381 خورشیدی بعد از تشکیل اداره موقت افغانستان و باز سازی در همه عرصه های  کشور به خصوص امور فرهنگی این ولایت رونما گردید . و ریاست اطلاعات و فرهنگ جریده سنایی بار دیگر به نشرات آغاز نمود و چندین کانون فرهنگی در مرکز شهر غزنی از ملیت های مختلف به فعالیت های علمی و فرهنگی پرداختند . از انجمله اخبار سنایی جریده دولتی بود.  چندین جریده و مجله به فعالیت نشراتی پرداخت. از جمله انجمن حکیم سنایی به اشتراک تعدادی از فرهنگیان به ریاست استاد تاج محمد زریر دوباره ایجاد گردید . در اثر ابتکار این انجمن مجله نیستان به امتیاز الحاج عبدالغفور سنگین و مدیر مسوول میرویس "راید" و هیات تحریر پوهنیار تاج محمد "زریر" ، پوهنیار دکتر غلام صدیق " نصرت" ، غلام جیلانی "شارق"  ، کریمه منگل و عبدالغفور حمیدی در سال 1383 خورشیدی تاسیس گردید و در آن مقالات علمی ، تاریخی و اشعار  نشر میگردید . بعد این مجله بنابر مشکلات اقتصادی و عوامل درونی بعد از 9 شماره از فعالیت باز ماند . فعلآ دست اندرکاران آن در چهار چوب انجمن حکیم سنایی کار های  فرهنگی خویش را به پیش میبرند . در پهلوی آن انجمن دیگر بنام کانون فرهنگی عروس البلاد غزنه ایجاد شد اما فعالیت های انجمن سنایی به  پیش میرود.

در پهلوی آن انجمن فرهنگی علمی هجویری که از طرف مهاجرین غزنی مقیم در پشاور تاسیس گردید که ریس انجمن مرحوم پوهاند بسم ا لله "نهضت" و معاونین آن پوهنمل سیدمسعود استاد دانشکده اقتصاد پوهنتون کابل و عبدالباقی هیله من ، اعضای اجراییوی پوهنیار دکتر غلام صدیق نصرت استاد دانشکده طب کابل دکتر صبور ا لله سیاسنگ ، منشی ظاهر شمس و عبدالغفور امینی بودند. اما مسوول انجمن علمی هجویری در غزنی داکتر غلام صدیق نصرت بود. نشریه انجمن بنام معرفت  بودکه به نسبت مشکلات اقتصادی از نشر ماند . دست آورد های این انجمن چاپ کتب از جمله اشعار اعضای انجمن را تشکیل میداد.

 در سال 1383 انجمن فرهنگی استاد غلام جیلانی " جلالی " در غزنه باستان تاسیس گردید. و ریاست آنرا محمد عارف روان رسولی به عهده دارد و اعضای اجراییوی آن محمد ابراهیم خانی خیل ،اسد ا لله جلال زی و غیره تشکیل میدهد و دست آورد آن کلیات استاد غلام جیلانی " جلالی" است که زیور چاپ یافته است.

همچنان یک تعداد کانونهای فرهنگی در شهر غزنی از طرف برادران تشیع در شهر غزنی ایجاد گردیده که عبارت از مجمع فرهنگی مهر در حیدر آباد غزنی به ریاست نصر الله " سعادت" و محمد انور "جاوید" دیگر آن مجمع فرهنگی بهار جوانان که در سال 1384 در شهر غزنی به ریاست رحمت الله تاسیس گردید.

مجمع فرهنگی خاتم الانبیا به ریاست استاد عبد الروف " سروری"  ، کانون فرهنگی کانون شرق به ریاست سید حمید ا لله " هاشمی" تشکیل گردید. این انجمن ها در بلند بردن سطح دانش و فرهنگ جوانان با تکنالوژی معاصر توام با کورسهای آموزشی زبان انگلیسی ، کمپیوتر و علوم عصری فعالیت های همه جانبه دارند.

در ولایت غزنی نشر اخبار و نشرات فرهنگی از طرف کانونهای فرهنگی این ولایت به راه افتاده که عبارت است از:

1 جریده سنایی به سردبیری اسد الله "جلالزی" از طرف اطلاعات فرهنگ نشر میگردد.

2. مجله نیستان که قبلا تا 9 شماره نشرات داشت و فعلا غیر فعال است از طرف انجمن سنایی نشر میشد.

3. جریده زمزمه از طرف انجمن استاد غلام جیلانی به سردبیری محمد عارف روان " رسولی" و مسوولیت مدیر حفیظ ا لله صمیم .

4. هفته نامه ندای غزنی به مدیر مسوول ممتاز " حیدری" و سر دبیر عبیدالله " صاعد" در مورد غنامندی فرهنگ گذشته و معاصر و اخبار رو رویداد های داخلی و خارجی نشرات دارد.

5. جریده مهر از طرف مجمع فرهنگ مهر که موسس آن محمد انور جاوید و مدیر مسوول آن نصرالله " سعادت" میباشد.

6. مجله لونگ به زبان پشتو به امتیاز محمد یونس برهانی در 48 صفحه دارای سایت انترنیتی حاوی مطالب اجتماعی و فرهنگی میباشد.

7. هفته نامه حیات نوین ااز مجمع فرهنگی حیات نوین مدیر مسوول ان محمد یاسین "رهیاب" و سر دبیری لطیف " عالمی" در ولسوالی جاغوری میباشد.

این کانونهای فرهنگی غزنه بازتاب دهنده فرهنگ با ارزش ااین سرزمین در طیف های روزگار و ارجگزاری از ارزش های ملی و فرهنگی و بلند بردن معلومات و شناخت چهره علمی ، هنری  و ادبی این مرزبوم از گمنامی و آگاهی از تاریخ گذشته افغانستان میباشد.

ولایت غزنی در محیط جغرافیای خویش اقوام مختلف تاجک ، پشتون و هزاره و سایر اقوام باشنده این سرزمین را جاداده و مردم  باکمال دوستی ، وحدت ملی و روابط با همی زندگی مینمایند. در آگاهی عامه در زمینه فرهنگ و ادب و هنر تلاش های پیگیر بخرچ داده بخاطر بهتر شدن وضع فرهنگی از هچگونه تلاش و کوشش دریغ نمی ورزند.

در ین ولایت تمام جوانان و فرهنگیان با علاقه مندی قابل وصف در کانونهای فرهنگی شهر رو آورده و هم در مجمع فرهنگی مکاتب فعالیت های را به راه انداخته اند که با نگارش مقالات علمی سرایش اشعار ، آموزش خطاطی و رسامی و دانش تکنالوژی مدرن یک اینده خوب  فرهنگی را در پیشرو دارند تا بتوانند زوایای تاریک فرهنگ و تاریخ گذشته را با فرهنگ جدید آمیزش دهند و همان نام بزرگ غزنه باستان را که زمانی عروس البلاد شهر ها و مرکز بزرگ شعرا ، علما ، عرفا و دوره درخشان در تاریخ ادبیات و فرهنگ افغانستان بود بار دیگر زنده سازند ، تا افتخارات گذشته و امروز به نسل های آینده باقی بماند.

 

                                                                                    ومن الله توفیق

 

                                                                        بسم الله " فهمی" غزنوی

 

 

 

 

 

 

لیسه سنایی

 اولین کانون علمی شهر باستانی غزنه

شهر کهن غزنه همانند سایر مناطق کشور با داشتن تاریخ چندین هزار سالۀ خویش در راستای زمان پرورش دهندۀ چهره های علم و ادب بوده و از گذشته های دورتا امروز صاحبان دانش و معرفت را در ساحات مختلف تقدیم این مرزوبوم نموده است. هزاران چهره علمی و ادبی و عرفانی در دامان پر فضلیت آن پرورش یافته و به غنای جهان و علم و دانش انسانی افزوده  است. از اثر آن تاریخ پر افتخار گذشتۀ افغانستان را آذین واز  برکت آن شخصیت های علمی ، سیاسی و فرهنگی را به ما به ارمغان گذاشته است.

یکی از مشهور ترین کانون علمی اکادمیک این خطه باستانی که اساس آموزش و پرورش در آن پیریزی گردیده لیسۀ سنایی شهر قدیم غزنه است.

این لیسه بعد از استقلال در عصر اعلیحضرت امیر امان الله خان غازی در سال 1305 خورشیدی از صنف اول الی صنف چهارم تاسیس گردید.

نخستین محل این مکتب برای تدریس شاگردان در جنوب غرب شهر کهنه ( قلعۀ قدیمی غزنه) جوار محلۀ قره واقع برج بالا بین ایجاد گردید.

 استادان مکتب رشدیۀ سنایی اکثرا مردم محیطی این شهر بودند. از جملۀ نخستین استادان این لیسه صوفی عبدالوهاب خان ، محمد نعیم خان ، عبدالصمد خان ، استاد امیر محمد خان و یکنفر معلم هندی بنام افندی و سر معلم یا آمر مکتب نظام الدین خان بوده است که در مکتب مشغول تدریس بودند.

 مضامین که در آن وقت تدریس میگردید عبارت از دینیات ، قرائت دری الفباء قرآنکریم ، تاریخ ، جغرافیه ، حساب و سپورت بود وشاگردان از صنف چهارم رشدیه فارغ میگردید.

از جملۀ نخستین شاگردان این مکتب استاد غلام نقشبند خان ، وکیل نظر جان ، عبدالله خان ملکیار ، تورن جنرال عبدالجبار ملکیار ، عبدالستار شالیزی ، عبدالحد عشرتی ، جنرال عبدالسلام ملکیار و غیره شخصیت های سیاسی، اداری و علمی این سرزمین بوده است.

مکتب سنایی ( لیسۀ سنایی امروز ) در سال 1311 خورشیدی در دوران حکومت محمد نادر خان از صنف چهارم به صنف صنف پنجم ارتقاً نموده ، تعداد شاگردان آن افزایش یافته و جدیدالشمولان بطور جبری ار طرف حکومت وقت جلب میگردید.

بالا خره در سال 1317 خورشیدی تعمیر فعلی لیسۀ سنایی به ساحۀ 20 جریب زمین در زمان حکمرانی نایب سالار عبدالاحد خان ملکیار مجدًا اعمار گردیده و بحالت رشدیه قرار گرفت. تعداد استادان بیشتری در این کانون استخدام گردیده و راه رشد و ترقی را در پیش گرفت.

همچنان لیسۀ سنایی در سال 1325 خورشیدی به درجه متوسطه ارتقا یافت و شاگردان بعد از فراغت از صنف نهم به مکاتب کابل مانند دارالمعلمین ، اقتصاد ، شرعیات ،  حربیه و غیره مکاتب مسلکی جذب میگردیدند.

این لیسه در سال 1341 خورشیدی به دورۀ لیسه تا صنف دوازدهم ارتقا یافت و کانون علمی لیسه سنایی درین دهه سیر صعودی را طی نموده ودارای سه لابراتوار فزیک ، کیمیا و بیولوژی( که اکثر وسایل این لابراتوارها ساخت کمپنی  قیوی جرمنی بود ) گردید. یک باب کتابخانه در حدود 2000 جلد کتاب در علوم مختلفه به همکاری مردم و مساعی عبدالشکور بابکر خیل مدیر معارف آن وقت ایجاد گردید. چندین هزار شاگرد با دانش عصرجدید فارغ شده که  شاگردان آن در جامعه مصدر خدمات ارزنده گردیده که مایۀ افتخار و مباهات مردم این سرزمین باستانی میباشد.

 

لیسه جهانملکه

 ولایت باستانی غزنی

این لیسه بنام جهانملکه دختر سلطان مسعود بن سلطان محمود میباشد. این شاهدخت ادیب سخنور در شعر و شاعری استعداد عالی داشت. از زمره زنان دانشمند و آراسته به فضل ودانش بوده و برگزیده عصر خود به شمار میرفت . جهانملکه دارای طبع شعری روان بوده و اینک نمونه کلام او :

 

ای نور دیده ، دیده گرد  جهان   دویده                       

            تا در جهان خوبی یاری  چو  تو  گزیده

دل زاشتیاق وصلت از جام ملول گشته                         

        جان در هوای مهرت از غم به لب  رسیده

صد بار خار هجرت دریای دل دل شکسته             

        از بوستان وصلت   هرگز   گلی   نه چیده

تا کلک صنع ایزد   نقش   وجود   بسته                       

        چون تو   ملک  نهادی  هرگز نیا   فریده

جانا  خبر  نداری   کین   خسته   فراقت                       

         تا دیده دیده رویت  سیلاب  اشک  رانده

دل رایگان بداده غم را به جان  خریده                            

        تا جان گزیده مهرت از جان  طمع   بریده

تا چشم نیم مستت بر جان   کمین  نهاده

هستم ز بهر هجران چون ابرویت خمیده

 

لیسه عالی جهانملکه در سال 1337 خورشیدی در شهر باستانی غزنی به شکل ابتدایی در باغچه ملا عبدالسلام عالمی در عقب بالا حصاردر مسیر راه دروازه کینیک و قلعه پس حصار تاسیس گردید .در آن وقت والی غزنی سید عباس خان و مدیر معارف الیاس الدین خان بود.

در این مکتب یک سر معلم و چند نفر استاد از طبقه ذکور ایفای وظیفه میکردند . بعد از انتقال ادارات حکومتی از شهر کهنه به شهر نو غزنی مکتب جهانملکه اول در مقابل قوماندانی امنیه غزنی بعد در منده یی قند در تعمیر سید حسین عالمی انتقال کرد و نظر به تراکم تعداد داخله از آنجا در سر کاریز جاده بزازی انتقال نمود . بعداً اعمار تعمیر جدید لیسه جهانملکه  به ساحه 15 جریب در سال 1348 آغاز شده و در سال (           ) در زمان سردار عبدالعزیز خان والی افتتاح گردید.

لیسه جهانملکه در سال 1343 از ابتدایه به دوره متوسطه ارتقا نمود. از آمران فعال آن خانم جمیله " رایق " بود و از استادان مشهور آن مرحوم عبدا لله خان، استاد غلام نقشبند خان و استاد غلام رضا خان می باشد.  در سال 1346 خورشیدی مکتب جهانملکه  به لیسه ارتقا نمود و اکثر فارغان دوره متوسطه ان بصفت معلم در ان لیسه پذیرفته شدند .

 بعد از تشکیل لیسه ، جهانملکه سیر صعودی خویش را پیمود ه و دران یک لابراتوار و یک باب کتابخانه برای استفاده شاگردان تاسیس گردید. در سال 1348 خورشیدی به تعداد یازده نفر اولین دور شاگردان صنف دوازدهم ازین لیسه فارغ و یک تعداد انها به صفت معلم ایفای وظیفه نموده وتعداد دیگر آن شامل پوهنتون کابل گردیدند. این فارغین لیسه جهانملکه عبارت اند از :

 

1.    زبیده بنت امین الله خان

2.     عاقله بنت سید عبدالغفور

3.     معجوبه بنت فدا محمد خان

4.     شمس النبات بنت عبدالرسول خان  

5.     محبوبه بنت فدا محمد خان

6.     بادام گل بنت غلام غوث خان

7.     حبیبه بنت غلام سرور خان

8.     محسنه بنت محمد یونس خان

9.     ناجیه بنت  قاری ابوبکر

10.    کریمه بنت غلام سرور خان

11.    حبیبه بنت محمد شریف خان .

 

لیسه جهانملکه تا سال 1374 با وجود جنگ های ویرانگرهم فعال بوده است.  در سال 1375 خورشیدی دروازه های این لیسه مسدود گردید و تعداد زیادی شاگردان از نعمت تحصیل محروم گردیدند و لابراتوار ، کتابخانه ووسایل درسی تمامآ از بین رفتند و به جز اسکلت تعمیر لیسه چیزی دیگر باقی نمانده بود و در بین آن یک مدرسه دینی بنام جمع اولیا در سال 1376 ایجاد گردیده بود. این دوره یک دوره رکود فرهنگی و علمی به شمار میرفت.

 بلاخره بعد از کنفرانس بن و تشکیل دولت موقت افغانستان  در حمل 1381 خورشیدی لیسه جهانملکه بار دیگر به فعا لیت علمی و آموزشی آغاز نمود و تعداد زیادی شاگردان برای فراگیری تحصیل به این کانون علمی رو آوردند و تعداد شاگردانیکه قبلآ از تحصیل محروم گردیده بودند نیزمصروف آموزش گردیدند. تعداد استادان طبقه اناث به این لیسه از ریاست معارف معرفی و مقرر شده و به تدریس شاگردان مصروف گردیدند.

در سال 1381 باشروع مجدد لیسه جهانملکه آماری که از طرف ریاست معارف ترتیب گردیده بود،  این لیسه به تعداد داخله ( 1850) نفر دختر، تعداد شعبات آن (37) شعبه بوده که از طرف (26) نفر استاد طبقه اناث و یکنفر استاد از طبقه ذکور تدریس میشد .

در سال 1382 لیسه از طرف موسسه رسا ترمیم و از طرف موسسات خارجی در مورد چوکی و قرطاسیه مساعدت گردید . به نسبت کمبود اتاق های درسی یک تعمیر دیگر یک طبقه یی 18 اتاقه در جوار تعمیر سابقه از طرف موسسه یونیسف اعمار گردید ه و در سال 1383 خورشیدی افتتاح شد.

در سال 1382 ریس دولت اسلامی افغانستان حامد کرزی با تعداد از وزرا در سفر خویش نخستین مرتبه وارد لیسه جهانملکه گردیده و در سخنرانی هایش راجع به تحولات معارف و تربیه نسل های آینده تاکید نموده  و دو حلقه چاه عمیق برای رفع مشکلات آب نوشیدنی شاگردان از طرف موسسه(              ) آلمانی حفر گردید .

در سال 1382 خورشیدی تعداد داخله شاگردان (2400 ) نفر شاگرد بوده و در سال1383 خورشیدی داخله ان به  (4000 ) نفر شاگرد  رسیده بود.

لیسه جهانملکه در سال 1384 خورشیدی  به تعداد  داخله ( 4500) نفر دانش آموز از صنف اول الی صنف 12 می باشد که از طرف (68) تن استادان ورزیده طبقه اناث تدریس میگردد و دارای یکنفر مدیره بنام مستوره طبیبی ابراهیم زی و دو نفر معاون یکی معاون اداری ذولفقار خان "فیضی" ودیگری معاون تدریسی قایمه جان میباشد.

لیسه جهانملکه در سال جاری دارای (65) شعبه بوده که صنف اول دارای (9) شعبه صنف دوم (7) شعبه صنف سوم (10) شعبه صنف چهارم (15) شعبه صنف پنجم (5) شعبه صنف ششم (5) شعبه صنف هفتم (3) شبعه صنف هشتم (3) شعبه صنف نهم (2) صنف دهم (3) شعبه صنف یازدهم (1) شعبه صنف دوازدهم (1) شعبه می باشد.

لیسه جهانملکه دارای یک کتابخانه کوچک به تعداد 250 جلد کتاب و یک لابراتوار ابتدایی که از طرف موسسه (NAC) ناروی برای افغانستان مساعدت گردیده می باشد . استادان و شاگردان این لیسه علاقه خاص به علم و فرهنگ و ارتقای سطح دانش اکادمیک خود دارند . از نداشتن کتابخانه مجهز دچار مشکلات میباشند.

 درین لیسه یک کانون فرهنگی متشکل از استادان ادبیات و شاگردان تشکیل گردیده که توسط استاد کریمه جان "منگل" واستاد نجیبه جان "عشرتی" رهبری  می شوند و شاگردان را به نوشتن مقالات ، خطاطی و تشکیل کنفرانسها در داخل این لیسه تشویق مینمایند  و با انجمن فرهنگی حکیم سنایی نیز ارتباط دارند .

باید متذکر گردید که در لیسه جهانملکه از آغاز تاسیس تا حال اشخاص ذیل سمت آمر و مدیریت آنرا به عهده داشته اند که عبارت اند از : جمیله " رایق"، عبدالاحد خان  ، مرحوم عبدالجمیل اندر ، محمد عیسی خان ، نادیه جان ، فوزیه جان ، راضیه بینوا اختری ، غلام مصطفی خان ، عبدالروف خان و ثریا ملکیار.

فعلآ در لیسه جهانملکه شاگردان سه لیسه اناث مشغول اموزش اند . قبل از ظهر شاگردان لیسه جهانملکه و بعد از ظهر شاگردان لیسه نسوان شهر کهنه و شاگردان لیسه نسوان خواجه علی . این موضوع بیانگر مشکلات جای و کمبود اتاق های تدریسی برای دختران شهرغزنی میباشد .

 

بسم الله الرحمن الرحیم                      به وبلاگ محمد سلطانی خوش آمدید                         همه با هم افغانستان را آباد کنیم

 

next page

fehrest page

فهرست مطالب
مقدمه

 

next page

fehrest page


آدم
فرزندان آدم
شيث (هبة الله )
ادريس
نوح
هود
صالح
ابراهيم
ابراهيم در بتخانه
ابراهيم در آتش
احتجاج ابراهيم با نمرود
يك گرفتارى ديگر
ابراهيم و نشانهاى از رستاخيز:
ابراهيم و ستاره پرستان
اسماعيل
بناى كعبه
قربانى بزرگ
لوط
ذوالقرنين
يعقوب
يوسف
يوسف در خانه عزيز:
در محفل بانوان مصر
يوسف در زندان
آزادى و نجات :
برادران يوسف در مصر
نقشه يوسف براى نگهداشتن بنيامين
ديدار
نتايج اين داستان
ايوب
شعيب
موسى
يك حادثه
موسى در مدين
معجزات موسى
نقشه براى قتل موسى
مهاجرت موسى از مصر
بنى اسرائيل بت ميخواهند
ميقات موسى و انحراف بنى اسرائيل
بقره بنى اسرائيل
قارون
تيه
چهل سال سرگردانى
وفات هارون و موسى
داود
پيروزى بدست داود
معجزات داود
دو داستان از داود
نتايج اين داستان
سليمان
وادى مورچگان
سليمان و بلقيس
وفات سليمان
يونس
يونس در دريا
اصحاب رس
زكريا و يحيى
اصحاب سبت
عيسى و مريم
مائده آسمانى
نشر دين عيسى (ع )
اصحاب كهف
خواب طولانى
اصحاب اخدود
اصحاب فيل
محمّد (ص )
بعثت
اسراء
هجرت
ورود پيغمبر اكرم (ص ) به مدينه
جنگ بدر
جنگ احد
يك اشتباه خطرناك :
تازه داماد در آغوش شهادت :
جنگ خندق
اولين ضربه به قريش :
يك تاكتيك نظامى :
يهود بنى قريظه
پيمان عدم تعرض
سقوط آخرين پايگاه يهود
ماجراى فدك
نداى جهانى
جنگ موته
انفاق در حال ركوع
فتح مكه
داستان حنين
اعلام بيزارى
جنگ تبوك
مباهله
آخرين سفر پيامبر(ص )
غدير: پر ماجراترين روزهاى اسلام
يك حادثه
غوغاى خلافت
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
قرآن كريم ، جلوه گاه حضرت احاديث
(1) و منبع اسرار ربوبيت است . كتابى است كه دسترسى به حقايق ژرف آن ، جز براى ((مطهرون ))(2) كه اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا (3) و جز طريق آن ، امكان پذير نيست (4).
كتابى كه راهنماى بهترين و قويم ترين راهها
(5)و هدايت كننده به سوى بزرگترين سعادت ((بهشت )) است .(6)
كتابى كه ((نور مبين )) و ((برهان )) پروردگار جهان ، براى نجات بشريت است .(7)
كتابى كه به ((تزكيه )) و ((تعليم ))(8) جهانيان مى شتابد و آنان را به ((تفكر))(9) و((تعلق ))(10) در جهان هستى و آيات پروردگار عالم دعوت مى كند.
كتابى كه بشريت را به پاكى و فضيلت و تخلق به اخلاق و صفات انسانى ، رهبرى مى نمايد
(11).
كتابى كه مردم را به اقامه عدل
(12) و اداء امانت (13) و تقوا(14) راهنمايى مى كند.
كتابى كه ((موعظه )) خداوند و ((شفاء)) دلها و ((هدايت )) و ((رحمت )) است
(15) براى همه مردم ، در همه ادوار، تا روز قيامت .(16) كتابى كه پيامبر بزرگ اسلام (ص ) در باره آن ، مى فرمايد:
يعنى ((بر شما باد به آموختن و آشنائى و عمل كردن به قرآن ، زيرا قرآن ، شفاء سودمند و داروى مبارك است .))
كتابى كه اميرالمومنين (ع ) درباره آن مى گويد:
واعلموا انه ليس على احد من فاقه ، و لا لاحد قبل القرآن من غنى . فاستشفوه من ادوائكم ، و ااستعينوا به على الاوائكم فان فيه شفاء من اكبر الداء، و هو الكفر، و النفاق ، و الضلال ، فاسسئلوا الله به ، و توجهوا اليه بحبه ...
يعنى :(( بدانيد و آگاه باشيد كه هيچكس را، پس از ارتباط و آشنائى با قرآن ، فقر و فاقه اى نيست و بدون قرآن ، براى هيچكس بى نيازى ميسر نخواهد بود. پس براى درمان بيماريهاى خود، از قرآن كريم استشفاء كنيد و براى رفع سختى ها و شدائد روزگار، از قرآن كمك بگيريد. زيرا شفاى بزرگ ترين دردها يعنى كفر، نفاق ، گمراهى و ضلالت ، در قرآن است . حوائج خود را بوسيله قرآن از خداوند درخواست كنيد و با عشق و علاقه به قرآن ، به درگاه خدا برويد...))
كتابى كه به دلهاى پر اضطراب ، آرامش مى بخشد
(17) و مردم سرگردان و پريشان را، به اطمينان و سكون مى رساند.
كتابى كه سرگذشت پيشينيان را همانگونه كه بوده است ، شرح مى دهد
(18)و از راه يبان ماجراى زندگى آنان ، به بيدارى و هشيارى مردم و عبرت گرفتن از سرنوشت آنان كمك مى كند.
امام صادق (ع ) مى فرمايد:
عليكم بالقرآن ! فما وجدتم آية نجابها من كان قبلكم فاعملوا به ، و ما وجدتموه هلك من كان قبلكم فاجتنبوه
(19)
يعنى : ((بر شما باد به آشنائى و قرائت قرآن كريم . وقتى به آيه اى مى رسيد كه گذشتگان ، در اثر انجام كارى ، به نجات و سعادت نائل شده اند، به آن عمل كنيد و وقتى آيه اى را مى خوانيد كه پيشينيان شما، به واسطه انجام كارى ، به هلاكت رسيده اند از آن كار، اجتناب كنيد.
قرآن كريم ، بنابر اصح اقوال ، مشتمل بر 6236 آيه است
(20) و موضوعات و مطالب آن را مى توان به چهار بخش كلى تقسيم نمود كه هر يك از آن بخشها نيز، موضوعات جزئى و فرعى بسيارى را در بر مى گيرد.
1- عقايد. اين بخش ، شامل آياتى است كه مستقيما در ارتباط با اعتقادات قلبى است . مانند: ايمان به خداوند و يگانگى او، ايمان به پيامبران ، فرشتگان ، وحى ، معاد، حساب و كتاب ، صراط، ميزان ، بهشت و دوزخ و امثال آنها.
2- احكام . اين بخش از آيات شامل مقرراتى است كه اوامر و نواهى خداوند را شئون مختلف زندگى ، بيان مى كند و مى توان اين بخش را به دو قسمت تقسيم كرد
الف : آياتى كه كيفيت روابط بندگان را نسبت به آفريدگار جهان تعيين مى كند. مانند نماز، روزه ، حج ، و نظائر آنها كه عبادات نامگذارى شده است .
ب : آياتى كه روابط مردم با يكديگر را تنظيم مى كند. مانند: قوانين مربوط به اداره كشور اسلامى ، جهاد در راه خدا، تعيين مرزهاى مالكيت ، مقررات مربوط به كشاورزى ، تجارب ، ازدواج ، طلاق ، ارث ، همچنين قوانين كيفرى همچون حدود، ديا، قصاص ، و مانند آنها كه تحت عنوان معاملات از آنها ياد مى شود.
3- مسائل اخلاقى . كه انسان را به سوى فضائل اخلاقى و كمال نفسانى سوق مى دهد و صفات عاليه انسانى را در افراد تقويت مى كند و به طور كلى آنچه در وصول انسان ، به سعادت و كمال مؤ ثر است ، بيان مى نمايد.
4- قصص قرآن . اين بخش كه رقم قابل ملاحظه و چشمگيرى از آيات قرآن را تشكيل مى دهد، عبارتست از: يك سلسله داستانهاى آموزنده و قصه هاى عبرت آموز كه مى تواند به عنوان فلسفه تاريخ مورد استفاده همگان قرار گيرد.
بنا به تصريح قرآن كريم ، هدف از نقل ماجراهاى پيشينيان ، تنها بيدارى مردم و عبرت گرفتن از سرنوشت آنان است . چنانكه پس از نقل سرگذشت يوسف ، مى فرمايد:
لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب
(21)
و همچنين در آيات ديگرى از قرآن كريم به اين مطلب اشاره شده و بدين جهت ، تلاوت كنندگان قرآن كريم ، بايد آن كلام مقدس را با دقت كامل بخوانند و به ترجمه و تفسير آن توجه كنند، تا به هدف قرآن نزديك شوند.
با توجه به اينكه عامه مردم ، كمتر مى توانند از قرآن كريم و مفاهيم آموزنده آن مستقيما استفاده كنند، كتاب حاضر منحصرا در ارتباط با قصص قرآن نگارش يافته و كوشش شده كه با عباراتى ساده و قابل فهم براى عموم مردم نگاشته شود، تا نيل به آن هدف مقدس ، يعنى عبت گرفتن از سرگذشت گذشتگان را آسان تر نمايد.
بدون ترديد، طبع انسان ، به شنيدن و خواندن سرگذشتها و قصه ها، رغبت و ميل فراوان دارد و قرآن كريم ، اولين كتابى است كه نقل داستانها و سرگذشتهاى واقعى پيشينيان را در راه تربيت و ارشاد مردم به كار گرفته و از اين ميل و رغبت طبيعى ، در راه هدايت آنها بهره بردارى كرده است .
در سالهاى دهه 1330 شمسى ، گاهنامه اى بنام ((مكتب انبيا)) بوسيله جمعى از فضلاى حوزه علميه قم منتشر ميشد. از اينجانب خواستند قصص قرآن كريم را بصورت سلسله مقالاتى تنظيم و در اختيار آنان قرار دهم . ضمنا كتابى كه در اين زمينه وسيله چند تن از دانشمندان عرب نگاشته شده بود، بعنوان الگو، ارئه دادند.
بر همان اساس ، مقالاتى تنظيم و در آن مجله ، بدون نام نويسنده انتشار دادند كه مورد رضايت اينجانب نبود و همواره در صدد بودم ، بخشهاى اول كتاب را كه حالتى اقتباس گونه داشت ، حذف و با استفاده از منابع روائى و تفسير شيعه ، مطالبى مستقل تنظيم و ارائه نمايم .
اينك خداى بزرگ و مهربان را سپاسگزارم كه اين توفيق را عنايت فرمود و كتاب حاضر، بدون حتى نيم نگاهى به كتبى كه در اين زمينه نگاشته شده ، تقديم علاقه مندان ميگردد.
اين كتاب در دو بخش تنظيم شده است :
بخش اول : قصه هاى قرآن از خلقت آدم تا هجرت خاتم انبياء(ص ).
بخش دوم : حوادث بعد از هجرت تا وفات پيامبر اسلام (ص ).
آخرين فصل كتاب كه تحت عنوان ((غوغاى خلافت )) آمده ، خارج از موضوع كتاب و تنها بمنظور تكميل مباحث پيشين ، مو رد بحث قرار گرفته است .
اميد است اين خدمت ناقابل ، مورد قبول در گاه حضرت احديث قرار گيرد و در راه آشنا فارسى زبانان با قرآن كريم و بهره مند شدن از رهنمودهاى اين كتاب مقدس ، نقشى هر چند كوچك ايفا نمايد. انه ولى التوفيق .
شهريور 1367 حوزه علميه قم
سيد محمد صحفى
آدم

واذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك ...
او، گوهرى پنهان و گنجى ناشناخته بود. آفريدگان فراوانى همانند فرشتگان و جنيان بودند ولى آنگونه كه بايد و شايد، توان شناخت او را نداشتند و در حد معينى متوقف و داراى سطح معرفت محدودى بودند.
او، ميخواست شناخته شود و كسانى باشند كه داراى قدرت فراوان در راه كسب معرفت و طى مدارج شناخت باشند.
چنين پديده اى ، چيزى جز انسان نميتوانست باشد. انسانى با روح جستجوگر و عقل پر توان كه قدم بقدم در راه شناخت و معرفت آفريدگار بزرگ خود گام بردارد و هيچگاه از تلاش در اين راه ، احساس خستگى و درماندگى نكند.
انسانى با پيكر خاكيان و روح افلاكيان .
انسانى با روح نامحدود و قدرت پيشرفت بى نهايت .
انسانى پاى در كره خاك و سر بر بلنداى افلاك .
آرى خداوند متعال براى اينكه شناخته شود، اراده فرمود انسان را بيافريند و گل سر سبد موجودات را ايجاد فرمايد.
انسانى كه خليفة الله شود و نماينده عظمت پروردگار و نشان دهنده قدرت بى كران آفريدگار جهان باشد.
اين پديده شگرف ، با مشخصات ويژه اى كه خداوند اراده فرموده بود، نياز به مكانى مناسب و شرايطى مساعد داشت .
ميهمانسرائى لازم بود كه امكان پذيرائى از اين ميهمان گرامى را از هر جهت در خود، داشته باشد.
كره زمين براى پذيرائى و مهماندارى آفريده شد.
خداوند متعال كره زمين را در روز
(22) و امكانات زندگى آنرا در دو روز و آسمانهاى رفيع را در دو روز و جمعا در شش روز ايجاد فرمود(23):
اينك مهمانسراى عظيم با هواى مطبوع ، آبهاى گوارا، درختها و جنگلها، معادن و ذخائر فراوان و از سوى ديگر با نور حيات بخش خورشيد و ماه و ميليو نها شرايط ديگر براى پذيرايى از اين ميهمان آماده و مقدمات آفرينش ‍ انسان كاملا فراهم بود.
در روى زمين تنها جاى انسان خالى بود تا در نقاط دور و نزديك آن سير و سياحت بپردازد، از مناظر طبيعى و زيباى آن لذت ببرد و به آباد كردن زمين همت گمارد.
عقل و فكر خود را بكار گيرد. ابزار لازم براى پيشرفت و ترقى خود بسازد. در اعماق درياها و اوج آسمانها جستجو كند و آيات حيرت آور خداوند را ببيند و لحظه به لحظه ، بيش از پيش آفريدگار توانا و حكيم را بشناسد و به تسبيح و تقديس او زبان بگشايد و به فرمانبردارى او كمر ببندد.
فرشتگان بر اساس وظايفى كه براى هر يك تعيين شده بود، به عبادت و اطاعت او امر الهى اشتغال داشتند و از اراده خداوند درباره خلقت انسان بى اطلاع بودند.
خداوند آنانرا از اراده خويش آگاه ساخت و بآنان فرمود: بزودى در زمين خليفه و جانشينى قرار خواهم داد و بشرى از خاك مخصوص ايجاد خواهم كرد. وقتى آفرينش او انجام يافت و من از روح خود در پيكر خاكى او دميدم ، همگى در برابرش سجده كنيد
(24)
اين خبر فرشتگان را در بهت و حيرت فرو برد و چون از حكمت اراده خداوند آگاه نبودند، احتمالا پرسشهايى در ذهن آنها مطرح شد كه سبب نگرانى عميق آنها گرديد:
آيا از ما تقصيرى سر زده و در انجام وظائف عبوديت كوتاهى كرده ايم كه خداوند بآفرينش انسان ، اراده فرموده است .
آيا بشر پس از استقرار خود در زمين ، بر سر مالكيت آن و بهره مند شدن از سرمايه هاى گوناگون آن ، اختلاف و درگيرى پيدا نخواهد كرد؟
آيا به دنبال اختلاف ، خون يكديگر را نخواهند ريخت و زمين را ميدان جنگ و فساد نخواهند كرد؟
آيا و آيا...
براى روشن شدن اذهان خود، روى به درگاه خدا آوردند و عرضه داشتند: خداوندا آيا در روى زمين بشرى را جانشين ميسازى كه فساد برپا كند و دست به كشتار و خون ريزى بزند؟
خداوندا ما فرشتگان ، كمر خدمت بسته ايم و همواره به تسبيح و تقديس تو مشغوليم ، چه نيازى به آفرينش بشر احساس مى شود؟
پاسخ پروردگار كوتاه و عميق و در عين حال قانع كننده بود:
((من ميدانم آنچه شما نميدانيد)). در آفرينش بشر حكمتهائى نهفته است كه شما از پى بردن به آن ، ناتوانيد.
اراده خداوند تحقق يافت و پيكر آدم ، از گل مخصوصى خلق شد، اما هنوز روح در آن دميده نشده بود.
فرشتگان با بهت و حيرت از آن بازديد مى كردند و از ساختمان جالب و بى سابقه آن ، دچار اعجاب ميشدند و در انتظار دميدن حيات در آن بودند.
لحظه حساس و تعين فرا رسيد. نسيم حيات وزيد و از روح الهى در آن پيكر خاكى دميده شد.
آدم به جنب وجوش در آمد و خيل فرشتگان ، طبق فرمان خداوند متعال در برابر خليفة الله به سجده افتادند.
همه درحال سجده بودند و تنها يك نفر، كه در صف فرشتگان جاى داشت ولى عنصرش ، عنصرى ديگر و از نژاد جن بود، سجده نكرد:ابليس
(25).
ابليس كه سابقه عبادت چندين هزار ساله داشت و مورد احترام فرشتگان بود، از فرمان خداوند سرپيچى كرده و از سجده كردن ، امتناع نموده بود.
مخالفت بافرمان خداوند، امر ساده و كوچكى نبود. او بخاطر اين سركشى ، استحاق هرگونه عقوبتى داشت ، ولى خداوند در مجازاتش ، قبل از محاكمه و روشن شدن علت ، تعجيل نفرمود تا براى بندگان نيز درسى باشد و گناهكاران را قبل از بررسى علت يا علل گناه ، مجازات نكنند.
شايد امر خداوند را نشنيده باشد يا در آن لحظه مانعى فراراهش وجود داشته كه او را از انجام سجده باز داشته است .
خطاب رسيد: اى ابليس ! چرا دستور را اطاعت نكردى و در برابر آدم همانند ساير فرشتگان به سجده نيفتادى ؟
(26)
جوابى كه ابليس داد، روشن ساخت كه جز تكبر و خودبينى ، دليل ديگرى در دست ندارد.
گفت : خداوندا! من هرگز در برابر موجودى كه از خاك تيره آفريده اى سجده نخواهم كرد. خلقت من از عنصر آتش است . آتشى كه گرم و نورانى و حرارت بخش است ولى خلقت آدم از خاك است . خاك سرد و تيره و خاموش
(27).
خطاب رسيد: از صف فرشتگان و بندگان مطيع من ، خارج شو كه تو ديگر شايستگى حضور در اين مكان را ندارى و بدان كه تا روز قيامت ، مشمول لعنت من خواهى بود
(28).
شيطان اگر در اين هنگام كه متوجه خطاى خود و كيفر شديد آن شد، لب به عذر خواهى و توبه گشوده بود، احتمالا مورد عفو قرار ميگرفت و خداوند منان كه عذرپذير و داراى رحمت واسعه است ، از گناهانش ميگذشت و او را مى بخشيد ولى شيطان راه عناد و لجاجت را پيش گرفت و در نتيجه ، لعنت و نفرين خداوند و فرشتگان و بندگان او تا روز رستاخيز گريبانگيرش ‍ گرديد.
در آن حال شيطان مزد عبادتهاى چندين هزار ساله خود را مطالبه كرد و از خداوند در خواست كرد كه در مقابل عباداتش ، او را عمر طولانى ، باندازه عمر جهان عطا كند و او را تا روز قيامت زنده نگه دارد
(29).
عمر طولانى خوب است ولى براى كسى كه آنرا در راه خير و سعادت خويش بكار گيرد و از آن سرمايه گرانبها عاقلانه و درست استفاده كند اما براى افراد منحرف و گناهكار، عمر طولانى جز افزايش بدبختى حاصلى ندارد، زيرا يك فرد منحرف هر چه بيشتر زنده بماند پرونده اعمالش سياه تر و بر ميزان گناهانش افزوده خواهد شد.
شيطان عمر طولانى را براى جبران لغزش و خطاى خود نمى خواست ، بلكه در تدارك سركشى و طغيان دامنه دارترى بود.
او ميخواست از آدم و فرزندانش كه بخيال خام او، سبب بدبختى و اخراج او شده بودند، انتقام بگيرد و آنانرا نيز با وسوسه و فريب ، همراه خود، به سيه روزى و تباهى بكشاند.
خداوند با درخواست او موافقت فرمود و به او وعده داد كه تا روز معين و احتمالا تا روزى كه زمين بهد بندگان صالح خداوند واگذار شود و از لوث ناپاكى و ناپاكان پاك گردد و قبل از برپايى محشر، زنده بماند
(30).
فرصت گرانبهائى به شيطان داده شد ولى او از اين مهلت طولانى و فرصت پر ارزش ، سوء استفاده كرد و با خداوند اعلام جنگ داد و گفت :
خداوندا، در مقابل اين كيفرى كه متوجه من ساختى ، بر سر راه بندگانت خواهم نشست ، از هر طرف آنانرا مورد حمله قرار خواهم داد.
زندگانى ناپايدار دنيا را در چشم آنان زيبا و دوست داشتنى جلوه گر خواهم كرد و همه را جز بندگان مخلص تو را كه مرا در حريم زندگانى آنان راهى نيست - به گمراهى خواهم كشانيد و خواهى ديد كه بيشتر بندگانت ، راه ترا رها خواهند كرد و در دام من گرفتار خواهند گشت
(31)
پاسخ پروردگار قاطع و روشن بود. در جواب تهديد شيطان فرمود:
راه من ، راه راست و روشن است ، هيچگونه ابهام و تاريكى در آن وجود ندارد و تو هيجگونه تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آنانكه با ميل و رغبت ، طوق بندگى تو را بر گردن و راه پر پيچ و خم تو را بر صراط مستقيم من ترجيح دهند كه عذاب دوزخ آماده است و جايگاه تو و پيروانت در آن خواهد بود.
اينك زمان آن رسيده بود كه فرشتگان بمقام والاى آدم پى برده و حكمت آفرينش او را درك كنند.
خداوند متعال نامهاى فرشتگان و ديگر موجودات كوچك و بزرگ جهان هستى از ذره تا كره و از اتم تا ستاره را به آدم آموخت و حافظه نيرومند او را سرشار از دانستنى هاى گوناگون عالم خلقت فرمود.
سپس آنهمه موجودات را در مقابل فرشتگان قرار داد و فرمود: اينك شما نام اين موجودات و خصوصيات و اسرار آنها را براى من بازگو كنيد.
فرشتگان كه داراى چنين قدرتى نبودند و از نظر علمى ، سرمايه و اندوخته اى نداشتند، از پاسخ عاجز ماندند و. گفتند: خداوندا، ما جز آنچه تو به ما آموختى چيزى نميدانيم و تنها توئى كه بر همه چيز عالم و از همه اسرار آگاهى و كارهايت بر اساس حكمت است .
آنگاه نوبت به آزمايش آدم رسيد و خداوند به آدم دستور داد كه نام فرشتگان و ديگر موجودات عالم را براى فرشتگان بگويد.
آدم لب به سخن گشود و از آنچه خداوند به او آموخته بود، فرشتگان را آگاه كرد. در آن حال از جانب خداوند ندا آمد: اى فرشتگان مگر من پيش از اين به شما نگفتم كه من از غيب آسمان و زمين آگاهم و مسائل مرئى و نامرئى شما را ميدانم ؟!
فرشتگان در برابر آنهمه استعداد و لياقت و آن سرمايه عظيم علمى كه آدم از خود نشان داد، سر تعظيم و تسليم فرود آوردند و راز آفرينش انسان ، اين گل سر سبد جهان هستى ، اين خليفة الله بر آنها آشكار شد و دانستند كه خداوند حكيم بنا به مصالحى كه تنها او ميداند و بس ، انسان را آفريده است .
شيطان رانده و مطرود شد و از آن جايگاه رفيع اخراج گرديد و آدم تنها ماند. تنهايى وحشت آور و خسته كننده . او نياز به همنشين و همدم داشت . همدمى كه او را از غربت و تنهايى برهاند و يار و ياور او در پيمودن راه زندگى باشد.
خواب او را ربود و ساعتى را در عالم خواب و بى خبرى بر او گذشت و در همان ساعات ، خداوند متعال از باقيمانده گل آدم ، حوا را آفريد تا همدم و مونس او باشد.
وقتى آدم از خواب بيدار شد حوا را ديد كه در كنارش نشسته و چشم به او دوخته است .
حيرت زده پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من زنى هستم كه خداوند مرا براى همسرى تو آفريده است كه از تنهايى نجات يابى و انيس و مونس تو باشم .
برق شادى در چشمان آدم جهيد، زيرا در آن شرايط، چيزى براى او دلپذيرتر و شادى بخشتر از داشتن همنشينى مناسب و همسرى شايسته نبود.
در آن حال خطاب رسيد: اى آدم مايلى با تعهد مهريه اى كه من تعيين مى كنم با حوا ازدواج كنى ؟
آدم پذيرفت و ازدواج آنها انجام گرفت و آرامش خاطرى كه خداوند براى همسران در كنار يكديگر مقدر فرموده ، براى آدم فراهم گشت و ترس و اضطراب و نگرانى از قلبش رخت بربست و احساس آرامش نمود خداوند نعمت و احسان خود را بر آدم ، به حد كمال رسانيد و به او فرمود: اى آدم اينك بهشت
(32)با تمام نعمتهايش ، با نهرهاى جارى و آبهاى روانش ، با ميوه هاى گوناگون و رنگارنگش و خوراكى هاى لذيذ و بى مانندش در اختيار شما است . همراه با همسرت در آن مسكن گزينيد و از همه امكانات آن استفاده كنيد ولى به اين درخت نزديك نشويد و هشيار باشيد كه شيطان دشمن قسم خورده شما است . مبادا شما را فريب دهد و وادار به سرپيچى از فرمان من كند كه در نتيجه به بدبختى خواهيد افتاد.(33)
هنوز زمان زيادى نگذشته بود و اين زوج خوشبخت ، بهره چندانى از بهشت و نعمتهاى آن نبرده بودند كه وسوسه هاى دشمن حيله گر آغاز گرديد.
شيطان كه بيمارى تكبر و خود برزگ بينى او را از مقامى رفيع به اعماق هولناك دره سقوط و بدبختى كشانيده بود، اينك در اثر ديدن خوشبختى آدم و حوا، دچار بيمارى خطرناك حسد هم شده و ديدن زندگانى سعادتمند آن دو، آتشى در درونش شعله ور ساخته بود، آماده شد كه آنها را نيز از سعادت و خوشبختى محروم سازد.
بدين جهت با چهره دوستانه و خيرخواهانه نزد آدم و حوا آمد و آنها را به خوردن ميوه درختى كه از آن نهى شده بودند، دعوت كرد.
آدم و حوا با توجه به نهى خداوند، سخن او را نپذيرفتند، و لب به آن ميوه ممنوعه نزدند، ولى شيطان دست بردار نبود، ديگر باز آمد و سخنش را با لحنى دلسوزانه مطرح كرد. باز هم موثر واقع نشد براى آنها قسم ياد كرد كه من خير خواه شما هستم و از اين پيشنهاد جز سعادت شما چيزى نمى خواهم .
خداوند شما را از خوردن ميوه اين درخت نهى كرده ، زيرا اگر از آن بخوريد، همانند فرشتگان خواهيد شد و عمرى جاودانه و بى پايان خواهيد يافت .
(34)
اينجا شيطان ، مطلبى را مطرح كرد كه براى آدم و حوا فوق العاده مهم بود، خلود و ابديت .
علاقه به جاودانگى جز ذات همه انسانهاست و هر انسانى علاقه دارد نابود نشود و از عمر جاودانه بهره مند گردد. آدم و حوا نيز از اين قاعده كلى مستثنى نبودند. لذا وقتى شيطان گفت اگر از ميوه اين درخت بخوريد، جاودانه خواهيد شد، بر روى نقطه ضعف آنها انگشت گذاشت و محكم ترين ضربه را بر اراده آنها فرود آورد و آنچه نبايد، اتفاق افتاد.
آدم و حوا از ميوه درختى كه حق خوردن آنرا نداشتند و در نتيجه لباسهاى بهشتى از بدنشان فرو افتاد و برهنه و عريان ، و بدون ترديد در مقابل لبخندهاى استهزاءآميز و پيروزمندانه شيطان ، مات و سرگردان بجاى ماندند.
باز هم سرپيچى و نافرمانى ولى اين بار نه از جانب شيطان ، كه از سوى آدم و حوا، و باز هم بررسى و محاكمه براى روشن شدن علت سرپيچى و گناه .
خطاب رسيد: مگر من شما را از نزديك شدن به آن درخت منع نكرده بودم ؟ مگر به شما هشدار نداده بودم كه شيطان دشمن شما است ؟ چرا از دستور من سرپيچى كرديد و از راه خلاف رفتيد.
آدم و حوا در درياى پشيمانى غوطه ور بودند، لب به عذر خواهى گشودند و از اشتباه خود، با لحنى خاضعانه ، درخواست عفو و بخشش كردند.
تفاوت آدم و شيطان در اينجا بخوبى آشكار است . شيطان گناه ميكند و از گناه خود دفاع ولى آدم اگر مرتكب اشتباهى شود، راه لجاجت را نمى پيمايد بلكه درصدد جبران لغزش خود برمى آيد و آدم و حوا همين كار را كردند و عرضعه داشتند:
پروردگادا، ما به خود ستم كرديم و فريب شيطان را خورديم و اينك چشم اميد به عفو و كرم بى منتهاى تو داريم .
خداوندا، اگر تو ما را نبخشائى و از لغزش ما نگذرى ، در زمره زيانكاران خواهيم بود.
گناه آدم و حوا در حقيقت ترك اولى بود، زيرا نهى خداوند، نهى ارشادى بود، نه نهى تكليفى ، ولى شايسته بود كه آنها اين كار كوچك را نيز مرتكب نميشدند.
به هر حال عذر خواهى صادقانه آدم و حوا مورد قبول درگاه پروردگار بزرگ قرار گرفت و ديگر باره آنها مشمول عنايات خداوند منان شدند.
خلقت آدم و حوا از آغاز، براى زندگى در زمين بود، نه زندگى در بهشت .
اراده خداوند آن بود كه آدم خليفه روى زمين باشد و توقف كوتاه او در آن باغ مصفا (بهشت ) به منظور آناده شدن براى زندگانى آينده بود.
آدم و فرزندانش و نسلهاى آينده اش بايد در روى زمين تلاش كنند. بركات الهى را استخراج نمايند. سرمايه هاى جسمى و فكرى خود را به كار گيرند. از هوش خداداده و عقل تواناى خود بهره گيرند و خلاصه زمين را آباد كنند.
بدين جهت پس از قبول توبه آدم و حوا، بآنان دستور داده شد در روى زمين مسكن گزينند و گوش بفرمان خداوند كه بوسيله پيامبران و فرستادگان او ابلاغ خواهد شد، داشته باشند.
به آنان يادآورى شد كه دشمنى شيطان نسبت به انسانها ادامه خواهد يافت و آنان بايد همواره هشيار باشند و از خطرات شيطان خود را حفظ كنند.
آنان كه فرمانبردار خداوند باشند، از سعادت دو جهان بهره مند و كسانى كه مطيع شيطان باشند و از راه سرپيچى و گناه را در پيشه گيرند، مجازات سخت خداوند گريبانگيرشان خواهد شد.
فرزندان آدم

واتل عليهم نبا ابنى ادم بالحق اذقربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر...
(سوره مائده : 26)
آدم و همسرش ، زندگانى عادى خود را در خانه جديد، كره خاكى ، آغاز كردند.
گاهى در نقاط پيرامون خود گردش مى كردند. از كوهها و تپه ها بالا مى رفتند و از دشتها و صحراها عبور مى كردند و گاهى در سايه درختان به استراحت مى پرداختند. آنها نيازمند غذا بودند و براى تاءمين آن ، نهال برخى درختهاى بهشتى مانند درخت خرما و انگور و انار و زيتون را در اختيار آنها قرار داد كه بكارند و از ميوه هاى آنها، براى ادامه زندگى استفاده كنند.
گاهى به ياد آن دوران خوب و خوش بهشت مى افتادند و به خاطر از دست دادن آنهمه نعمت و آسايش و رفاه ، اشك تاءسف و حسرت از ديده روان ميساختند و همواده شيطان را كه عامل اصلى محروميت آنها از بهشت و گرفتار شدن در زندگى پر مشقت دنيا بود، لعنت و نفرين ميدادند.
روزها يكى پس از ديگرى ميگذشت و رفته رفته ، آدم و حوا با زندگى جديد خود خو مى گرفتند و خود را با رنجها و سختيهايش تطبيق ميدادند.
قلم و قضاى پروردگار چنين مقدر فرمود كه نسل بشر در روى زمين فزونى گيرد و باقى بماند و هدف اصلى خلقت را كه شناخت خداوند و بندگى او و سير تكاملى و آباد كردن زمين بود، تحقق يابد.
حوا چند نوبت باردار شد و فرزندانى بدنيا آورد كه موجب خوشنودى و دلگرمى آنان گرديد.
از تنهائى بدر آمدند و چشمان آن دو، به ديدار فرزندانشان روشن شد و خداوند را به خاطر آنهمه احسان و انعام شكر گذارى كردند.
از سر گذشت فرزندان آدم ، در قرآن كريم ، تنها ماجراى هابيل و قابيل ، بدون ذكر نام آن دو به عنوان پسران آدم ذكر شده است
(35).
با اينكه هابيل و قابيل برادر و از يك پدر و مادر بودند، شخصيتهاى متفاوتى داشتند و داراى خلق ها و خصلتهاى متفاوتى بودند.
هابيل روحى پاك ، تقوئى قوى و ايمانى محكم داشت ، در حاليكه برادرش ‍ تند خو و شيطان صفت بود.
بدليل صلاحيتهاى اعتقادى و اخلاقى ،هابيل نامزد جانشينى پدر گرديد، در حاليكه قابيل از نظر سن و سال از او بزرگتر بود.
آتش حسد در درون قابيل شعله ور شد و كينه برادر در دل گرفت .
پدر، براى رفع كدورت و دلتنگى برادران ، و براى اينكه به قابيل بفهماند كه انتخاب هابيل براى جانشينى او، فرمان خداست نه تبعيض ميان آنها، دستور داد هر يك از آنها، يك قربانى به درگاه خدا تقديم كنند تا قربانى هر كدام قبول شد، جانشين پدر گردد.
پيشنهاد پدر مورد قبول برادران قرار گرفت و محلى براى تقديم قربانى آنها معين شد.
هابيل گله دار بود و براى قربانى ، بهترين گوسفندى كه در گله داشت انتخاب كرد و در محل قربانى قرار داد.
قابيل كشاورز بود و از محصولات زراعى خود، مقدارى كم ، آنهم از نوع نا مرغوب آن ، به جايگاه تعيين شده آورد.
در آن روزگار، نشانه قبول شدن قربانى بندگان ، پيدايش جرقه اى از نوع آتش ‍ و سوزانيدن قربانى بود .
دو برادر هداياى خود را در محل معين قرار دادند و در نقطه اى دورتر به انتظار نشستند. انتظار آنها زياد بطول نيانجاميد كه شعله نمايان شد و قربانى هابيل را در خود فرو برد ولى هديه قابيل همانگونه دست نخورده باقى ماند.
قابيل كه انتظار چنين پيشامدى را نداشت با خم فراوان ، جايگاه را ترك گفت ولى شعله سوزان حسد، بيش از پيش در درونش زبانه كشيد.
روزى به هابيل گفت : من نمى گذارم تو زنده بمانى و مقامى كه بايد بمن برسد تو اشغال كنى . من تو را خواهم كشت و به اين وضع خاتمه خواهم داد.هابيل با نهايت وقار و آرامش زبان به نصيحت او گشود و گفت برادر جان ، تو اشتباه ميكنى ، كشتن من مشكل تو را حل نمى كند. قبول نشدن قربانى تو دليل ديگرى دارد و آن اين است كه خداوند بزرگ ، فقط قربانى و عبادت بندگان با تقوا را قبول مى كند و تو تقوا ندارى . من زنده باشم يا نباشم چيزى تغيير نمى كند.
صلاح تو در اين است كه در اخلاق و رفتارت تجديد نظر كنى . بسدى پاكى و فضيلت و تقوا روى آور. بديها و پليديها را از دل و جانت بزدائى و خود را به ملكات فاضله و صفاب پسنديده بيارائى تا لطف خدا شامل حالت شود و هدايايت مورد قبول قرار گيرد.
علاوه بر اين ، خونريزى و آدم كشى گناهى است بزرگ كه اگر مرتكب شوى بر سيه روزى و بدبختى تو خواهد افزود و من هرگز براى كشتن تو، اقدام نخواهم كرد.
سخنان برادرانه و خير خواهانه هابيل در دل سياه قابيل اثرى نگذاشت و او را از آن تصميم شيطانى منصرف نكرد.
شب و روز در پى بدست آوردن فرصتى بود كه هابيل را دور از چشم پدر و مادر و تنها پيدا كند و نقشه شوم خود را به اجرا در آورد.
در يكى از روزها اين فرصت بدست آمد و قابيل برادر را تنها يافت . با خشونت و سنگدلى فراوان قطعه سنگى را كه در اختيار داشت بر سر برادر كوبيد و آن انسان شريف و بيگناه را به قتل رسانيد و بدين ترتيب اولين خون ناحق بزمين ريخته شد و نخستين جنايت رخ داد.
جسد بى جان و غرقه در خون قابيل روى زمين افتاد و قابيل نفس راحتى كشيد و از پيروزى خود غرق در لذت و شادمانى شد.
اما هنوز لحظاتى نگذشته بود كه قابيل به فكر فرو رفت كه اگر پدرش ، جسد خون آلودهابيل را ببيند و بفهمد كه او مرتكب چنين جنايتى شده ، از او رنجيده خاطر خواهد شد و به او نفرين خواهد كرد و او را طرد خواهد نمود. پس بايد كادى كند كه اين جنايت وحشتناك ، از چشم پدر پنهان بماند و او پى به راز اين كار نبرد.
تا آنروز انسانى از دنيا نرفته بود كه به خاكش بسپارند و قابيل هم ياد گرفته باشد كه بايد بدن هابيل را به خاك بسپارد.
قابيل نيازمند به راهنما بود. بايد به او ياد داد كه چه كند. اما چه كسى و از چه طريقى راهنمائيش كند. او بى ارزش تر از آن بود كه از طريق وحى آسمانى ارشاد شود. از طرفى پيكر پاك هابيل هم نبايد روى زمين بماند و حرمت او خدشه دار گردد.
اينجا بود كه به فرمان خداوند، كلاغى سمت معلمى او را بر عهده گرفت و در مقام يك فرد نالايق و حقير به او آموزش داد.
كلاغها معمولا ذخيره غذائى خود يا هر آنچه را كه بخواهند براى آينده نگهدارى كنند و شايد هم جسد همنوعان خود را زير خاك پنهان ميكنند.
كلاغى ظاهر شد وبا چنگ و منقار خود، نقطه اى از زمين را حفر كرد و گودالى پديد آورد و در مقابل چشمان قابيل ، چيزى را در آن گودال گذاشت و سپس خاك بر آن ريخت و زير خاك پنهانش كرد.
آن جنايتكار تيره روز، آه سردى كشيد و زبان به ملامت خود گشود و گفت : آيا من از كلاغ ناتوان تر بودم كه بدانم كه با بدانم جسد برادرم چه كنم ؟ واى بر من . آنگاه درسى را كه از كلاغ آموخته بود در موردهابيل به كار بست و بدن او را در قبرى كه كنده بود، بخاك سپرد.
گم شدن هابيل و غيبت طولانى او، پدر را نگران كرد. او را از قابيل پرسيد ولى او با لحنى تند و خشن گفت : مگر من نگهبان او بودم يا مگر او را به من سپرده بودى كه حالش را از من مى پرسى ؟!
پاسخ نامناسب و لحن تند او، با توجه به سابقه اى كه از دشمنى او نسبت به هابيل داشت ، بر نگرانى پدر افزود و سخت اندوهگين و افسرده شد.
جبرئيل امين ، ماجراى آن قتل فجيع را به اطلاع آدم رسانيد و او را به مزار هابيل راهنمائى نمود.
پدر داغديده بر آرامگاه فرزند دلبندش اشكها ريخت و عزادارى و سوگوارى نمود و همانگونه كه پيش بينى ميشد به قابيل نفرين كرد و او را براى هميشه از خود راند.
داغ فرزند شايسته اى چون هابيل ، مسئله اى نبود كه به آسانى از خاطر آزرده پدر محو شود و آنرا بفراموشى بسپارد.
دنيا در نظر پدر داغدار، تيره و تار شده بود و همه چيز اين جهان ، بنظرش ‍ زشت و ناخوشايند مينمود، در اينمورد، تنها عنايات خداوند بود كه ميتوانست نجات بخش آدم باشد.
آرى ، آدم از آغاز خلقت ، مشمول الطاف حضرت حق بوده و در اينجا نيز كمكهاى الهى به فريادش رسيد و بار سنگين آن را براى او قابل تحمل نمود.
پسر ديگرى ، در نهايت شايستگى ، خداوند به او عطا فرمود كه شيث ناميده شد و چون هديه الهى بود، او را ((هبة الله )) لقب دادند.
اين پسر و فرزندان ديگرى كه يكى پس از ديگرى ، قدم به جهان هستى گذاشتند، جاى خالى هابيل را پر نكرد و زندگى آدم و حوا را كه ميرفت از رونق بيفتد رونق تازه بخشدند.
پسرها رفته رفته بزرگ شدند و قدم به دوران بلوغ گذاشتند و براى بقاء نسل انسان ، چاره اى جز ازدواج نبود.
قرآن در مورد كيفيت ازدواج فرزندان آدم سكوت اختيار فرموده و تنها روايات اسلامى در اختيار ما است كه نحوه ازدواج آنان را به دو گونه نقل كرده اند.
صورت اول آنكه : حوا در هر نوبت باردارى ، دو فرزند كه يكى پسر و يكى دختر بدنيا مى آورد و وقتى آنها به سن بلوغ رسيدند، پسرى كه از نوبت اول بود با دخترى كه از نوبت دوم بود و پسر نوبت دوم با دختر نوبت اول ازدواج كردند.
اين گروه در جواب حرمت ازدواج با محارم ميگويند: چون در آن زماغن چاره اى نبود، خداوند اينگونه ازدواج را بصورت موقت ، اجازه داد و براى هميشه ممنوع گرديد.
صورت دوم آنكه خداوند براى پسران آدم همسرانى از حوريان و جنيان در صورت بشر فرستاد و نسل بعد كه دخترها و پسرها عموزاده بودند با يكديگر ازدواج كردند و بدين ترتيب نسل بشر در روى زمين فزونى گرفت و آنچه خداوند مقدر و مقرر فرموده بود، تحقق يافت .
شيث (هبة الله )

ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون .
(سوره مؤ منون : 44)
اولين كسى كه بعد از دحلت آدم (ع ) به مقام شامخ پيامبرى نائل آمد، شيث (هبة الله ) بود. او وصى و جانشين آدم شد و امانتهاى الهى و صحيفه هائى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بيست و يك صحيفه بود، دريافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعاليم و هدايت و راهنمائى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشكيل ميدادند كمر بست .
از ميان آثار بجاى مانده از آن صحيفه ها، اين صحيفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نيكى ها و سعادت ها را در چهار كلمه براى تو بيان ميكنم .
آدم پرسيد: آن چهار كلمه كدامند؟
خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم ميان من و تو و كلمه چهارم ميان تو و مردم .
آنكه از آن من است اينستكه مرا بپرستى و شريكى براى من قرار ندهى .
آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهائى كه مى كنى ، آنچه را كه بيش از هر چيز به آن نيازمندى ، بتو پاداش دهم .
آنكه ميان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذيرفتن .
و بالاخره آنكه ميان تو و بندگان من است اينستكه : براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى
(36).
آدم پس از گذرانيدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شيث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزديك شده و اينك من مريض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تو را وصى خود قرار دهم و وديعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم ، اينك وصيت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند ميباشد، زير سر من است . وقتى من از دنيا رفتم آنرا بردار و كسى را نيز از آن مطلع مكن .
در وصيت نامه من تمام مسائلى كه به آن نيازمند شوى ، چه در امور دينى و چه در مسائل دنيوى ثبت و ضبط شده است .
پسرم ، در اين لحظات كه بيمارى و رنج بر من غلبه كرده ، ميل دارم از ميوه هاى بهشتى ، تناول كنم .
از دامنه كوه بالا برو و هر يك از فرشتگان را ديدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مريض است و از شما ميخواهد كمى از ميوه هاى بهشتى براى او هديه بفرستيد
(37).
شيث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، ميوه اى بدست آورد.
در بين راه جبرئيل را با گروهى از فرشتگان ديد، جبرئيل بر او سلام كرد و پرسيد: كجا ميروى ؟
گفت : پدرم مريض شده و از من خواسته است مقدارى از ميوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هديه بگيرم و اينك براى اين منظور به كوه آمده ام .
جبرئيل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنايت كند پدرت چشم از جهان پوشيد و به عالم ابدى پيوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.
شيث جلو ايستاد و نمازى با پنج تكبير، بهمان شيوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخيز اين شيوه ادامه خواهد يافت ، بر جنازه آدم خواند
(38).
سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئيل ، با احترام و تجليل فراوان بخاك سپردند و شيث در غم از دست دادن پدر بيتابى ميكرد. جبرئيل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظيفه پيامبرى تشويق نمود.
شيث متجاوز از هزار سال زندگى كرد و همواره با جبرئيل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دريافت و به مردم ابلاغ ميكرد. بر اساس ‍ سنت تغيير ناپذير آفرينش ، دوران زندگى شيث به سر آمد و به دستور خداوند، ادريس را كه از بهترين نواده هاى آدم بود، بجانشينى برگزيد و ودائع نبوت را به او سپرد.
ادريس

و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا علينا. (سوره مريم : 57)
ادريس از نواده هاى آدم و اولين كسى است كه بعد از آدم و شيث به مقام پيامبرى نائل گرديد.
وى مردم را به پرستش خداى يگانه و اجتناب از گناه دعوت ميكرد و به پيروان خود مژده آمدن پيامبران بعد و بخصوص بشارت آمدن خاتم الانبياء (6) را بشارت ميداد و ميگفت :
آنحضرت به تمام فضائل نفسانى آراسته است و دين او دينى است كه روى زمين را اصلاح خواهد نمود.
از ادريس كلمات حكمت آميزى نقل شده كه به زبانهاى مختلف جهان ترجمه شده است و از سخنان او است :
1- بهترين شكرانه نعمتهاى خداوند، احسان و نيكى به بندگان او است .
2- قسم دروغ نخوريد و دروغ گويان را قسم ندهيد.
3- از كسبهاى پست اجتناب كنيد.
4- در پيشگاه خداوند با نيتهاى خالص قدم بزنيد.
ابتداى پيامبرى ادريس چنان بوده است كه :
پادشاهى ستمگر بر قوم ادريس حكومت ميكرد و فرمانش بر مال و جان مردم نافذ بود.
روزى پادشاه براى تفريح و خوشگذرانى از مركز حكومت خود خارج گرديد. عبورش به چمنزار سبز و خرمى افتاد و مورد پسندش واقع شد.
از وزراى خود پرسيد: اين چمنزار از كيست ؟
گفتند: از مردى است خدا پرست با فلان نام و نشان .
شاه دستور داد مرد بينوا را احضار كردند. باو تكليف كرد كه اين زمين دا به من واگذار كن .
مرد با ايمان كه متكى به خداوند بود گفت :
عائله اى دارم كه از تو محتاج ترند. شاه گفت : پس بمن بفروش . مرد حاضر نشد. شاه غضبناك به خانه بازگشت ولى بسيار ناراحت بنظر ميرسيد و در انديشه بود كه زمينرا بچه وسيله اى از مالكش بگيرد.
شاه زنى ناپاك داشت . چون شوهر را غضبناك ديد سببش راپرسيد.
شاه داستان زمين و مالك زمين را نقل كرد و گفت :
امتناع اين مرد از تسليم زمين ، مرا سخت آزرده ساخته است .
زن گفت چاره كار آسان است . عدهاى از ياران ناپاكدل و خدانشناس خود را طلبيد و برويد نزد شاه و گواهى دهيد كه فلان مرد (مالك زمين ) از دين شاه روگردان شده و به صف گمداهان پيوسته است .
به گواهى آنان ، مالك زمين كشته شد و ملك به تصرف شاه درآمد. درياى غضب پروردگار در برابر اين جنايت بزرگ به جوش آمد و به ادريس وحى رسيد كه :
نزد اين ستمكار برو و باو بگو: به كشتن بنده من اكتفاء نكردى . ملك او را گرفتى و عائله او را بيچاره ساختى . بهوش باش كه از تو انتقام ميگيريم و سلطنت را از تو سلب ميكنم . مركز فرمانروائى ترا ويران و و گوشت زن ناپاك ترا طعمه سگان ميسازم .
آيا حلم و بردبارى من ترا مغرور و سركش ساخته است ؟
ادريس پيام پروردگار را رسانيد ولى شاه در جوابش گفت :
پيش از آنكه بدست من كشته شوى ، از نزدم بيرون برو!
ملكه به شوهر خود گفت : از پيام خداى ادريس هيچگونه بيم در خودت راه راه نده . من ميفرستم او را بكشند. چنذد نفر در تعقيب ادريس فرستاد. ماءمورين در جستجوى ادريس بودند و ادريس به دستور خداوند از شهر خارج شد و خود را مخفى ساخت و از خداوند درخواست كرد:
خداوندا! باران رحمت خود را بر اين شهر نازل مفرما تا من درخواست كنم .
دعاى ارديس مستجاب شد و وى به غار كوهى پناهنده شد و خداوند فرشته اى بر او گماشت كه همه شب غذاى مورد احتياج او را باو برساند.
ادريس در پناه غار با آرامش خاطر بسر ميبرد و موضوع نفرين او ورد زبانها بود. در آن هنگام پروردگار عالم به انتقام آنمرد بيگناه ، شاه ستمگر را از تخت سلطنت سرنگون كرد و او را به چنگال مرگ گرفتار ساخت . شوهرش ‍ را ويران و زنش را طعمه سگان نمود و سلطنت بدست يكنفر گردنكش و گناهكار ديگر افتاد .
'از گمشدن ادريس بيست سال گذشت . يكقطره باران هم نباريد زندگانى مردم بسى سخت شد. زراعتها از بين رفت و باغستانها از بى آبى خشكيد. اهالى دست نيازمندى به شهرها و نقاط ديگر دراز كردند و در اثر فشار و بيجارگى به خود آمدند و گفتند: اين بدبختى ما براى نفرين ادريس است كه از خدا درخواست كرده باران بر ما نفرستد. اينك ادريس ناپديد است ولى خداى ادريس از او مهربانتر و رحمتش واسع تر است . بدرگاه خدا رفتند و از گناهان خود استغفار كردند و خاك ندامت بر سر ريختند.
خداوند توبه آنها را قبول كرد و ادريس را بشهر برگردانيد و مردم بحضور او شرفياب شدند و توبه خود را تجديد كردند. ادريس از خدا طلب باران كرد ابرها صفحه آسمان را پوشانيد و بارانى سودمند باريد و مردم سيراب گشتند.
سالها گذشت و ادريس برهبرى و راهنمائى قوم خود اشتغال داشت تا
next pageخداوند متعال او را بالا برد و بمقامى ارجمند رسانيد.

fehrest page

 

انتخاب ولایات از جدول:



پنجشیر






کابل

 



آخرین اخبار مربوط
علت وضعیت خراب امنیتی





زابل


آخرین اخبار مربوط




وردک



آخرین اخبار مربوط




تخار



آخرین اخبار مربوط
مردم ولايت تخار افغانستان به رفتار نيروهاي آمريكايي اعتراض كردند





سرپل

 



آخرین اخبار مربوط




سمنگان



آخرین اخبار مربوط




پروان



آخرین اخبار مربوط




پکتیکا


آخرین اخبار مربوط




اروزگان


آخرین اخبار مربوط




نورستان


آخرین اخبار مربوط




نیمروز


آخرین اخبار مربوط




ننگرهار


آخرین اخبار مربوط




لوگر


آخرین اخبار مربوط




لغمان


آخرین اخبار مربوط




کندوز



آخرین اخبار مربوط




کنر


آخرین اخبار مربوط




پکتیا


آخرین اخبار مربوط
فرماندار شهرستان " سنگين" ولايت هلمند افغانستان كشته شد





خوست


آخرین اخبار مربوط




کاپیسا

استانکاپیسادرشمال افغانستان واقع است. استاني است هميشه سرسبز؛داراي درياي خروشان (جيحون)وزمين هاي زراعتي ؛باغهاي (انگور؛سيب ؛آلوبالو...)مساحت آن حدود64800 کیلومتر مربع و با جمعیت تخمینی 1770,000 نفراست. مركزاين استان بنام(محمودراقي)دراين استان 23باب ليسه(دبيرستان)ميباشد.دراين استان نساجي(شركت صنعتي گلبهار)ميباشد.

در این استان درسال1381 دانشگاهی به نام دانشگاه البیرونی آغاز بکار کرده است. == دراين دانشگاه رشته هاي (حقوق اداري ؛حقوق قضاي؛اقتصاد؛ادبيات فارسي؛شيمي؛فزيك ) تدريس مي شود



آخرین اخبار مربوط




قندهار


آخرین اخبار مربوط
اجساد اتباع آلباني در جنوب افغانستان كشف شد

يك تبعه ايراني از چنگ آدم‌ربايان در غرب افغانستان آزاد شد

سخنگوي طالبان: چهار تبعه " آلباني" اعدام شدند

حمله انتحاري به كاروان نظامي كانادايي در جنوب افغانستان





جوزجان


آخرین اخبار مربوط
هفت اثر تاريخي در استان جوزجان افغانستان از قاچاقچيان ضبط شد

افغانستان بيش از 6/3 ميليارد بشكه نفت اكتشاف نشده دارد





هرات

هرات يکی از قديمی ترين ولايات افغانستان است که ريشه‌های آن به آريانای باستان می رسد. برخی منابع غربی هرات باستان را بنام آريا ياد نموده اند. چنانچه در نتيجه تحقيق زنده ياد اکادميسين داکتر عبدالاحمد جاويد هرات باستان بگونه‌های ذيل آمده است:« آريا: Areia هرات يا هری، هريوا( هريرود= Arius ) آرييا Areia يونانی در اوستا Haroiva= Haraevaدر سنگ نوشته نقش رستم هره ايوه Haraiua و هم محل « اسکندر شهر» Alexandria Ariana ».

هرات قبل از کشف بحر هند در گذرگاه راه ابريشم قرار داشت و نقش بزرگ را در تجارت ميان نيم قاره هند، شرق ميانه، آسيای مرکزی و اروپا بازی می کرد. هرات از لحاظ موقعيت جغرافيايی در طول تاريخ بستر مناسب تلاقی مدنيت‌های شرق و غرب نيز به شمار می رفت. ازينرو هرات يکی از گهواره‌های تمدنی تاريخ پر بار افغاستان شناخته می شود. به قول آرنولد توين بی مورخ شهير بريتانيا طلايی ترين دوران تاريخ افغانستان را عصر کوشانيان تشکيل می دهد که کابل، بلخ و هرات درين درخشش نقش بزرگی تاريخی را بازی می کردند. اما طلايی ترين دوران تاريخ هرات را سده پانزدهم تشکيل می دهد هنگاميکه شهر هرات به پايتخت پرجلال شاهان تيموريان مبدل گرديده بود.



آخرین اخبار مربوط
24 حوت قیام خونین هرات پیروزی خون برشمشیر





هلمند

هلمند یکی از بزرگترین استان‌ها (ولایت)های افغانستان به شمار می‌رود که در جنوب افغانستان قرار دارد. مردم این استان به زبان پشتو صحبت می‌کنند. مرکز این استان شهر «لشکرگاه»، مساحت آن 61/829 کیلومتر مربع و جمعیت آن 542000 نفر است. نام هلمند را در ایران بیشتر هیرمند می خوانند که در واژه به معنای دارنده آتش است و رودی است که از افغانستان به سیستان ایران و در پایان به دریاچه هامون می ریزد.



آخرین اخبار مربوط
وضع امنيتي درجنوب افغانستان خرابترگرديده است

نيروهاي‌طالبان دودستگاه تانكر سوخت رساني را در هلمند افغانستان آتش‌زدند





غور

استان غور تقریباً در مرکز جغرافیایی افغانستان و در میان استان‌های بامیان, ارزگان, جوزجان, فاریاب, بادغیس, هرات, فراه و هلمند قرار دارد. مساحت آن به 8/38 هزار متر و جمعیت آن به 300 هزار نفر بالغ می‌گردد. غور که در چار چوب اداری هرات قرار داشت, در سال 1342 به عنوان استان جداگانه تشکیل و شهر چغچران به عنوان مرکز آن تعیین گردید.

این استان دارای شش منطقه اداری به نام های: پسابند, تولک, تیوره, ساغر, شهرک و لعل و سرجنگل می باشد. در سال 1357 تعداد مدارس در این استان به 141 باب می‌رسید که در شش باب آن دختران آموزش می دیدند. تعداد آموزگاران و کارمندان آموزش و پروش در غور به 689 نفر می رسید (شمار تمام آموزگاران و مأمورین دولتی در استان غور از 1070 نفر در نمی‌گذشت) و مدارس, حدود 200 نفر آموزگار کمبود داشتند. شمار شاگردان همه مدارس در غور به حدود 16 هزار نفر می رسید و درصد باسوادان این منطقه به رقم پنج بالغ می‌گردید.

در غور معادن سرب, سیماب, نمک و همچنین آهن, زاک, زمج و طلا وجود دارد. عمده‌ترین مشغولیت مردم را کشاورزی و دامداری تشکیل می‌دهد. تعداد گوسفندان حدود سه میلیون رأس برآورد می‌شود و فراورده گندم بیشتر از 60 درصد نیازهای مردم را رفع نمی‌نماید.

زبان مردم استان غور فارسی با گویش محلی است. در زمینه گویش فارسی غور تاکنون هیچ پژوهشی انجام نشده است. می‌توان میان ویژگی‌های گفتاری تحصیلکردگان که زبان کتاب و مدرسه در آنها نفوذ نموده و مردم عادی و محروم از سواد, تا جایی فرق قائل شد, لیکن به طور کلی, لهجه غور فرق‌های فاحشی با زبان معیار کشور و گویش کابل دارد. نام غور، تلفظ دیگری از واژه فارسی «گَر» به معنی کوهستان است.



آخرین اخبار مربوط




غزنی



آخرین اخبار مربوط




فاریاب



آخرین اخبار مربوط




دایکندی


آخرین اخبار مربوط




بامیان



آخرین اخبار مربوط




بلخ



آخرین اخبار مربوط
آماده گی ها برای استقبال از نوروز در شهر مزار شریف





بغلان


آخرین اخبار مربوط




بادغیس


آخرین اخبار مربوط




بدخشان

استان بدخشان یکی از استان‌ها (ولایت‌ها)ی کشور افغانستان است. بدخشان یکی از قدیمی‌ترین مناطقی است که در شاهنامه فردوسی از آن یاد شده است. بدخشان همچنین در چامه‌های شاعران به کیفیت لعل خویش معروف بوده است. بدخشان در شمال شرقی افغانستان واقع است. این استان در سال ۱۸۹۶ میان دو امپراتوری بزرگ (روسیه تزاری و بریتانیا) به دو بخش تقسیم گردید. یک بخش این استان تحت نام بدخشان روسیه و بعدا منطقه خودگردان کوهستانی بدخشان شوروی با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه تعلق گرفت، و بخش دوم با مرکزیت شهر فیض‌آباد به امارت افغانستان پیوست. روسیه و انگلیس آمودریا (جیحون) را به عنوان مرز طبیعی پذیرفته و توسط ستونهای مرزی نشانه‌گذاری شد. در سال۱۹۱۷ بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه بدخشان روسیه به شوروی در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان تعلق گرفت.

مساحت بدخشان افغانستان ۴۳٬۶۲۶ کیلومتر مربع بوده و جمیعت آن بالغ بر ۴۹۷٬۰۰۰ نفر است، اکثریت باشندگان این استان را تاجیکان تشکیل داده و به زبان فارسی حرف می‌زنند .در بدخشان زبانهای دیگری به نام زبانهای پامیری (از خانواده زبانهای ایرانی شرقی) هنوز زنده هستند، و مردم به آنها تکلم می‌نمایند. بدخشان دارای کوههای بلند و رودخانه‌های خروشان است، فراورده‌های عمده این استان گندم، جو، جودر (گندم سیاه)، جواری (ذرت)، و ارزن است، از جمله میوه‌های این استان توت و چارمغز (گردو)، و سیب آن مشهور است. بدخشان به داشتن معادن لعل، لاجورد و طلای خویش دارای شهرت است. این استان با جمهورهای تاجیکستان، پاکستان و استان سینکیانگ جمهوری مردم چین دارای مرز مشترک است.

کوه‌های مهم این استان خواجه‌محمد، هزارچشمه و سفیدخرس نام دارند. رودخانه‌های مهم آن عبارتند از رود کوکچه، واخان، انجمن، وردج، تگاب، تنگی شیوا، پامیر، جرم، غوری‌سنگ، درواز، راغ. دریاچه (در فارسی افغانستان جهیل)‌های آن شیوا، زرقل و چقمقین نام دارند. از اماکن تاریخی آن می‌توان از ویرانه‌های بهارک، اشکاشم و توپخانه زیباک و مقبره ناصر خسرو نام برد.

 



آخرین اخبار مربوط
افغانستان و فاشیسم

عنوان‌هاي روزنامه‌هاي روز پنجشنبه چاپ افغانستان

آمريكا: ايران خط اول جبهه و نخستين قرباني مواد مخدر افغانستان است

بانك جهاني ۳۰‬ميليون دلار براي خدمات بهداشتي به افغانستان كمك كرد

يك روزنامه افغان: تجربه دموكراسي افغانستان افتخارآفرين نيست

هشت نظامي آمريكايي در ولايت قندهار افغانستان كشته و زخمي شدند





کابل


آخرین اخبار مربوط
کودکان در زندان

وزارت حمل ونقل افغانستان، فرار وزير اين وزارتخانه از كشور را تكذيب كرد

آنفلوانزاي مرغي به كابل پايتخت افغانستان رسيد

در حمله انتحاري در پايتخت افغانستان ‪ ۵‬نفركشته و هشت نفر ديگر زخمي شدند





فراه



آخرین اخبار مربوط